قیر و قار سکوت

برای خدا مینویسم.....

روز زن مبارک

اشتیاق درونم را با کدام جمله می توانم ابراز کنم؟

کوچکی ام را با دست های خالی ام فریاد می زنم

چشم هایم سوسو می زند به سمت آسمان رضایت نگاهت

لختی بخند تا جان بگیرد در من شور زندگی

کمی نوازش کن گیسوان رها شده در بادم را که من نیازمند محبت خدایی ات هستم

امروز روز توست؛ دست کم امروز برای خودت باش

                       

هیچ وقت میان دوراهیِ من و خودت گیر نکردی و همیشه من را به جای خودت برگزیدی

تو هنرمندترین زن روزگاری که خودت را وقف هنر پرورش من کردی

آرزوهای دوردستت و حرف های نگفته ات، در سکوتت موج می زند

در برابر کوتاهی هایم هیچ شکایتی نکردی و با عفو متواضعانه ات مرا شرمنده کردی

مادر

دست های حقیرانه ام را که سبد سبد شکوفه سپاس برایت هدیه آورده است، بپذیر!

                  

میلادحضرت فاطمه(س)،روز زن و روز مادر و به همتون تبریک میگم



+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت 10:12 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


اندر احوالات ما+عکس

سلام سلام.....من اووووووووومدم دلم واستون کوچولو شده بود

میدونم که یه کم تنبل شدم....

اما خب سه تا امتحان میان ترم داشتم که ازونجایی که این ترم بچه خوبی شدم و درسخون،نشستم درس خوندن و سه تاش و خیلی خوب دادم...

البته 2تای دیگه اش مونده...

نبودم اما به خونه هاتون سر زدم شاید نظرم نذاشته باشم،اما اومدم

 

همسری رو دوروز پیش بردم دکتر...پرده ی دور ریه اش التهاب پیدا کرده

چندروزی بود دستش و میذاشت رو قلبش و میگفت سینه اش درد میکنه،ترسیدم که نکنه قلبش باشه

اما نوار قلب گرفت و خداروشکر قلبش سالمه

چندروز پیش رفته بود کارگاه و از صبح تا شب زغال واسه صاحبکارش برش زده بود و چون ریه اش حساسه دوباره اینجوری شده...

دیگه اینکه همسری خیلی اعصابش خورده بی حوصله است چون از شانس ما،صاحبکارش یه آ؛دم غرغرو و گیره که واقعا دیگه محمد و دیوانه کرده

یه مدتیه دیگه محمد به زور داره تحمل میکنه و دنبال یه کار دیگه است و ازونجایی که بابام به داداشم گفته بهت سرمایه میدم و برو باهاش کار راه بنداز.همسری با داداشم صحبت کرده که اگه بشه برن کار راه بندازن...که امشب یا فرداشب میخواد با بابام صحبت کنه.

به همسری میگم حداقل کاری که بابات میتونست واست انجام بده این بود که همون سه سال پیش یه وانت واست میگرفت که باهاش کار کنی.....

نمیدونم من که خیلی میترسم و نگرانم،خداکمک کنه هرچی صلاحه پیش بیاد

 

دیگه اینکه فکر کنم گفتم که دیگه سرکار نمیرم و اول این ماه شروع کردم به باشگاه رفتن که البته کمرم واقعا اذیت میشه اما گفتم برم تا وقتی که بدنم عادت میکنه ، اگه بازم کمرم اذیت کرد که دیگه نمیرم،گرچه الان ده روزه نرفتم...

میخوام لاغر کنم آخه این دوماه که واسه کمرم استراحت کردم،از تپلی گذشتم و به چاقی رسیدم و ازونجایی که قدم هم بلند نیست زود گردالو شدم....

 

همسری نسبت به درسش بی میل شده بود یه شب که داشتیم از خونه مامانم پیاده برمیگشتیم گفت که میخواد بره و مدرکش و با فوق دیپلم بگیره بره دنبال سربازیش

آخه همسری فقط 2 ترم مونده تا لیسانسش و بگیره

دیگه خودم و کشتم و کلی باهاش حرفیدم و فهمیدم که به خاطر پول دانشگاهش میگه

که بهش گفتم اگه شده تک تک النگوهام و واستع بفروشم نمیذارم درست و رها کنی

آخه همسری مخه و ذهنش عالیه گرچه که برده به خانومش

دیگه راضی شد خداروشکر

اما همه اینارو از چشم باباش میبینم که دیگه پول دانشگاهش و نمیده و فقط زبون درازشون این ماه باید 500 تومن واسه دانشگاهش بدیم که واقعا نداریم...

و 200 تومن دانشگاه من و و 200 تومن کارورزی همسری و 100 تومن آخرین قسط کامپیوتر و روز مادر و پدر و.......

خدا کمکمون کنه...

 

 

راستی از لباس عیدبگم

پارسال من جز یه جفت جوراب هیچ چیز واسه عیدم نگرفتم اما برام مهم نبود و فدای سر همسری

اما از خانواده شوهر خیلی ناراحت شدم که ماشاله همه خوشتیپ و ما....

اونوقت مادرشوهر مینشست پیش این و اون میگفت که پدرشوهر همه یارانمون و داده به محمد از دروغ...

اما امسال دیگه خداروشکر همه چیز گرفتم

هرجا میرفتم همه رو میکردن به مادرشوهر میگفتن عروست چقدر خوش سلیقست

چندین بار جلوی خودم بهش گفتن

دهات که رفتیم عید،دخترعموهاش جمع بودن و یکی از دختر عموهاش که از تهران اومده بود و همیبشه ادعای باکلاسی داره، بهخ من درحضور مادرشوهر  گفت که از وقتی که اومدی تو این خانواده محمد و خیلی خوشتیپ کردی و همچنین محمود و و اینکه محمد خیلی اجتماعی کردی

میگفت محمد اینقده سربه زیر بوده که ماتازه بعد از ازدواج صورتش و دیدیم

به شوخی میگفتن،و اون یکی دختر عموش زد به هدف و حرف دلم و زد و گفت آره این دوتا پسر همیشه مثل پیرمردا لباس میپوشدن و زن عمو(مادر شوهر) فقط به تیپ خودش و ریحانه(خواهرشوهر) اهمیت میداد و اصلا به این پسرا اهمیت نمیداد

  گه واقعا همینطور بود و حتی تو نامزدی همه ی لباسای همسری رو من واسش میخریدم....

اون لحظه،لحظه انفجار مادرشوهر بود و اینقده بدش اومد میگفت آره جون خودتون،کی.....

 

دیگه تعریف زیاده اما خیلی شد...

خیلی دوستون دارم  مراقب خودتون باشید

و اما عکس سفره هفت سین تو ادامه مطلب.....خوش قولم آخه

  


عکس سفره هفت سین

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 12:54 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


خاطرات عید91

سلام به همگی....

اول عذرخواهی میکنم به خاطر تاخیرم....

بعدم که انشاله همه سال خوبی رو شروع کرده باشن

به عروس خانم هامون هم تبریک میگم از ته قبلم...انشاله که خوشبخت بشن و عاشق بمونن

خب باید خاطراتم و ازعید شروع کنم و ثبت کنم

پس بیاین ادامه مطلب

انشاله پست بعدی عکس سفره هفت سینم و میذارم.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 06:18 ب.ظ توسط سنا | نظرات()


سومین سالگرد عقد

  

امشب میشه  سه سال که عقد کردیم......بهترین شب عمرم...

اصلا باورم نمیشه.... چقدر زود شد 3 سال....

یه حس پاک و آرامش بهم دست میده وقتی یاد شب عقدمون میفتم

باورم نمیشد که کنار عشقم نشستم و تو سن 18 سالگی دارم بله میگم

وقتی که اسمامون با هم یکی شد....چقدر پاک و ساده بودیم اون موقع......

واااااااااای......یادش بخیر......ساعت 12 شب بود که عاقد اومد خونه و خطبه عقد و خوند و ما دیگه رسمی مال هم شدیم....

خداجونم همسری و برام حفظ کن....انشاله که همیشه سایه اش بالا سرم باشه....

محمدم عاشقانه

           

               دوستت

                     

                       دارم



+ نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391 ساعت 09:44 ب.ظ توسط سنا | نظرات()


سال 91 مبارک

                           نوروز مبارک

                  

عیدنوروز و به همممممتون از ته دلم تبریک میگم

واسه همتون دعاکردم انشاله سال خوب و پر خیر و برکتی داشته باشید

انشاله امسال سال ظهور آقامون باشه......

 

                                                       



+ نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین 1391 ساعت 11:05 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


تولدم مبارک......

    

امروز تولدمه....26 اسفند.....

پیر شدیم دیگه .... دارم میرم تو بیست و یك سال

نمیدونم چرا تولدم كه میشه دلم میگیره

به این فكر میكنم كه این یكسال كه گذشت چه فرقی كردم و پسرفت داشتم یا پیشرفت

كه امسال به نظرم از لحاظ معنویات و درسی  وحشتناك افت داشتم

این دل تنگی وقتی ذوق میکنی که تولدت افتاده جمعه و همسری پیشته،اما همسری مجبورمیشه 8صبح بره سر کار و روز تولدت تهنا تو خونه بمونی بیشترم میشه....

بی خیال بگذریم.....

 تولدم مبارك

حالا دست دست دست

بپرین وسط ببینم.......

        

دیروز صبح وقتی داداشم اول صبح زنگید که واسشه شام بریم خونه مامانم،فهمیدم که میخوان برام تولد بگیرن

دیگه بعداز ظهر که جمعه آخرسال بود رفتم سرخاک و سر خاک عزیزام...

میخواستم برگردم که داداشیم زنگید و گفت بیا فلان پاساژ،منم فهمیدم که همونطور که همسری گفته بود رفتن که برای تولدم گوی بخرن

آخه همسری ازم پرسیده بود که برام بخارشو بخره یا موبایل

منم که گوشیم و چندبار داده بودم درست کنن گفتم موبایل

دیگه رفتم اونجا و دیدم گوشی خوبی برام انتخاب کردن اما واقعا گوشی خیلی گرون شده

دیگه همون و خریدیم یعنی نوکیا لمسی c5

بعد همسری برگشت سرکار و من و داداشم رفتیم خونه و درحین تماسهای مکرر این دوتا باهم بنده پی بردم که کیک سفارش ندادن و حالا که همه قنادیها شده شیرینی عید،کیک گیرشون نمیاد

آخر باخنده به داداشم که داشت تلفنی با همسری میحرفید گفتم بهش بگو بره پارک سبز اونجا کیک داره

بله و همسری حالش گرفته شد که مثلا میخواسته غافلگیرم کنه

آخرسرم کیک گیرشون نیومد شیرینی تر گرفتن یه جور چیدنش که بانمک شده بود و از دور شبیه کیک بود....

با داداشم که بیرون رفته رفته بودیم دوتا قندون خریدم که پولشو داداشم حساب کرد به جای کادوتولدم

بابام پول داد

مامانم ازقبل بهم قابلمه پیرکس داده بود و ....

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 11:52 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


کمی بهترم

اول جایزه اسکار توسط اصغر فرهادی به خاطر فیلم بسیارزیبای  جدایی نادر از سیمین به همه تبریک میگم

واقعا افتخار بزرگیه

 

بازم سلام

انشاله که همتون خوب باشید.انشاله که به کارای عید و خریداتونم برسید...

اونایی که عروسیشونه....انشاله به همه ی کاراشون برسند و همه چی همونطور باشه که میخوایید...

اونایی که میخوان نی نی بیارن (خاله قبونش) انشاله به سلامتی بیارن...

منم بد نیستم....شکر....بهتر نشدم...علاوه بر کمردرد،سرماهم خوردم...

هنوز نرفتم خرید و فعلا استراحت میکنم،تازه اینجا برفم اومده و هوا سرده...

از اول اسفند مرخصی گرفتم و دیگه سرکار نمیرم تا بعدازعید....

واسه کمرم رفتم دکتر....استراحت مطلق بهم داده،کارنکنم...باربلندنکنم...نشینم...خم نشم و......

برام ده جلسه فیزیوتراپی نوشته...اما نمیرم...دکترش زیاد جالب نبود...

بهش میگم نیاز به عکس نیست.میگه نه واسه اولین کمردرد عکس نمینویسیم

اونوقت فیزیوتراپی مینویسه...

خم شدن و نشستن خیلی اذیتم میکنه.....

یه روز نشستم و کلی گریه کردم واسه خودم

اینجور که معلومه به دیسکم فشار اومده

همسری چندشب پیش افتاده بود گریه،میگفت مگه چندسالته...مگه چندتا زایمان کردی....براچی از الان باید اینجوری بشی...گفت اگه بهتر نشم میبرم همدان یا اراک،دکتر

میگفت تو فقط استراحت کن نمیخواد کارکنی،من خودم همه کارا رو میکنم

مگه میشه...مگه شام و ناهار نمیخواد....میگفت برو خونه مامانت....آخه روم نمیشه...مامانم خودش پادرد و کمردرد شدید داره...خجالت میکشیدم اون یه هفته که خونشون بودم من میخوابیدم و مامانم کار میکرد...

همسری گفت همه کارا رو میکنه،اما وقت نمیکنه یه استراحت کنه چه برسه بخواد کارای خونه هم انجام بده...

حتی جمعه هم رفت سرکار...

برام دعا کنید....

             

مادرشوهرم که این همه میاد و میره،حتی یه در نمیزنه ببینه من بهترشدم یا نه...دریغ از یه احوال پرسی ساده...

اینجور که معلومه انتظار داره برم و کارای عیدشم کنم واسش

جمعه باهم رفتیم رای دادیم،اصلا نپرسید ببینه بهترم یانه....

حالا نگو ازین زورش میاد که خواهرش بچه به دنیا اورده،چون نتونستم برم سر بزنم به خانم برخورده

به همسری گفته ده روز بیشتر گذشته هنوز نرفتید سر بزنید اونوقت دوروز دیگه هم انتظار دارید

همسری هم گفته من از هیچ کس انتظار ندارم،زنم یه هفتست که افتاده تو خونه و مریضه وگرنه میرفتیم...

برادر شوهرم گفته:داداش مگه یادت رفته خاله چقدر عروسیت زحمت کشید...

(آخه جالب اینجاست که این خالش اینقده من و عروسیم اذیت  که عروسیم شد کوفتم)

      

شب جمعه عروسی پسرعمم بود...بدنبود خوش گذشت...دختر عمم هم شوهر کرد و خیلی خوشحال شدم...

    

پدرشوهرم همونطور که گفته بودم ماشین سنگین داره،اراک بار میزنه و بیشتر کارش اراکه

چندبار خواستن برن اراک،مادرشوهرم قبول نکرد..حالا که برادرشوهرمم دانشگاه اراک قبول شده دیگه پدرشوهرم عمرا بمونه اینجا...

برادر شوهرم میخواسته خوابگاه بگیره،پدرشوهرم اجازه نمیده و میگه تا عید برو خونه عموت،بعد از عید خونمون و جمع میکنیم و میاریم اراک....

دیگه من تا چند روز غصه میخوردم که اگه برن اراک،مادرشوهرم از خانواده خودش دور میشه و گناه داره،میگم هیچ مسلمونی تنها نیفته تو طایفه شوهر(همه ی فامیلای پدرشوهرم اراکن)

دیگه به دوستامم میگفتم و غصه میخوردم واسش...همه هم میگفتن ول کن بابا،بهتر این همه اذیتت میکنه،دوری و دوستی...

هنوزم دلم نمیاد اما وقتی من یه ماه رفتم ازش پرستاری کردم و خودم و کشتم واسش حالا که من مریضم یه احوال ازم نمیگره،بذار بره پیش همون خانواده شوهرش تا قدر من و بدونه....

بله و پدرشوهر اون هفته  با مادرشوهر دعواشون میشه و اون وسط کلی هم بد و بیراه به همسری بیچاره من میگه...

مادرشوهرم که واسه همسری دردو دل میکنه و میگه بله کلی هم به تو حرف زده و گفته محمد از اون وقتی که زن گرفته دیگه به حرف من گوش نمیده.

همسری هم میگفت به مامانم گفتم:(باید چی کار کم مگه من بیکارم مگه خودم زندگی ندارم،چیکار کنم اون سری اومدم واسه دانشگاهم از بابا پول بگیرم بهم نداد،رفتم از پدرخانمم گرفتم،تا الانم هرچی کار کردم قرض اونو دادم.

ما تا الان اینقده این مدت قرض کردیم که هرچی کارکنم میخوام جای قرضاورو بدم.)

      

دیگه اینکه همسریم خیلی بهم ریختست.از سرکار خیلی اذیت میشه.دست تنهاست و همه کارا رو انجام میده.صابکاراشم میره و به کاراش میرسه و وقتی برمیگرده به همسری غرمیزنه که چرا فلان کار مونده...و تو میخوایی از زیر کار دربری...

محمد اینقده بار میبره و خالی میکنه دیگه هلاک شده و تا پاش به خونه میرسه خوابش میبره...

اونوقت صاحبکارش  بهش اونجوری میگی و اعصابش و خورد میکنه...

از یه طرفم دیگه نمیرسه بره دانشگاه و کلاساش همونجوری مونده و...

ازیه طرفم از دست مامان و باباش ناراحته و میگه  انگار ما دشمنشونیم

 جمه صبح که داشته میرفته سرکار،باباش بهش میگه نون بگیر واسم بیار

همسری هم قراربود زودبرگرده اما اونجا واسش کار پیش اومد و تا ظهر مجبور شد بمونه|(قراربود واسه خودمونم نون بگیره)باباشم زنگ میزنه و کلی فحش بارش میکنه و اعصابش و ازین بیشتر خورد میکنه...

کلا جمعه ی خیلی بدی بود...

   

برامون دعا کنید مهربونای من

خیلی دوستون دارم.....

اینقده ازین شاخه به اون پریدم که نفهمیدم چی شد...

دیگه نتیجه دیر اومدنه

چون دیگه سرکار نمیرم دسترسی به اینترنت نداشتم

برادرشوهر ای دی اس ال گرفته و همسری آورده بودش پایین که تا 5 دقیقه میرفتم اینترنت مامانش زنگ میزد به همسری و غر میزد که چرا رفتید اینترنت تلفنمون صدا میده!!!

همسری هم میزنگید به من و منم قطعش میکردم.

دیگه همسری گفت به برادر شوهر گفته که نصف پولش و ما میدیم و ازش استفاده میکنیم...

دیگه دیشب دوباره آوردش و برام وصلش کرد والان از خونه در خدمت شمام....

خداروشکر انشاله عید هم میتونم بهتون سر بزنم دیگه....

راستی نصف این متن و دوروز پیش نوشتم،دیروز همسری اومد و گفت که صابکارش باهاش حرف زده و گفته و که حساب کتابا همه قاتی شدهةیا فقط حسابداری کن و منم بهت کار دادم نرو یا بگو تا من یه حسابدار بیارم و تو به کارای دیگه برس

خوشحال شدم که دیگه فقط حسابداریش و میکنه چون هم خیلی خسته میشد هم بار بردن به کمرش فشار میاورد.....



+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1390 ساعت 11:29 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


برام دعا کنید.....

سلام عزیزای من

یه هفتست که نیستم....یا نبودم....

راستش جمعه ی هفته قبل دست بکار شدم و کل اتاق خواب و با همکاری همسری ریختیم بیرون....

دیدم موکت زیر تختم خیلی کثیفه....گفتم محمد این چرا اینجوریه؟؟؟

گفت بله ما سه سال بود اینو نشسته بودیم....

آتیش از چشام درومد و کلی دلم گرفت و به همسری گفتم اگه مامانت واسه دختر خودشم که بود همینکارو میکرد....

3 سال روی یه موکت نشست و آخرشم موکت که نخریدن هیچی,موکت کثیف انداختن واسه عروس....

گفتم حتی یه رنگ به این خونه نزدن واسمون....اگه دیواراش تمیز بود میدونی چقدر وسایلمون قشنگ تر نشون میداد...

محمد میگفت میخوایی رنگش کنیم؟؟؟گفتم نه...

دیگه موکت و انداختیم داخل حیاط و شروع کردیم به شستن

منم ازینکارا نکردم,زیاد نمیتونستم....همسری شست و گذاشت و کنار....

دیگه تا دوسه روز من اون اتاق و کامل تمیز کردم و دوباره همه وسایل و چیدم

راستی با همسری رفتیم ازین کمدا که آهنی هستن و جمع میشن خریدیم,چون جام خیلی کمه و جایی واسه وسایلم ندارم

محمدم گفت فکرنکنی واسه ولنتاین نمیخواستم چیزی بخرم واست!

گفت کلی اینور و اونور گشته,اما چون دیر از سر کار رفته بوده,همه جا بسته بوده

میگفت یه گل هم نتونستم پیداکنم....

دیگه کمد رو که خریدیم گفت به جای ولنتاینت....

دیگه اتاق خواب و کردم مثل دسته گل...

اما چشمتون روز بد نبینه....کمرم رگ به رگ شده بود و به زور کارام و انجام میدادم....

تا اینکه دیگه کم کم دیدم دیگه دست و پام هم بی حس شد....

من همونطور که قبلا گفتم،توانایی جسمیم خیییلی پایینه...همیشه تا مریض میشم یا کمی کار میکنم،حالم بد میشه و میرم زیر سرم...

دیگه روز دوشنبه بود که بعدازظهر که همسری رفت سرکار،من افتادم توخونه...دست و پام بی حس شده بود،چشمام تار میدید،حالت تهوع گرفته بودم،سرم گیج میرفت و ....

ازینطرفم کمرم بیش از حد درد میکرد،ازیه طرفم پ ر ی و د شده بودم وشکم درد و حالم وحشتناک بد بود...

افتاده بودم تو خونه و همینجوری اشکام میومد....

تا ساعت نزدیکای 9 که محمد اومد،یه گوشه افتاده بودم....

دیگه اول رفتیم خونه عمم(عمه ام دست و پا جا میندازه و ازین کارا...)

گفت کمرم رگ به رگ شده و انداختش جا...

بعدش رفتیم بیمارستان و فشارم که 7 بود و رفتم زیر سرم،رگم و پیدا نکرد و روی دستم سرم وصل کرد.

تا اومدیم خونه،ساعت نزدیکای 1 بود...

فرداصبحش رفتم خونه مامانم و تا امروز اونجا بودم و استراحت کردم و یه کمی بهترم

خدا خیربده مامانم و بابام و. هیچ کس خانواده خود آدم نمیشه....کلی بهم رسیدن...

تو رختخواب بودم همش...

البته روز سه شنبه یه کارتون کتاب از خونه مامانم بلند کردم و دوباره رگ کمرم از جا در رفت و با مامانم چهارشنبه رفتیم و دوباره جاش انداختیم...

توروخدا برام دعا کنید گلای من

کمرم هنوز درد میکنه...میترسم بمونه سرم و خوب نشه...من تازه بیست سالمه،نمیخوام از الان کمردرد بگیرم...

         

راستی برادرشوهرم دانشگاه ملی اراک،روزانه،تربیت بدنی،رشته مورد علاقش قبولش شد...

خیلی ذوق کردم واسش...



+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند 1390 ساعت 09:14 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


من اوووومدم

سلام سلام.....

من اووومدم....پس گاو و گوسفندتون کو؟؟؟؟؟؟؟

                       عاشقا ولنتاین مبارک

البته چندروزه که اومدم....شنبه شب راه افتادیم و صبح یکشنبه خونمون بودیم.....

نرسیم آپ کنم

دلم اندازه این نقطه . شده بود واستون.....

خداروشکر سفر خوب بود...بذارید از اول تعریف کنم...

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1390 ساعت 09:17 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


مسافرت

سلام سلام خوشگلای خودم

خوبین؟خوشین؟

دلم یه ذررررررره شده بود براتون

شرمندم که این مدت نتونستم بهتون درست و حسابی سر بزنم

سرم شلوغ بود.

یکی از دوستای همین کانون مون،به عنوان خادم الشهدا رفته جنوب و علاوه بر کافینت،به جای اونم میومدم.

   

دیگه اینکه بعداز ظهرا نمیام سرکار فعلا...شاید تا تابستون....

هم اینکه خستم....هم اینکه کلی کار دارم....هم اینکه اگه چشم نخورم یه کم درس بخونم....

امروزم انتخاب واحدمه....

       

راستی همین کانون خودمون کلاس سراجی گذاشته بود

(با چرم،درست کردن کیف پول و...یاد میگیریم-با دست میدوزیم)

همسری گفت برو کلاسش،منم قبول کردم.

انشاله کلاسم تموم شد عکس کارام و میذارم...

      

قرار بود من و همسری 22بهمن بریم تهران،خونه آبجیم.

حالا امتحان همین کلاسم افتاده 26بهمن.خیلی بد موقع...

دیگه بعداز بیست و ششم هم نمیرسم.

به همین خاطر انشاله فردا شب(یکشنبه شب)میریم تهران.

الهی قربون محمدم برم،همش میگه امشب بریم که بیشتر پیش آبجیت بمونی...اما من به کارام نمیرم واسه امشب

اما نکته جالبش اینجاست که همسری من و میذاره و خودش برمیگرده چون مرخصی نداره.

خونه آبجیم خیییییلی خوش میگذره....میرم پیش خواهرزاده هام

بهلللله حالامنم خییییییلی وحشتناک به همسری وابسته ام....بعید میدونم دووم بیارم....البت اونم همینطوره...

حتی فکرش گریه ام میندازه...

بهش میگم 2روز بعد از 22بهمن مرخصی بگیره و پنجشنبه بیاد تهران....حالا خدابزرگه...

اما من میگم خوبه آدم چندروزم از همسرش دور باشه...

مگه نه؟نظرشما چیه؟

نهایت سعیم ومیکنم که بمونم....

سربه سر همسری میذارم ومیگم برم چندروز ازت دور باشم تا بیشتر قدرم و بدونی...

محمدم ناراحت میشه میگه اصلا نمیخواد بری...

بهش میگم اگه دلم تنگ شد و چندروز بعدش بگم بیا دنبالم چی؟

میگه همین فرداشم بگی میام.

           

خداروشکر همه چیز خوبه...

فقط تنها ناراحتیم اینه که مامانم پادرد و کمردرد گرفته.

پادردش خیلی شدیده و  رفتیم دکتر،گفت آرتروز داره و زانوهاش انحرافی داره و باید عمل شه و داخل زانوهاش پلاتین بذاره...

گرچه نمیشه به حرف دکترای شهرستان اعتماد کرد...اما خیییلی ناراحتم واسه مامانم...

مگه چندسالشه از حالا؟؟؟

توروخدا براش دعا کنید....خیلی اذیت میشه...

         

شاید این ده روز نتونم بهتون سر بزنم و آپ کنم

اما به یادتون هستم و دعاتون میکنم

خییییییییییلی دوستون دارم. 



+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 10:35 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


خبر خوب

خداجون شکرت.......

خداجونم.....خدای مهربونم نمیدونم چطوری شکرت و کنم.....نمیدونم چی بگم....

خدای من...خیلی دوست دارم....خیلی......

به این فکر میکنم که مگه چقدر مارو دوست داری که این همه لطف......

                             

بیایین ادامه مطلب تا خوشحالتون کنم مهربونای من

                               


ادامه خوشحالی

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن 1390 ساعت 09:40 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


قم و جمکران

 

سلام خانمای گل....من اوووومدم

خوبید؟خوشید؟

دلم براتون کوچولو شده بود...

خداروشکر خیلی خوب بود این چندروز...

خیلی به یادتون بودم.......خیلی دعاتون کردم....واقعا بیش از حد یادتون بودم

دعاکردم واسه کسایی که خونه میخوان......واسه کسایی که نامزدن و مشکل دارن......واسه اونایی که نمیگن چی میخوان و تو خودشونن و....

واسه همممممتون دعا کردم همراه های عزیزم....

بیایین پایین تا تعریف کنم

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 09:42 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


جمکران

ای که هر دم دم ز مولا میزنی!

پس چرا وقت عمل جا میزنی!
ای که گویی در پناه مهدی ام!
مستحق یک نگاه مهدی ام!
نام مهدی جان من بازیچه نیست!
عاشق مهدی خدا داند که کیست........

 

سلام آبجی های گلم....دوست های خوبم

انشاله اگه خدا بخواد فردا ظهر میریم قم و جمکران با یکی دوستامون.....

فکر کنم آقا بعد از 1 سال،1سال و نیم ما گنه کارا رو هم طلبید.....

انشاله اگه بریم دعاگوی همممممممممممتون هستم.....



+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390 ساعت 04:07 ب.ظ توسط سنا | نظرات()


روزهای تولد

سلام گل منگولی های خودم

خب خیلی تعریف دارم نمیدونم از کجا شروع کنم.....

خب هفته پیش که میخواستم واسه همسری جونم کادو تفلد بخرم خونه پول نداشتیم و همسری هم اذیت میکرد و پول نمیگرفت واسم و میگفت تو هرچی بخوای من واست میخرم و هرچی هم داشته باشم به پات میریزم،اما چون میدونم الان هرچی پول بدم بهت میری واسه من خرج میکنی،منم نمیدم....اما اگه قول میدی واسم چیزی نگیری هرچی بخوایی بهت میدم.

(چون میدونه اگه بخوام واسه خودم چیزی بخرم،تا اول واسه اون نگیرم،واسه خودم نمیخرم)

منم از اونجایی که هیچ کم نمیارم و کاری رو که بخوام بکنم عالم و آدم نمیتونه جلوم و بگیره....رفتم و حقوقم و زودتر گرفتم و یه شلوار و یه پیرهن و یه کفش واسش خریدم،با گل و کارت پستال و .... 

بعد هم که داشتم واسه شب تولدش تدارک میدیدم،"گفتم که" برادر شوهر گفت بیا شب تولد بگیریم

منم از اونجایی که دوست داشتم دونفری جشن بگیریم

بهش گفتم فرداشب انشاله...

بعد،بعداز ظهرش سرکار نرفتم،رفتم دنبال کیک و .....

بعد رفتم خونه،یه کوچولو خونه رو تزئین کردم،چیزهایی که گرفته بودم و کادو کردم و برق هارو از ترس اینکه برادرشوهر رد نشه و تزئینم و نبینه،خاموش کردم

بعد رفتم و زودی یه دوش گرفتم و موهام و خشک کردم و داشتم خودم خوشگل میکردم که محمدم رسید و بووووووووووووووووق.....

الهی قربونش برم.....خداروشکر خوش گذشت.....

تا تولد 2نفرمون تموم شد زودی تزیین های روی دیوار و کندم از ترسم!

بعد به همسری گفتم که درباره تولد امشب هیچچچچی به خانوادش نگه....

بله این شد که من فرداشبش هم با خستگی فراوان مجدد براش تولد گرفتم و خانوادش و داییش خونمون مهمون بودن....

محمد نمیدونست دوباره میخوام واسش تولد بگیرم.

اون شب هم بد نبود،اما شب اول بیشتر خوش گذشت...

مامانش پارچه شلواری مشکی ساده کادو داد.

برادرشوهر یه تابلوی آیة الکرسی خوشگل کادو داد.

از طرف خواهرشوهر یه جوراب....

داییش هم 15 تومن پول داد....

دستشون ندرده....

منم که کادوهای شب قبل رو مجدد دادم...

عکس ها هم ادامه مطلب ببینید.....

                        

بلههههههه.....میخواستم از بقیه چیزا هم بتعریفم اما پاکشون کردم

گفتم این پست و فقط درباره تولد همسری بنویسم و بقیه حرفا بمونه پست بعد انشاله....

                                   


عکسا.....

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی 1390 ساعت 11:04 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


تولد نفسم

همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده

است

چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟ فرشته ای فقط در قالب یک انسان

 

فقط ساده می توانم بگویم تولدت مبارک

 


ادامه تولد

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1390 ساعت 09:24 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


چه کنم؟؟؟؟

سلام گلای خودم

شرمنده که اینبار اینقده دیر شد....کلی تعریف دارم...

امشب تولد همسریه....قربونش برم

کلی یواشکی که نفهمه واسش کادو گرفتم....کلی برنامه ریزی کردم

کلی نقشه دارم واسه شب....

حالا صبح که اومدم بیام سرکار، برادر شوهر اومده میگه شب واسه داداشم تولد بگیریم.....

منم اعصابم خورد شد و گفتم امشب نمیتونم،فرداشب....

حالا عزیزش کردن...

آخه میدونید...ما تا حالا تولد 2 نفری نداشتیم خووووووو....

پارسالم اونا رو دعوت کردم پایین....با اونا خوش نمیگذره....

نه میتونم لباس خوجل بپوشم...نه میتونم ببوسمش....نه میتونم آرایش کنم....

تازه....تکون بخوری مادرشوهر میگه ماه صفره....نکنید!!!

کلا خورده تو ذوقم....خیلی ناراحتم الان....

حال میگم امشب خودم واسش بگیرم،فردا شب با اونا....

فرداشب داییش اینام خونم دعوتن...دسته جمعی میگیرم

به نظر شما چه کنم؟

میترسم اگه امشب خودم تهنا بگیرم،بفهمن و ناراحت بشن...

بدی همخونگی با مادرشوهر اینه دیگه.....تکون بخوری میفهمن...

دلم میخواد داد بزنم......

فعلا گیجم که چیکار کنم؟

فردا میگم که چی کردم.....

شما بودید چی میکردید؟



+ نوشته شده در شنبه 17 دی 1390 ساعت 10:50 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


بازهم لطف خدا....

سلام به دوستای نانازم.....

ممنونم که همتون اینقدر مهربونید و دلسوز.......

خیلی دوستون دارم

فقط ببخشید که چند روزه نمیتونم به کسی سر بزنم....

چندروزه کنار سرم خییییلی درد میکنه و دردش اصلا قطع نمیشه

شاید امروز بریم دکتر....

 

دلم براتون تنگ شده این دوسه روز

 

(راستی انشاله این مدت همتون امتحاناتون و خوب بدید...ما این ترم مرخصی تشریف داریم)

 


ادامه حرفام

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی 1390 ساعت 10:08 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


یلدا

              شب یلدا شد و میلاد خوش ایزد مهر                            
                  زایش نور از این ظلمت تاریک سپهر

                           شب یلدا شد و بر سفره دل باده عشق               
                                  رخ معشوقه و مدهوشی دلداده عشق



                               

                


 مهر رخشا نکوترین چهر است

                                  شب یلدا تولد مهر است

این همایون شب خیال انگیز

                                    هست درآخرین شب پاییز

   بیخ وبن در حماسه گستردست

                                       در نهادش حماسه پرور دست

لفظ یلدا اگر چه سریانیست

                                         شب مهرآفرین ایرانی ست . . .





ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1390 ساعت 09:26 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


خداجون عاشقتم....

سلام خداجونم....سلام همه امیدم...

اومدم باهات حرف بزنم...دردودل کنم...

تشکر کنم....


ادامه مناجاتم

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 05:01 ب.ظ توسط سنا | نظرات()


جوابم و دادن......

سلام به دوستای گل خودم که بعضیهاشون دیگه وقت سر زدن و نظر دادن ندارن....

دیگه دارم از بعضیاتون ناراحت میشما....

انشاله که عزاداری همگی قبول باشه،همتون و از ته دلم دعا کردم....

ایییییینقده حرف دارم.....ایییییییییینقده دردو دل دارم که بگم....

میبوسمتون

زودی بیایید ادامه مطلب:

 

 

           

 


ادامه درد و دلم

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت 12:00 ب.ظ توسط سنا | نظرات()


سلام من به محرم،به غصه و غم مهدی .... به چشم کاسه خون و به شال ماتم مهدی

     

 

         اللهم الرزقنی شفاعۀ الحسین یوم الورود......

 

این روزا همه جا حال و هوای خاصی داره...دل ما هم همینطور...

دلم گرفته...

کاش ذره ایش رو درک کنیم....کاش دلمون سیاه پوش بشه...

دلم واسه قبلنا که حس و حال بهتری داشتم تنگ شده...

عاشق شب تاسوعام....

این روزا دلم با این همه مصیبت پر شده....نمیدونم واسه کدوم اشک بریزم...

واسه وقتی که امام حسین بعد از شهادت علی اصغرش،روش نمیشه به حرم برگرده...

واسه پاهای تاول زده ی رقیه اش....

واسه وقتی که زره اندازه ی قاسمش نمیشه و پاش به رکاب اسب نمیرسه....

واسه وقتی که امام حسین میگه جوانان بنی هاشم بیایید...علی را بر در خیمه رسانید....

واسه وقتی که عباسش بدون دست با صورت از اسب به زمین میفته...

واسه وقتی که حضرت زهرا  سرش و به دامن میگیره...

واسه وقتی که امام حسین شاهد شهادت پاره های تنش و همه رو خودش به خیمه برمیگردونه...

واسه وقتی که امام حسین میخواد خون پیشانیش و با پیرهنش پاک کنه و تیر به شکمش میخوره...

واسه وقتی امام حسین  برای این که دشمن به خیمه ها حمله نکنه،به سختی روی 2زانو می ایسته....

واسه وقتی که حضرت زینب رو تله زینبیه به سرو صورت میزنه....

واسه وقتی که زنجیر به پای بچه ها میبندن و بهشون سنگ میزنن...

بمیرم واسه زینب....بمیرم واسه صبرش....

بمیرم واسه دل گرفته ات امام زمان....این روزا رو مزار کدومشون اشک میریزی....

بمیرم واسه چشم پر از خونت...

           

                   اللهم الرزقنی زیارت المهدی

                                                      اللهم الجعلنی من انصاره و اعوانه

 



+ نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 ساعت 05:22 ب.ظ توسط سنا | نظرات()


در حال پیشرفت...

 

                        
                                      السلام علیک یا اباعبدالله....

                                السلام علیک یا ابالفضل العباس....

این

ایام رو به همتون تسلیت میگم و محتاج دعای پاکتونم

منم همیشه همتون و دعا میکنم و به یاد همتون هستم

(میخوام وبم هم این ماه مشکی پوش باشه)

         

سلام به همراهای گلم

نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم

خوشحالم که با حرفها و راهنماییاتون کمکم کردید

خدا رو شکر میکنم که شماهارو دارم.....خیلی دوستون دارم

           

خدا رو شکر اوضاع کمی بهتره....البته رفتارای اونا که تمومی نداره

اما خب بریم ادامه مطلب تا بتعریفم


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر 1390 ساعت 11:33 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


این روزا....

سلام به همه ی دوستای دلسوز و مهربونم

گلای من شرمنده ی همتونم که با نوشته هام ناراحتتون میکنم....

منم دوست دارم بیام و خبرای شاد بدم و همتون و خوشحال کنم....

اما خب چه کنم که روزهای سخت و بدی رو میگذرونم....

صورت ماه همتون و میبوسم...

خیلی دوستون دارم

خب برم سراغ این چند روز و بگم که چه خبر بوده....

روز 5شنبه قرار بود پدر شوهر،خانومش و ببره اراک و بخیه هاش و بکشن...

همسری هم به داداشش قول داده بود که باهاش بره کرمانشاه واسه تست تربیت بدنی(واسه دانشگاه)

مادر بزرگ همسری(مامان باباش) قرار بود خواهرزادش از مکه بیاد به همین خاطر چهارشنبه رفت و موندم دست تنها...

5شنبه ظهر از سر کار اومدم خونه دیدم خونه رو وحشتناک به هم ریختن و شده بازار شام....

دیگه کلی مرتب کردم و شستم و جمع کردم....

ناهارشون و که دادم،پدر شوهر+مادرشوهر+خواهرشوهر ،رفتن اراک

پدر شوهر بهم گفت بیا بریم کسی خونه نیست

گفتم نمیام،میخوام برم پیش مامانم...

بعد دیگه اصلا دوست نداشتم همسری بره کرمانشاه...اما خب به داداشش قول داده بود...

آخه یه جمعه ای پیش همدیگه ایم و تو این اوضاع خیلی به خلوتمون نیاز داشتم...

ساعت 4ونیم رفتن...

درو که بستم زدم زیر گریه و رفتم و کلی روتختم بلند بلند گریه کردم...خیلی به همسری وابسته ام...

داشتم میمردم...واسش نامه نوشتم که بهم اهمیت نمیدی و خیلی چیزای دیگه...

صورتم ورم کرده بود و کلی آب سرد زدم به صورتم تا بعد تونستم برم بیرون...

رفتم خونه مامانم...همسری گفت مامانم اینا بعد از شام برمیگردن

اما من که دیگه خسته بودم...خودم و زدم به ندونستن و شب موندم اونجا و روز جمعه هم تا بعد از ظهر نرفتم

ظهرش به مادرشوهر زنگیدم میگم:کی اومدید؟فکر کردم امشب میایید...

میگه نه میخواستم زنگ بزنم واست....(دختر عموی همسری هم باهاشون اومده بود،همون که اینجا میره دانشگاه)

چقده رو داره...واسه کارش میخواسته بهم زنگ بزنه...

دیگه نماز مغرب و مسجد خوندم و رفتم خونه....بله شام درست نکرده بودن....

مادرشوهر بی......کلی تیکه بارم کرد....خدا ازش نگذره....

من خونشون و مرتب کرده بودم اما نرسیدم جارو بکشم

میگه مهمون اومده واسمون...خونه کثیف بوده....ساجده(دختر عموی همسری) بیچاره اینقده از صبح اینطرف و اونطرف کرده هلاک شده...

میگه این گوشه آشپزخونه رو که میدیدم اعصابم خورد میشده...ساجده همه رو جمع کرده....خسته شده...

ظهر که بابا(شوهرش)میخواسته بره یه کم اینطرف و اونطرف کردم کمرم خیلی درد گرفته...

زنیکه نمک به حروم این همه براش کار کردم بروش نمیاره...حالا همش میگه ساجده ساجده....

این زن همیشه اینقده خونش به هم ریخته و کثیفه که جا نیست بشینی توخونش...

حالا زندگیش و واسش کردم مثل دسته گل،بی شعور میگه گوشه آشپز خونه رو میدیدم اعصابم خورد میشد...

بشکنه این دست....حلالش نمیکنم....خیلی دغم میده....

تو این اوضاع به خاطر این خانم 1ماه بعداز ظهرها سرکار نیومدم و 50 تومن حقوقم و ندادن...اونوقت اینا....

ساعت 8ونیم همسری از کرمانشاه با دادشش اومدن با اینکه ازش خیییییییییلی ناراحت بودم اما به روی خودم نیاوردم

دیگه دیروز صبح که میخواستم بیام سرکار...همسری نامه رو دید و کلی ناراحت شد...

گفت وقتی بهم میگی برات مهم نیستم و بهم اهمیت نمیدی داغون میشم و خلاصه از دلم دراورد

دیشب همسری از سرکار که اومد...خواهر شوهر لوس بی خاصیت دوباره شروع کرد به لوس بازی و ناز کردن....

به همسری گفتم که حق نداری بری طرفش....

اما اصلا به حرفم گوش نداد

قهر کرده بود میگفت هیچکس منو دوست نداره...

من اصلا کاری باهاش نداشتم.اما نمیدونم آشغال چی در گوش مامانش گفت که مانش بغض کرده بود و نگام نمیکرد....

همسری رفته گرفتش بغل و بردش و دست و صورتش و شسته...اما اون عتیقه سر شوهری داد میزد و خودش و پرت میکرد اونطرف...

مامانشم که بلند نشد شام بخوره....بهش میگم مامان چرا ناراحتی؟چیه؟

اصلا نگامم نمیکنه...

دوباره همسری نازش و میکشید

کارد میزدی خونم درنمیومد....همینکارارو میکنن که هرروز اون بچه گندتر میشه دیگه...

ای خدا آخه من چقدر بدبختم....

منم سرسفره آروم به همسری و دختر عموش گفتم...من بچه نمیارم...بچه بیارم خواهر شوهر میخواد بشینه و همش بگه هیچکس منو دوست نداره...

اونا افتادن خنده از حرف من...میبینم عتیقه شروع کرده بلند بلند گریه کردن که دارن به من میخندن

منم به اون دوتا که داشتن بهم میخندیدن گفتم بهم نخندید(ادای عتیقه رو در آوردم،اما عمدی نبود)

گریه میکنه که ادای منو درمیارن و مامانش خیلی محکم میگه که کسی جراءت نداره دختره منو مسقره کنه و کلی نازش و میکشه...

دیگه عتیقه رفته نشسته رو تخت مامانش که شام بخوره همسری نگاش میکنه .دادی زد سر همسری که نگو

آخه دغ نداره...دوباره با این حال به عتیقه  میگه سس نمیخوایی؟؟؟

اونم روش و از ش برگردوند و مامانشم که بلند نشد شام کوفت کنه...

دیگه شام به بدبختی و هزارتا بغض خوردم و رفتم پایین و وحشتناک از دست همسری عصبانی بودم

همسری گفت چیه چته چرا ناراحتی...؟؟؟

با عصبانیت تمام و بغض گفتم:هیچی میخوام بمیرم...ازدست تو....

کلی بهش غر زدم...گفتم چرا اینقده خودت و سبک میکنی...چرا هردومون و خوار میکنی...

گفتم یعنی من اینقده بدبختم که اون بچه 8 ساله باید سر تو داد بزنه و تو سرت و بندازی پایین؟؟؟؟

اما همسری با آرامش باهام میحرفید و نازم و میکشید...

اما فایده نداشت....از غصه و عصبانیت افتادم گریه...

همسری به زور بغلم کرد ونهایت سعیش و کرد که از دلم دربیاره...

بهش گفتم فقط به یه شرط از دلم درمیاد...اونم اینه که قول بدی دیگه ناز هیچکس و نکشی....گفت که فقط ناز تورو میکشم...

گفتم که قول بدی خودت و سبک نکنی و خوارمون نکنی...

کلی قول داد...اما من که بعید میدونم....

حالم وحشتناک بده و اعصابم خورد...

همسری خیلی از دست مامانش ناراحته به خاطر رفتارای بدی که باهام داره.... الهی قربونش برم

بچه ها چکار کنم...؟؟؟کمکم کنید....

دارم سکته میکنم از دغ....

خداروشکر امشب خونه دوستم دعوتیم و نمیخوام امشب تحملشون کنم

دیگه اهمیت نمیدم و خودم سبک نمیکنم... 

از یکم هم بعداز ظهرها میام سرکار و زیاد نمیبینمشون...

دعام کنید.....خیلی....

 



+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان 1390 ساعت 10:42 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


خدایا مددی.....




اللهم افرغ علینا صبرا......
           

سلام گلای من....
انشاله همه خوب باشید....

ازتون ممنونم....خیلی دوستون دارم
                           

من  دلم خیلی گرفته.....خسته ام....
دلم میخواد برم....نمیدونم کجا....فقط برم....
مادرشوهر خوبه و منم همچنان خونشون بسر میبرم....
کاش زودتر خوب شه....دیگه حوصلشون و ندارم....
خواهر شوهر یه بار قهر میکنه....یه بار میپره بغلت....یه بار دستت و ول نمیکنه...و معمولا خودش و لوس میکنه و مثل بچه های 3 ساله حرف میزنه....
بیش از بی انضباطه و هرچی خونشون و مرتب میکنم بهمش میریزه و هرچی میگم،جمعشون نمیکنه....
مامانشم یه کلمه به بچش نمیگه خب این زنداداش بدبختت یکسره داره مرتب میکنه...بهم نریز...
انگار بدش میاد به دخترش میگم وسایلت و جمع کن...
برادرشوهرم که خیلی دوستش داشتم از چشمم افتاد...
خیلی بی ادبه و یکسره روی همسری داد میزنه...جلوی جمع....بی تربیته گوشتلخ!!!
ای خدا چرا باید شوهر من اینقده ساکت و مظلوم باشه...واسم خیلی سخته میبینم یکی سرش داد میزنه و بهش زور میگه....خیلی دارم خودم و نگه میدارم...
جمعه شوهر و برادر شوهر زود اومدن....داشتم واسه ناهار سفره مینداختم،همه داشتیم فیتله رو میدیدیم...
برادرشوهر میزنه یه شبکه دیگه...همسری دوباره میزنه شبکه 2 و به داداشش میگه ما همه داریم اینجارو میبینیم...
برادرشوهر در کمال پررویی گفت: برو خونه خودتون تلویزیون ببین...
بغض گرفتم....گفتم محمد بیا ناهارمون و بخوریم و بریم پایین،مثل اینکه جای برادر شوهر و خیلی تنگ کردیم...
ریحانه هم که باهام قهر بود و اعصابم بهم ریخت....
رفتیم پایین اما دوباره آروم نگرفتم و واسه شب رفتیم بالا....
بخدا هرکس جای من بود ، دیگه نمیرفت....اما من الاغ....
آخه کی دیده بری همه کاراشون و انجام بدی و آخرش....
چقدر حالم بده....اگه سرکار نبودم...الان میزدم زیر گریه...
عموی همسری از تهران اومده و میخوان بیان اینجا...
پدرشوهرم نزدیکای صبح اومده...آبگرمکنشون مشکل داره و ساعت 6 صبح پدرشوهر امروز اوم رفت حموم...
به همسری گفته به خانومت بگو اگه میتونه ظهر زودتر بیاد...انگار اومدم خونه خاله....
آخه اونا همشون میخوان ظهر واسه ناهار برن شیلون....بیام چیکار؟؟؟
حتما باید یه دست به سینه داشته باشن...
                               
عرفه روزه بودم...هوا خیلی بارونی بود....ناهارم که مادرشوهرش واسش درست میکرد....بهش گفتم تا غروب نمیام...چون هوا بارونی بود میدونستم کسی هم واسه عیادت نمیاد....
به فرداش(عیدقربان) مامانش و خواهرش و ....اومدن اونجا،بحث انداخته که آره سنا دیروز رفته عرفه و عصر اومده....
اونوقت مامانش(مادر مادرشوهرم)میگه:خب خوبه که این بنده خدا(مادرشوهر مادرشوهرم) اینجاست و خیالت راحت بوده رفتی بیرون....
منم گفتم کاری نبوده خونه و هوا بارونی بوده،میدونستم کسی نمیاد،رفتم دعا....
آخه کسی نیست بگه...بی شعور این کارا وظیفه توئه که مادرشی خیرسرت، نه من بدبخت....که حالا تیکه هم میندازی....

این همه کار میکنم نمیگه...اونوقت واسه این چیزا  زرنگه....
                              
دلم واسه مامان و بابام تنگ شده...دیگه وقت نمیکنم به اونام سر بزنم....
دلم واسه یه پیاده روی تنگ شده...دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده....
                         

خدایا داری میبینی که دارم سعیم و میکنم
خداجون دیگه بغضام تو گلو جا نمیشن....مددی....



+ نوشته شده در شنبه 21 آبان 1390 ساعت 11:01 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


این 2 ماه...؟؟؟

بسمه تعالی

سلام خدای مهربونم

سلام همه ی امیدم

خداجونم به خاطر همه ی داده ها و نداده هات ممنونم

به خاطر همه ی خوشی ها و مشکلات شکر...

خداجونم میخوام ازت چیزی بخوام و با این که روم نمیشه،اما باهات معامله کنم....

دوست عزیزم....خدای خوبم....میدونی که گذشتم و دارم از جون و دل به خانواده شوهرم خدمت میکنم....

میدونی که هرکاری که دستم برمیاد،انجام میدم.....

خدایا.....این کارارو انجام میدم برای رضای تو....برای اینکه ازم ناراحت نشی....

خداجون میدونم بی ادبیه....اما میخوام در عوض این کارای من توهم یه کار خوب به همسری بدی که مادرشوهرم که خوب شد....ما بتونیم انشاله از اونجا بریم....

خداجون امیدم تویی.....

              

سلام همراه های عزیزم

فدای همتون که اینقده مهربونید

خب اونروز مادرشوهر عمل کردو فهمیدیم که گرفتگی کانال بوده....

خداروشکر خوبه...

به فرداش همگی آماده شدیم و رفتیم اراک ملاقات....توراه همسری جلو نشسته بود و خواهر شوهر روی پاش...

دیدم همسری به راننده گفت آقا میشه بزنیدکنار چند دقیقه نگه دارید...

خواهرشوهر دستشویی داشت

خییییییییلی میره دستشویی و نصف عمرش تو دستشویی گذشته...

حال تا همسری اومد بذارش پایین،محمد بیچاره رو خیس کرد.....آخه بگو سنت کمه....

از یه طرف خندم گرفته بود....از یه طرفم حرص میخوردم....من که واسه هیچکدومشون شلوار نیاورده بودم.....

خلاصه رفتیم بیمارستان و حالش خوب بود....

به فرداش یعنی 4شنبه بعداز ظهر آوردنش خونه

بابای محمد گفته بود که تخت مامانت و بذارید پایین.....حرف بی حساب...به من چه که بیاد خونه من....

دیگه من نگران بودم که نکنه بیان پایین،که خداروشکر رفتن خونه خودشون

خیلی خسته میشم....چهارشنبه که میخواستن بیان از ظهر که رفتم خونه رفتم خونشون و تمیز کردم....تاجایی که وقت نکردم حتی ناهار بخورم...

5شنبه از خستگی سرکار خوابم برد.....

تنها چیزی که اعصابم و بهم میریزه...لوس بازی های خواهر شوهره که دلم میخواد گردنش و بزنم...

نمیدونید چیکار میکنه....اصلا نمیتونم تحملش کنم....چکار کنم بچه ها؟؟؟

بعد سوالهای بیش از حد مامانبزرگ پدری محمده که هرکاری که میکنی...صدتا سوال ازت میپرسه...

5تا آبجی داره...یکیشون نمیان بمونن پیشش....تازه یکیشون دیشب بعد از 2 روز اومده بهش سر زده...

مامانشم که از بیمارستان که آوردش،رفت.

به همسری میگم مصلحت بوده که دخترعموت دانشگاه اینجا قبول شه...خدا خیرش بده،اگه نبود هلاک میشدم

درد و بلاش بخوره توسر فامیلای مامانش....

اونوقت مامان محمد یک سره بشینه پشت سرشون حرف بزنه و از خانواده خودش تعریف کنه....

مامانبزرگ پدری محمدم اینجاست....با اینکه پیره اما خیلی زرنگه....

دیگه اینکه همه کاراشون بامنه،از ته دل کمکشون میکنم...

مامانبزرگش بهم میگفت این خونه بی تو نباشه....

فعلا باهام خوبن...چون همونطور که گفتم بودم اینا نوکر میخواستن و منم که فعلا....

حالا یه خبر خوب:

حالا دست....دست....

بروبچ بالاخره حمومشون و درست کردن

راستی دیروز مادرشوهر پیش مهموناش میگه:بچم(خواهرشوهر)میگه مامان هر وقت میخوایی بلند شی منو صداکن تابیام کمکت...دستت و بذار رو شونه من.....

حالا من بیچاره هی جون بکنم...

همچنان محتاج دعای پاکتونم....

دعاکنید این 2 ماه بزودی و بخوبی بگذره...

خیلی دوستتون دارم



+ نوشته شده در شنبه 14 آبان 1390 ساعت 10:22 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


عمل مادرشوهر.......

بازم سلام

اومدم با خبرای داغ

در یک عمل غافلگیرانه دیروز مادرشوهرم رفت اراک بستری شد واسه عمل کمرش

خوب بود همسری هم باهاشون فرستادم دیروز،وگرنه دیگه داشتن پشت سرمون بحرفن و ولمون نمیکردن

با داییش و مامانبزرگش و شوهرم بردنش

7 صبح رفتن...موقع خداحافظی افتاد گریه....

دلم آتیش گرفت....چشمام پراز اشک شد،همسری زد بهم که گریه نکنم

منم بغضم و قورت دادم....پشت سرش آب ریختم

دیروزمم به نگرانی گذشت

هرچی باشه دوستش دارم....مادرشوهرمه.....آدم کینه ای نیستم....اینجور مواقع خودم و واسه طرف میکشم....(که اشتباهه)دلم خیلی میسوزه واسش

انشاله امروز بعداز ظهر عمل میکنه....واسش دعا کنید....انشاله خوب شه....

واسه منم دعاکنید....خدا صبرم و بیشتر کنه و توان زیادی بهم بده...

من توان جسمیم هم خیلی کمه....خدایا مددی.........

دیروز همسری بعداز ظهر از اراک برگشت و مامانبزرگ پدریش هم با خودش آورد....

تا اومد افتاد به جون حموم که درستش کنه....(مادرشوهر عمل کنه دیگه نمیتونه از پله بیاد پایین واسه حموم)

تنهایی نمیشد....کمرش درد گرفت...

شب زنگ زد به باباش که اینجوری نمیشه،کار ما نیست،باید کارگر بیاریم،وقت نمیکنم و...

حالا داشته باشید باباش چی گفت:

گفت 3 تا کارگرید تو خونه...؟؟؟(ماهرچی فکر کردیم دیدیم شوهر و برادر شوهر میشن 2تا،نفر سوم کیه؟؟؟ که فهمیدیم احتمالا منظور از نفر سوم،بنده هستم)کارگر واسه چی بیاری؟؟؟

همسری هم گفت که تا 6 عصر سرکاره،نمیرسه درستش کنه...

جواب داده بود که:پس بیخود کردی که حموم و بهمش ریختی!!!به من چه ربطی داره...؟؟؟

آخه آدم به این خسیسی و بی فکری کی دیده؟؟؟

خیلی هزینش بشه 150 هزارتومان....من گفتم اگه داشتم خودم میدادم....اصلا خودم راحت میشم...

ولی نداریم خب....

فعلا همینجوری مونده....ببینم چی میشه،اگه داشتیم واسه کمر شوهرمم که شده میرفتم کارگر می آوردم

                          

خیلی برام دعا کنید، همون دیروز که روز اول بوده و هیچی نبوده...کلی دغم دادن....

رفتم بالا واسشون شام درست کنم.هرچی با این خواهرشوهر میحرفم جوابم و نمیده،رفتم میزنم رو شونش،اصلا نگام نمیکنه و رو برمیگردونه و میره...جلو دختر عموش و مامانبزرگش و...

کلی بغض قورت دادم از دستش(حیف تولدی که چند هفته پیش من واسه این گرفتم)

هیچ چیز و هیچ کس اندازه این بچه 8 ساله عذابم نمیده...لوس و بی خاصیت....(مامانش موقع رفتن فقط سفارش این عتیقه رو میکرد)

دیروزم کلی نگرانم کرد...ساعت 2 ظهر شده بود میبینم نیومده...سرویسش هم میگفت در مدرسه نبوده...پدری ازم دراورد

تا آخر فهمیدم دختر خالش بردش خونشون...برادرشوهر میدونسته که اونم بهم نگفته بود....

                         

از الان معلومه که همه چیزش واسه منه،فامیلای بابای همسری اراکند

همسری تعریف میکرد که دیروز بحث افتاده تو بیمارستان که میخواد چند روز بمونه اراک بعد بیارنش خونش(ما شهرستانیم)

مامانبزرگ مادری گفته:مگه عروس نداره،مگه اولاد نداره،مگه خواهر و برادر نداره که بمونه اینجا.....

بیچاره من

همسایمون میگفت باید 4ماه استراحت کنه.....(اما من پرسیدم معمولا میگن 2ماه)

خستم بچه ها....خیلی خستم....محتاج دعای پاکتونم عزیزای من

                        

قابل توجه خانمایی که دیر سر میزنن:

مطلب قبلی  هم بخونید لطفا

 



+ نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت 09:32 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


ادامه ماجرا....

سلام عسلا

من اومدم

شرمندم که اینقده دیر آپ کردم

نمیدونم چرا هروقت که میومدم بنویسم نمیتونستم

کمی هم سرم شلوغ بود

دلم براتون کوچولو شده بود

ممنونم که با اینکه نبودم بازم سر میزدید و احوالم و میگرفتید

خیلی دوستون دارم

    

خداروشکر اوضاع بد نیست

همسری از 8 صبح تا 5 عصر میره آمارگیری...خیلی خسته میشه...

میره روستاها...

خیلی زحمت میکشه قربونش برم

فقط خداکنه کمردردش شروع نشه با این همه پیاده روی...

ماشاله 2 روزه شدید بارون میاد...دلم یه ذره شده بود واسه زیر بارون رفتن...

خب بریم سراغ ادامه ماجرا....

نمیدونم چرا اصلا دوست ندارم به این چیزا فکر کنم....روحم خیلی خسته است...نمیدونم چمه....دلم مسافرت میخواد....دلم یه زیارت میخواد....

اما از طرفی دوست دارم همه و رو اینجا بنویسم.

   

یه شب خانواده شوهرم و و خانواده دایی همسری شام خونمون بودن

بعد از شام بود ...برادر شوهرم سرش و گذاشته بود رو پای مامانش

داییش به شوخی به پدر شوهرم گفت

دیگه وقتشه واسه اینم زن بگیری

پدر شوهر گفت:واسه این یکی یه اشتباهی کردیم....دیگه ازین غلطا نمیکنیم...

دلم شکست...اما هیچی نگفتم...

ازین کارا میکنن که دیگه آدم دوست نداره دعوتشون کنه...

    

سالگرد ازدواجمون یادتونه گفتم همسری مریض بود...

عصری رفت بیرون...

چند دقیقه نشده بود دیدم خواهرشوهرم اومده در میزنه

میگم چیه؟

میگه مامانم میگه داداشم حالش بده چرا گذاشتی بره بیرون...؟؟؟ 

      

یه هفته پیش بود اومدم خونه دیدم مادرشوهر حمومه

چندساعت گذشت دیدم در نمیاد...میخواستم ظرف بشورم... برای اینکه آب واسش سرد نشه ...با آب سرد ظرفام و شستم

وقتی اومد بیرون...سلام دادم دیدم با حالت قهر و ناراحتی فقط یه جواب سلامی دادهمسری باهاش کار داشت گفت وایسا...

میبینم با عصبانیت و بغض و ناراحتی میگه:

ولم کن...سردمه...با آب سرد درومدم...ولم کن... میخوام برم...

یکی نیست بگه خب کمتر بمون حموم...چی میکنی 7-8 ساعت...؟؟؟

حالا نرسیده بودبالا،همسری دویده پشت سرش ....(منت کشی)

اومده پایین میگم مامانت چی گفت؟؟؟

میگه افتاده گریه گفته هیچ کس به فکر من نیست...

کلی خودش و واسه پسرش عزیز کرده...

    

چندماه پیش عروسی همسایمون بود....همون روزا یه شب شام خانواده شوهرم خونمون بودن،مامانش خیلی ناراحت و سرسنگین بود باهام...

شام هم کمی خورد و رفت....اون شب هم خیلی ناراحتم کردن

با خواهرشوهر 7 ساله شوخی کردم،داد زد سرم...هیچکسی هم چیزی بهش نگفت....

آخرشب شوهرم از خانوادش و رفتاراشون خیلی ناراحت بود 

وگفت مامانم فقط به حرف دیگران گوش میده...دیگه زیر زبونش و کشیدم و فهمیدم ببببببببببببببببببله مامان جونش به همسری گفته که همسایمون عروسیشونه،عروسش از یه هفته جلوتر اومده و کلی کمکش کرده...

اونوقت عروس من یه بار یه کم کمکم کرده...مامانش بهش گفته به تو چه که کمک میکنی مگه تو شدی کنیزشون....

حالا مامان من هروقت میشینه پیشم،میگه« کمک مادرشوهرت کن...کار به آدم چیزی نمیکنه...ثواب داره...مگه من 30 سال با مادر شوهرم زندگی نکردم؟؟؟»

مامان من چقدر ساده است و اونا چی فکر میکنن

حالا هر مراسم یا مهمونی خانواده شوهرم داشتن،پدر من بیچاره حسابی درومده....

اینا فقط نوکر میخوان....همین 

   

چندروز پیش مجدد،مادرشوهر حموم تشریف داشتن....

اومدم خونه و مشغول ناهار درست کردن شدم...

یک ساعت بعد تو آشپزخونه مشغول بودم که دیدم صدای درمون اومد...نگاه کردم دیدم کسی نیست،یه لحظه ترسیدم

رفتم تو اتاق دیدم مادرشوهرم از حموم درومده و یواشکی رفته بیرون....شکه شده بودم

آخه واسه چی یواشکی...؟؟؟؟خب بگو یه سلام میدادی...

    

یه ماه پیش مادربزرگ همسری(مامان باباش)از اراک اومده بود اینجا؛نزدیک 2 ماه بود که مادرشوهر دعوتمون نکرده بود.

همون روز به همسری گفتم:مامانت مهمون داره اگه واسه آبروداری هم شده ما رو دعوت نکرد...

اتفاقا همون روز دعوتمون کرد.

چندشب بعد هم مهمون داشت و به ماهم گفت بیایید بالا...

همسری رفته بود پخش دارو و دیر میومد...

دختر عموی همسری سالاد واسه محمدم جدا کرد که واسش بر داریم...مادرشوهرم جلوی مهمونا...به من میگه:

واسه بچم سالاد بیشتر بذارید....بچم سالاد خیلی دوست داره...

دختر عموش گفت که دیگه سالاد نیست...

مادرشوهر میگه:از سالاد من بر دارید،بریزید روش واسش....از سالاد من بردارید

همه هم میگفتن بابا کوتاه بیااااا....

آخه کی فکر میکنه که این همون مادریه که 2 ماهه بچش و دعوت نکرده....؟؟؟؟

     

بی خیال...هرچی بگم تموم نمیشه...

موقع عروسیم خیلی عذابم دادن....که اونها رو بعدا میام و کم کم تعریف میکنم...چون وقتی همش برام یادآوری میشه یه جورایی افسردگی میگیرم و تا چند روز حالم گرفته میشه....

 

 



+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان 1390 ساعت 09:03 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


همخونگی با.....

سلام آبجی های گلم

اول بگم که عمل مادرشوهری عقب افتاد...آخه بیمارستانی که میخواد نوبت عمل بزنه برای 1 یا 2 ماه آینده نوبت نداره... 

خب میخوام اینبارطبق قرار قبلی از بعضی از رفتارای بد خانواده شوهرم بگم که بعضیاش,خیلی اوقات آرامشم و میگیره و باعث میشه تو خونه خودم معذب باشم:

_از موقعی که عروسی کردیم حموم طبقه بالا خرابه و هنوز درستش نکردن...
فکرکن 1 ساله که میان پایین حموم.....
من واقعا اذیت میشم...میدونید چرا...؟؟؟
آخه مادر شوهر خیلی کم وایسه حموم میشه 7یا8 ساعت....
برادر شوهر ساعت 5 صبح میاد در میزنه و میخواد بره حموم....گاهی 7 صبح....

اصلا درک ندارن و روزای تعطیل که ما خونه ایم میان میرن حموم انگار نه انگار ما شاغلیم

مثلا مادرشوهر ساعت 5 عصر که بره حموم،ساعت 2 یا3 نیمه شب میاد بیرون....غذا و شام هم که هیچی(بیش از حد بیخیاله)

من دلم واسشون میسوزه و میگم میان پایین.

هیچی مثل حموم رفتنشون اذیتم نمیکنه....همسری هم قرار بود واسشون درستش کنه که وقت منیکنه...آخه لوله حموم و  آبگرمکن و... همه خرابه...

مثلا گاهی واسه آدم مهمون میاد...خجالت میکشیم...

یا گاهی میخواییم بریم حموم،اونا میان میرن....(نمیشه چیزی بگی که)

ایناهم جون به عزرائیل نمیدن چه برسه 2 تا کارگر بیارن«مثلا طبقه بالاشون و که ساختن پدرشوهر کارگر نگرفته و همه کاراشون و همسری مظلوم من انجام داده-یکی از دلیلای دیسک همسری)

_زنگ و آیفونشونم خرابه (چند بار همسری درستش کرده اما بازم خراب شده)

در باز کنشون هم هستیم با اجازه....

                                 

_به خاطر حموم کلید پایین و دادیم بهشون....خیلی اوقات میام میبینم درمون بازه....

میبینم یکی حمومه....

یا میبینم رفتن از در کمد ماشین ریش تراش و برداشتن...

یا میام خونه میبینم برادرشوهر نشسته خونمون و داره با کامپیوترمون بازی میکنه....

_بدتر از همه پدرشوهر در نزده میاد تو....(که خواهر شوهر هم داره یاد میگیره)

به همین دلیل با اومدن پدرشوهر ،من دلشوره دارم با اینکه در و دائم قفل میکنم

آماده باشم

یه روز جمعه از بس از رفت و آدمدشون خسته شدم به همسری گفتم در و قفل کن تا من راحت باشم،در و قفل کرد و 5 دقیقه بعد پدرشوهر اومد و بدش اومد که در و قفل کردیم و با تشر به همسری گفت شما هنوز در و قفل میکنید؟

پدر شوهر وقتی میاد در نمیزنه و تند تند دستگیره در رو میده پایین،این باعث ترس و دلشوره من میشه...

بعضی اوقات پدرشوهر به همسری میگه امشب درتون و قفل نکنید،4 صبح میخوام برم حموم(که من گوش نمیدم)

                           

_اصلا آروم بستن در و بلد نیستن و خیلی دراشون و به هم میکوبند...1 ساعت بعداز ظهر یا صبح که بخوابم میشه کوفتم....

خیییییلی محکم و دائم(پشت سرهم) در میزنن ....

من اصلا به این چیزا عادت ندارم و تو خانوادمون ازین حرکات نبوده.به همین دلیله که حالم بد میشه

بارها به خاطر وحشتناک در زدنشون،وقتی از خواب میپرم،دست و پاهام میلرزه و تپش قلب شدید دارم...

«همین دیروز بعداز عمری بعداز ظهر 1 ساعت خوابیدم(سرکار نیومده بودم)که دیدم یکی داره خیلی وحشتناک(فکرکنم با لگد بود) در حیاط و  میکوبه...با حال بدی سریع چادر پوشیدم و رفتم و در و باز کردم ، دیدم خواهرشوهره....دلم میخواست خفش کنم....

بهش گفتم آروم تر در بزن...

سرگیجه و اضطراب داشتم...رفتم وضو گرفتم که نمازم و بخونم....تا قامت بستم،دیدم دارن در خونرو میزنن...

فهمیدم که خواهرشوهره...اما خب داشتم نماز میخوندم....

ول کن نبود، اینقده فهم نداشت وقتی کسی در و باز نمیکنه، بره و 10 دقیقه دیگه بیاد....

در زدنش محکم تر شده بود....دیگه نمیفهمیدم دارم چی میخونم و تموم بدنم میلرزید....

سریع تمومش کردم و رفتم در و باز کردم....هیچی نگفتم بهش...

اینقده حالم بد شده بود....که بعدش نشستم گریه کردن.....»

اینجور مواقع همش حس میکنم یه اتفاق بدی افتاده و یکی چیزیش شده...به همین دلیل حالم بد میشه.

زندایی همسری بهم میگفت تا اینجایی بچه نیاری....با رفتارای اینا(ببخشید که میگم)بچت میفته...

همیشه فکرمیکنم هرکس جای من بود نمیتونست تحمل کنه....یا حداقل یه چیزی بهشون میگفت....

خب خیلی زیاد شد ادامش و چندروز دیگه میگم......

ادامه دارد....



+ نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 12:00 ب.ظ توسط سنا | نظرات()


آخرهفته

بازم سلام

سلام دوستای عزیزم...ممنونم که اینقده حرفای قشنگ میزنید و همراهیم میکنید....

خییییییییییییییلی دوستون دارم

عیدتون مبارک گلای من.......

پارسال همین روزا بود که رفته بودیم مشهد,ماه عسل.....

خیلی خوش گذشت....ولادت حضرت معصومه اونجا بودیم و صحنهای چراغونی دل آدم و میبرد....

اولین زیارت 2نفریمون بود و بهترین زیارت....

خیلی دلمون امام رضاییه این روزا.....امام رضا میشه دوباره دعوتمون کنی......؟؟؟؟

من تقریبا هرسال رفتم پابوس آقا....از بچگی....الانم داره میشه یه سال و نرفتیم...مادرشوهرم که عمل کنه دیگه حالا حالاها نمیتونیم بریم....

دلمون واسه حرمش پر میزنه.... 

امام رضا جونم

                          میلاد زیبایت مبارک

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

                                              

روزای آخر هفته روزای بدی نبوده

مهمون داشتم

شب جمعه دوست گلم با شوهرش اومدن خونمون و ظهرجمعه هم مامانمو خانواده شوهرم خونمون بودن و جاتون خالی آش رشته گذاشته بودم خیلی خوشمزه شده بود

دیروز داداش کوچیکم که کلاس پنجمه نزدیک خونه ما مسابقه قرآن داشت و نهار با مامانم اومدن خونمون

از شانسشون هم مادرشوهرم که رفته بودن دکتر اراک داشتن میومدن و مجبور شدم همه رو ناهار گفتم بیان پایین....

مادرشوهر قراره 1 هفته دیگه عمل کنه کمرشو....بیچاره من....

انشاله خوب شه

براش دعا کنید

مادرشوهر مادرشوهرم(مامانبزرگ همسری) هم یه هفتست خونشونه...ماشاله خیلی بلاست

خداکنه بمونه واسه عمل مادرشوهرم

دخترعموی همسری هم دانشگاه شهرما قبول شده و 4 روز تو هفته خونه مادرشوهرمه....

همسری هم واسه آمارگیری ثبت نام کرده بود و حالا میرن کلاسش...چون آبان شروع میشه...

پخش داروی همدان هم گرفته که ماهی صدتومان بهش میدن

خداروشکر سرش شلوغه و حالش بهتره...

                       

فردا-پس فردا میام یه مطلب میذارم درمورد بدیهای کنارهم بودن با خانواده شوهر......

پس نرید تا یه ماه دیگه ها.....زود بیایید

 



+ نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1390 ساعت 09:45 ق.ظ توسط سنا | نظرات()


عروسی دایی

سلام دوستای عزیزم

اول بگم ازهمتون ممنونم...خیییییییلی خوشحالم که گلهایی مثل شمارو پیدا کردم

ممنونم که همدردی میکنید...فدای مهربونیاتون...

                                 

چندروزی سرم شلوغ بود...عروسیه داییه همسری بود...

بدنبود...گذشت...

اما کلی از دست همسری حرص خوردم....

آخه این پسر ازیه هفته جلوتر میرفت خونه مامانبزرگش کمک...

نگفتم نره اما گفتم به اندازش بره...

آخه وقتی خواهر و برادرای خودش نرفتن...به این چه...؟؟؟مگه داییش تک بچس؟؟؟

یا مگه برا عروسی ما اومدن کمک...؟؟؟با اینکه محمد تمام مراسماشون خودش و کشته...هیچ کدوم کمک نکردن....

آخه شماکه نمیدونید...پارسالم عروسی 2 از خاله هاش بود

بازم کلی خودش و کشت...برای همشون رفته(تازه اون موقع من شاسکولم میرفتم)

به قول خودش که میگفت:من برای همشون انجام دادم...این دیگه آخریشونه....

چرا محمدی که سالی 12ماه گوشیش زنگ نمیخورد...عزیز شده بود و از 7 صبح براش میزنگیدن...؟؟؟

بعدش مگه دیسک کمر نداره چرا رعایت نمیکنه...؟؟؟

آخه جالبتر اینه که هرکاری کنه آب بردش و یه جورایی محبت زیادیش شده وظیفه!!!!

مثلا شب حنابندون که حنا برده بودیم واسه عروس مامانبزرگ و خاله بزرگش گفتن بیا ساکشم تو بگیر(جوونا هرکدوم یه طبق گرفته بودن و میچرخیدن)

من پرسیدم که:من؟؟

دیدم مامانبزرگش بدش اومد و ساک و خودش گرفت و برد

گفتم خب بدید...

خالش به مامانبزرگش گفت بده بهش...

دیدم مامانبزرگش رو برمیگردونه و میگه:نمیخواد...نمیخواد دیگه...خودم میبرم...(قهر کرد)

اینقده دلم شکست...گفتم انگار نه انگار شوهرم یه هفته اینجا کمکشون,کاراشون و انجام داده...

شبش به همسری گفتم...خیلی ناراحت شد...

روز حنابندونشون خیلی از دست همسری عصبانی بودم....میخواست بره واسشون ریسه وصل کنه و من اصلا راضی نبودم...هرچی میگفتم نرو...کمرت درد میگیره...به تو چه...اینقده گوش نکن به حرفاشون....ارزش خودت و با این کارات میاری پایین...

هیچی نمیگفت...یا میگفت منفی فکر نکن(زیادی دلش پاکه)

رفت....دلم شور میزد....چندبار اومد بگم راضی نیستم بری,ترسیدم بلایی سرش بیاد.

پشت سرش آیة الکرسی خوندم.

شب که اومد دنبالم خیلی بیحال بودو گفت سرش درد میکنه.

میگفت:بالای دیوار داشته سیم لامپارو درست میکرده به داداشش میگه اینجا کنار پریز وایسا نذار کسی روشنش کنه...

برادر شوهر میره سراغ نمازش...

میگفت یه لحظه دیدم دارم بالای دیوار میلرزم...فقط زود سیم و انداختم....

گفتم اگه اون دعای من نبود که....

دیگه حساب کنید من چقدر دغ خوردم...

فرداش که با هم حرف زدیم قانع شده بود و به خاطر رفتار مامانبزرگش بامن ناراحت بود و میگفت اینم بگذره دیگه ازین کارا نمیکنم...

بهش گفتم فقط یه لحظه فکرکن اگر بالای دیوار چیزیت میشد...برای کسی مهم بود...؟؟؟فقط من بدبخت میشدم و ....

                          

مادرشوهر موهاش و رنگ کرده بود و لباس خریده بود و...

همسری چندروز قبل از عروسی داییش گفت مامانش میخواد لباس بخره....بعد نگام کرد و گفت شرمنده ام....

آخه من لباس نداشتم...که فدای سر همسری...انشاله یه روز همش جبران میشه...

...قبل از سالگرد ازدواجمون همسری میگفت میدونم میخوایی واسم  کادو بخری...برا من چیزی نگیر برو واسه خودت لباس بگیر عروسی داییم نزدیکه...بازم دلم از مامانش گرفت...گفتم چی میشد یه تعارف حداقل دروغ میزد که بیا بریم لباس بگیریم...

من که صدسال نمیرفتم....واسه بی معرفتیشون میگم

چطور چند هفته پیش که مثلا پول نداشتن,همسری با اینکه خودمون نداشتیم رفت از پولی که واسه دانشگاهش بود بهشون داد,اما اوناچی....

بگذریم... 

                  

عروسی هم بدک نبود..اما داماد از خانمش خوشگل تر بود...خوشبخت بشن

مادرشوهر دوستم هم عروسی بود و گفته بود ماشاله سنا از عروس خوشگلتره....

این داییش که عروسیش بود , محمد باهاش میره پخش دارو...گاهی...

اوه...اوه...چقده حرفیدم....



+ نوشته شده در شنبه 9 مهر 1390 ساعت 09:14 ق.ظ توسط سنا | نظرات()