تبلیغات
قیل و قال سکوت - ادامه پست قبل و اوضاع و احوال این روزا...

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

ادامه پست قبل و اوضاع و احوال این روزا...

سلام مهربونای من
انشاله که همگی خوب باشین...
من درگیر دندون درد بودم حسابی...به همین خاطر دیر شد!(خدایی شد یه پست بذارم و بگم یکیمون مریض نبودیم
)
خب کلی تعریف و یه خبر جدید دیگه هم دارم.
بفرمایین ادامه تا بگم:


اینم
(کلیک)آدرس جدید هیلاجون


خب از هفته پیش شروع کنم که مهمون داشتیم و دایی همسری با خانواده بودن!
اومدم سالادو تست کنم که وقتی پیاز سالاد رفت توی دندونم که خالی شده بود؛حس کردم یه میخ کوبیدن تو دندونم که تا مغز سرم رسید!جلو خودمو گرفتمو جیکم درنیومد.اما چشمای پراز اشکم و صورت سرخم همه فهمیدن و هرچی مسکن خوردم و سر کردم و ... اصلا تاثیری نداشت و از شانس منم که شب جمعه بود و فرداش تعطیل.
من بیچاره تا شنبه بعدازظهر درد افتضاحی رو تحمل کردم و حاضر بودم بکشمش اما دیگه راحت شم.بعدازظهر رفتمو دکتربرام عصب کشی کرد و بهم گفت فکرکنم خییییلی درد کشیدی؟نه؟گفتم آره چطور؟گفت ببین رگ عصب دندونت سیاه شده.
به محمد میگم چه زن صبوری داری.حداقل نالیدنم بلد نیستیم!
خلاصه:      دندان دردی کشیده ام که مپرس          آن چنان زجری کشیده ام که مپرس

یه جلسه دیگش مونده و یه دندون خراب دیگه هم دارم!
تو این گرونی؛دندون درد=قوز بالای قوز....مخصوصا اگه شهریه دانشگاهم نداده باشی و دوهفته مونده باشه تا امتحانات!!!
گلو و گوشمم که .... بهشون محل نمیذارم فعلا!


خب روز زن هم همسری واسم شاخه گل و لباس خواب خرید!دستش بی بلا.


و اما خبر بسیار مهم و جدید و داغ:
پدرشوهر زده کلش و این خونه رو گذاشته بنگاه و میخواد بفروشه و برن تهران کلا...به ماهم گیر داده که محمد گفته نمیاییم تهران!
رفته بود دنبال معافی واسه سربازی محمد که 26 روز جبهه کم داره
!یکی نیس بگه خو نمیشد یه؛یه ماه بیشتر میموندی جبهه!
فک کنید بیفتیم در ک...اینا و بیاییم تهران!من زجر کش میشم!

خییییییییییلی دعاکنید که یا معاف شه یا بتونه تو سپاهی جایی استخدام شه!

همه میگن حالا که میخواد شما رو آواره کنه باید یه خونه واستون بخره!آقا من میگم زهی خیال باطل یه ده پونزده تومن بده بهمون خونه رهن کنیم.اینا که هیچی واسه ما نکردن!

خب بریم سراغ بحث شیرین غیبت خانواده شوهر:

از بیمارستان رفتن پدرشوهر شروع کنم که خیییییلی حرص خوردم و اینجا نمیشه همه رو نوشت چون بیش از حد طولانی میشه!
گفتن به خاطر فشار بالاش اراک بستری شده و محمدم که از صبح رفته بود پیشش و منو مادرشوهرم بعدازظهر رفتیم اراک که سربزنیم و به خیال من فرداش برمیگردیم.
دم عید هم بود و همه مشغول کار عید و رفتیم اراک خونه دخترعموش
دیگه حالا هروقت میگفتیم برگردیم . مادرشوهر شروع میکرد که ببینیم شاید فردا مرخصش کنن و باهم بریم ومن دلم آروم نمیگیره و....
یکی هم نبود بگه خو اینقده حرص نمیدادی که بیفته بیمارستان.نشسته بود خونه مردم و میگفت من دلم آروم نمیگیره بیام!!!! ای ای ای...من حرص میخوردم از دستش!
اگه بیمارستان بالا سرش بود یه چیزی!
چند روز مارو اراک نگه داشت و یه روزم داهات و خون به جیگر کرد منو.آخه بحث که موندن اونجا نبود.با حرفاش و تیکه هاش خیلی دغم داد.
مثلا خونه دخترعموش بحث بود که خواهر خیلی خوبه!
میبینم میگه آره من که آبجیام خیلی کمکم میکنن و آبجی کوچیکم واسه نذری اومد کارارو کمکم انجام داد!خون میکرد به دل من و جلو اونا تیکه مینداخت بهم.
تو دلم گفتم پدرم درومد واسه نذریتون و آبجیات فقط اومدن و خوردن و بردن.حالا که به اسم اوناست منم ازین به بعد نمیام کمکت و بذار همون آبجیات بیان!
خییییییییلی ازین چرت و پرتای دیگه که اون چندروز اراک موندن منو واسه چندسال پیر کرد!

واسه کارای عیدم که خودم از همون ماه قبل به خاطر کمردردم تیکه تیکه کارامو انجام میدادم که بهم فشار نیاد زیاد!
به کارای خودمم به زور میرسیدم . این قولی هم که به خودم داده بودم یادم بود و گفتم اگه واسه کارای عیدش برم هم پررو میشه هم شماها گردنمو میزنیدهم واقعا توانشو نداشتم!
دانشگاه بودم و تا ظهر کلاس داشتم که دیدم محمد زنگیدگوشیمو که آغا خالش رفته کمک مامان جونش خونه تکونی و وقتی ظهر رفتم خونه اگه دوست داشتم برم کمکش!که گفتم اصلا دوست ندارم و نمیرم.
کلاسم که تمومید زنگید گفت برو خونه مامانت!نرو خونه!
من:واسه چی؟
محمد:آخه مامانبزرگمو خالم؛مامانمو عزیز کردنو اومدن کمکش واسه خونه تکونی.اونوقت تو بری خونه ازت انتظار دارن بری کمکش!
اول قبول نکردم
بعدش گفت:خالم بهم گفته مامانت ناراحته میگه چرا عروسم نمیاد کمکم!
گفتم پس بگو تا غروب دانشگاهه.رفتم خونه مامانم و کلی هم بهم خوش گذشت!
اما از شانسم همون موقع محمد رفت اراک و باباش و مرخص کرد و آورد و مجبوری رفتم خونه که موقع اومدن پدرشوهر خونه باشم.
رفتم و اگه کسی به سگ محل گذاشت به منم گذاشت و دیگه شامم بالا بودیم اجبارا و مادربزرگش استاد تیکس!
اینقده تیکه انداخت که ما سه نفر هلاک شدیم که نگو!منم اصلا محل نذاشتم.
عزا گرفته بودن که نرفتم حمالیشون!خیلی اعصابمونو خورد کردن!
یه روز قبل از  عیدهم به همین زندایی محمد که با هم خوبیم گفته بود که آره سنا بچه کوچیک نداره و کار زیادی نداره.باید بیاد بالا کمک مامنم نرفتم(بمیرم برای بچه های قد و نیم قدش).به من چه.
شب عید هم خونشون بودیم که اینقده آشپزخونش بهم ریخته بود و اینقده نالید تا آخر این دل  صابمرده من آروم نگرفت و واسش جمع کردم.!


دیگه براتون بگم از سال تحویل که دوست داشتم خونه خودمون باشیم و محمد قبول نمیکرد!تا از حموم درومدم یه دقیقه مونده بود به سال تحویل و نشد که بریم بالا و با همون حوله تنی سالو تحویل کردم!و وقتی رفتیم بالا باباش مثل برج زهرمار بود که چرا دیر رفتیم و اخماش تو هم بود!
عیدی هم بهم ندادن و همون 5تومن لای قران بود!
تولدمم که حتی تبریکم نگفتن!
آخه کدومشونو بگم؟
بگم از حرصی که روزای اول عید که باهاشون رفتیم اراک بهمون دادن.محمد خیلی دغ میخورد و همش میگفت خداکنه بتونیم ازونجا بریم!عید سعی کردم خیلی درگیر نکنم خودمو.اما محمد خیلی حرص میخورد ازشون.تا جایی که صحبتی کرده بودن که شاید همون عید بریم مسافرت محمد گفته بود ما نمیاییم.میگفت خیلی خوش میگذره باهاشون.یه جوری نگامون میکنن انگاری چیکار کردیم!
بگم از تعریفی که زن عموهای محمد از عروسا و نوه های آیندشون میکردن و عروسا خر کیف میشدن و من فقط نگاه اونا میکردم.هرچی به مادرشوهر من میگفتن مگه تو لالی؟خب تو هم تعریف کن.اهمیت نمیداد!!!
اینقده زن عموش با عروسش خوب بود که آدم حال میکرد!محمد میگه مامانم بره عروس داری از زن عموم یاد بگیره!
میدونید کجای این ماجرا حرص آدمو درمیاره؟این مادرشوهرم یه سره میگه خوبه زن عموهای محمد بامن تو عروس داری لج میکنن که با عروساشون خوب باشن

دهات خونه مامان باباش بودیم و خیلی بهم گیر میدادن که بچه بیار و ...
منم جواب همه رو میدادم که وقتی شوهرم میخواد بره سربازی بچه بیارم که چی؟
عمه محمدم اونجا بود و مامانبزرگش داشت به عمش میگفت که به دخترت بگو جلوگیری کنه و دیگه پشت سر هم نیاره(پسر اولش 2سالست که ناخواسته باردار شده بود و بچه دومشم تو عید بدنیا اومد)
یهو رو کرده به من که این باید بیاره که چاقم شده و نشسته این جا!
خیلی ناراحت شدم و جوابشو دادم
دیگه این دهن همه افتاده بود و میخندیدن که بهم چی گفته مامانبزرگش!
خونه عموش بودیم و خوهرای زن عموشم اومده بودن عیدیشون.یه سیدی هم اومد عیدی که دعا نویس روستاشون بود!
ببینید فهم مادرشوهرمن با این شوخی کردنش.جلو اون غریبه ها برگشته میگه سنا بدم واست دعا بنویسه تا باردار شی؟
خیلی عصبی شدم و گفتم مامان اینم تو واسمون در بیار!
گفت نه به خاطر حرف مامانبزرگش میگم.شوخی میکنم.انگار اون غریبه ها هم خبر داشتن!

واسه سیزده بدر هم مامانش زنگیده بود به محمد که آره دیگه میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی و ازین حرفا.به خاطر اینکه دوازدهم با آبجیم اینا رفته بودیم همدان تفریح و سیزده هم با خانواده من رفتیم.زورش اومده بود!



اونوقت با این همه دغی که بهم میدن؛ من خر دلم براشون میسوزه که میخوان برن تهران!



پدرشوهرم هم که مثل...سرشو میندازه پایین و میاد تو خونمون و اگه دروقفل نکنم که منو هرجور بگی میبینه!
بدشم میاد درو قفل میکنیم و میگه شما باید همیشه درخونتون بسته باشه!
میان پایین میرن حموم و ....


خیلی بیشتر از این نوشته ها و حرفا اذیتم کردن.نمیخوام ازین بیشتر طولانی شه و اذیتتون کنم!خییییییییییلی خلاصه نوشتم!
واسه عید چندکیلو اضافه کردم از بس  حرص خوردم!


خب خداروشکر باشگاهی که هرروز صبح میرم واسه روحیمم خیلی خوبه.
مثل همیشه برامون دعا کنید عزیزای من
خیلی دوستون دارم


[ دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 ] [ 04:01 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه