تبلیغات
قیل و قال سکوت - سفرنامه طویل تهران

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

سفرنامه طویل تهران

سلام به عزیزای دل خودم

خب الان من اومدم نصف سفرنامه رو بتعریفم و چون خیلی طولانی میشه،نصف دیگشم چندروز دیگه انشاله آپ میکنم

اگه بشه شاید نت وصل کنم و از هفته بعد از خونه خودمون درخدمتتون باشمو وبای قشنگتونو بخونم!

محمدم همچنان به دنبال کاره....خواهشا دعا یادتون نره هاااا 

                                                                      

خاطره یک ماهی که نبودم و به عبارتی اسباب کشی پدرشوهرم اینا رو نمیدونم از کجا شروع کنم!!!

برای جمع کردن وسیله هاشون خیلی خودکشی نکردم و یه روز دوتا از آبجیاش اومدن و یه کوچولو کمکش کردن که من بیرون بودم خداروشکر...

کم کم وسایل جمع میکردن و اولشم محمد شروع کرد به جمع کردن براشون.تیکه تیکه کمکشون کردیم

خانوادش خیلی کمک نکردن جز روز آخر که اومدن برای بارکردن.مخصوصا خاله کوچیکش که بچه هم نداره و برادرشوهرم که میگفت مادرشوهرم بدش میومد و میگفت خب اون کلاس داره!(افتادم یاد نذریشون که تو امتحانا بود و بعداز نذری من درس میخوندم و بدش اومده بود و میگفت حالا شانس من همه میخوان دکتر و مهندس بشن!حالا آبجیش که این از دوروز جلوتر با بچه هاش رفت واسش اسباب کشی و محمدم رفت و میخواست منم ببره که نرفتم،درس داشت)

روز آخر که قراربود حرکت کنیم.خیلی خسته شدیم ومادرشوهرم برعکس من خیلی آشغال جمع کنه و حتی صدای خواهراشم درمیومد به خاطر وسایل دردنخور و شکسته ای که نگه میداشت!

 علاوه براون ناهارم پایین درستیدم.دیگه شب تقریبا ساعت 10 راه افتادیم و فقط یکی از داییاش( که باهم خیلی خوبیم و رفت و آمد شدید داریم)،باهامون اومد.خیر ببینه.

مادرشوهر به مامانش گفته بود که باهامون بیا که بهانه آورده بودو نیومد!

دیگه خونه تهرانم از صبح شروع کردیم به تمیز کردن که من اول اتاق و تمیز کردم که رختخواباشو بذارن.

بعدهم یکی از دخترعموهای محمد که الهی خیر ببینه اومد کمک و باهم تا ظهر آشپزخونه شستیم و تمیز کردیم

خونه عمو محمد تا خونه پدرشوهر 30 ثانیه فاصله است و کوچه کنارشونه.

ناهرم اونجا بودیم و خلاصه دهنمون سرویس تا شب که آشپزخونه کامل تموم شد و وسایلشم چیده شد.

محمد و داییشم حال و تمیز کردن و فرششو انداختن و تلویزیونشم وصل کردن

شایدباورتون نشه اما مادرشوهر فقط یه رختخوابی چید.

برای وسیله چیدنم خیلی حرص خوردم از دستشون.

پدرشوهرم همش دراز کشیده بود تو اتاق و هیچکاری نمیکرد

یه بار اومد تو حال و به محمد که تازه نشسته بود تا نفسی بگیره گفت:محمدبلندشو اینارم بچین دیگه چرا نشستید؟

منم گفتم بابا تازه نشسته تا الان سرپا بوده!

به آقا برخورد و بهم گفت:کسی با تو حرف نزد!

منم خییییییلی ناراحت شدم که جلو داییش و دخترعموش بهم اینجوری گفت. برای اولین بار جواب دادم:

خب بابا .کمردردشو ناله های شب تا صبحش و اشک ریختنش برای منه!

بدش اومد و رفت تو اتاق.

 محمد برگشت تهران تا کارشو تحویل بده که دیگه میخواست بره سربازی و حقوقشم بگیره .منم به فرداش رفتم خونه آبجیم و پدرشوهرم بردم و بعداز دوروز که محمد برگشت اومد اونجا و بعدازظهر باهم برگشتیم خونه پدرشوهر چون شبش حنابندون پسرعموش بود.

به فرداشبشم که رفتیم تالار عروسی.یه خانومی نشست سرمیز ما که غریبه هم بود و به عبارتی جاروبرقی بود.

گارسن شروع کرد به شام دادن و اون خانم جلونشسته بود و از خدمتکار میگرفت غذارو.

آغاااا تا ما اومدیم سالاد بریزیم اون خانمه که یه بشقاب برنج خوری پر خورده بود بار دومشم ریخت و ماهم میخندیدیم با دخترعموهای محمد.

جوجه رو که خدمتکار داد دستش دیدم شروع کرد از بالای دیس خالی کردن و منم که تازه کاهو گذاشته بودم دهنم.افتادم  خنده و کاهو پرید گلوم.

حالا راه نفسم بسته شده بود و به مادرشوهر اشاره میکردم که دیدم نه بابا تا این زن شل و ول به خودش بیاد من خفه شدم!

بلندشدم سرپا و به زور یه نفس کشیدم که آدمایی که دارن خفه میشن میکشن!بعدم چشمام دیگه سیاهی رفت!دخترعموش بلندشد و کوبید پشتمو بزور کلی سرفه کردم تا بهتر شدم.خدایی من زیاد اینجوری شدمو این دومین بار بود که حس کردم رفتم اون دنیا و برگشتم!

اولین بارشم بعدا براتون تعریف میکنم!

اون شب تو شک بودمو شد کوفتم.گلومم زخم شده بود از سرفه کردم و نتونستم شامم بخورم.

دخترعموش بهم میگفت رنگت مثل گچ بوده و چشمت زدن چون خییییلی ناز شده بودی!میگفت به مادرشوهرت گفتم خیلی رنگش پریده بوده.مادرشوهرت گفته نه دیگه اینجورام نبوده!خیلی ناراحت شدم!

اینم از سنایی که خدا دوباره به شما عطا نمود!

آغا از فردای صبح عروسی هم مادرشوهر نازنازی من گفت که کمرش درد میکنه و دیگه اگه شمادیدید از جاش بلندشده منم دیدم!

همه ی کرا افتاده بود گردن من و مثلا رفته بودم که یکم تهران بهم خوش بگذره و حال و هوام عوض شه.

اما کارم شده بود بشورم و بپزم و جمع کنم و....واقعا برای کارش نبود اما رفتارشون خوب نبود.

مثلا به ریحانه(خواهرشوهر) می گفتم بیا شونتو از روی اپن بردار .نه جوابمو میداد نه به حرفم گوش میداد نه نگام میکرد...

خدا دیگه نیاره اون روزا...خیییییییییلی عذاب کشیدم...خیییییییلی....

از لوس بازیهای ریحانه که به خداقسم بچه دوساله انجام نمیده و ناز کردنای مادرشوهر و بی انظباطیها و کثیف بازیاشون که پدرمنو دراورد!

مادر دیگه اصلا از جاش تکون نمیخورد و حتی بلندنمیشد کنار سفره بشینه و ریحانه غذا میذاشت دهنش و کمرش درد میکرد اما نمیدونم چرا صداشو نازک میکرد و با نهایت ناز و ادا حرف میزد.حتی دستشویی هم تنها نمیرفت و با ریحانه میرفت!واقعا نمیدونم چجوری روش میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی یادم نمیاد تعریف کنم چون یک ماه پیش بوده!

ازینا گذشته که تحمل میکردم و صدامم درنمیومد و مثل یه خدمتکار تا شب جون میکندم و شبا تو رختخواب از دستشون اشک میریختم.

ناراحتیم به خاطر این بود که حتی یه تشکر هم نمیکردن و رفتارشونم سنگین بود.

فقط یه چندساعت با بچه های عموش رفتیم پارک خلیج فارس و برگشتیم که قبل از رفتن براشون آبگوشت گذاشته بودم.

به فرداشم با قرار گذاشته بودیم که به کسی نگیم و بریم تنگه واشی!

میخاستم براشون قرمه سبزی بذارمو برم که مادرشوهر گفت نمیخواد و یه چیزی میخوریم و بعدم گریه و لوس بازیای ریحانه که کسی منو دوست نداره و نمیبرم کوه(گفته بودیم میخواییم بریم کوه)اعصابمو خورد کردو محمد بهش گفت تو نمیتونی بیایی کوه و شب میبرمت شهربازی!

دیگه رفتیم و خیلی هم خوش گذشت!اگه نرفته بودیم سکته میکردم تو اون زندان!

دیگه شب شده بود رسیدیم خونه و ساعت دوازده شب ریحانه یادش افتاده بود و گریه و ناز و مسخره بازی که چرامنو نبردین!بچه 9 ساله خجالت نمیکشید!

معلوم بود که مادرشوهرمم بدش اومده بود که جای حمالی کردن رفته بودیم گردش! اون شب خیلی اعصاب منو محمد خورد شد

خلاصه اینقدر حرص خوردم که گوشه چشممو انگشتم تیک گرفته بود و گاهی هم گوشه لبم.اینقدر دندونامو روهم فشار میدادم که فکم درد میکرد و قلبم بدجوری درد گرفته بود!ازمحمدم خیلی ناراحت بودم.

و به محمد گفتم بسه دیگه منو ببر خونه آبجیم.محمد همش میگفت برگردیم شهرمون!

بعدازیه هفته رفتیم خونه آبجیم.

خاله محمد برای آنژوگرافی پسرش اومده بود تهران که قرار بود بیاد اونجا.میدونستم اگه بخواد بیاد میخوام مهمونداری هم کنم.رفتم خونه آبجیم تا خالش که میاد به آبجیشم برسه!

5-6روزی هم خونه آبجیم بودیم که خیلی هم خوش گذشت مخصوصا با خواهرزاده شیرینم!

بعد برگشتیم خونه پدرشوهر که باهم بریم اراک عروسی.(12شهریور)

دیدم حسابی مادرشوهره سنگین برخورد میکنه و بهش گفتم بهتری؟گفت:بهتره چیم.نه!

میخواست بزنمو حسابی طلبکار بود.همشم جلو چشم من به آبجیش میگفت:بشین دیگه.هلاک شدی.آخه چقدر جمع میکنی.از صبح که بلند میشی جمع میمنی و کار میکنی.اینام که انضباط ندارن و....چندبارم به من گفت که آبجیم خسته شده و...

منم دلم خیلی شکست...برای اینه که میگم نمک به حرومن!

مگه اون چیکار کرده بود  که من براشون نکردم!بشکنه دست من بیشعور که برام درس عبرت نمیشه این همه اذیتم کردن!

مادرشوهرم به محمدم گفته بود که خالت هلاک شده و ازین حرفا که محمدم چه عجبی گفته بود که آره مامان خونه شما همینطوریه.سناهم همون چندروز اینجوری بوده دیگه!

دیدم مادرشوهر عروسی که نمیاد و برادرشوهرم نه و پدرشوهرمم گرفتار شده بود و میخواست مادرشوهرو ببره دکتر که مابا پسرعموش رفتیم اراک.پدرشوهرم به فرداش تنهایی اومد واسه عروسی!

خب دیگه خیلی طولانی شد......ادامش و چنذروز دیگه آپ میکنم انشاله......

دوستون دارم بامعرفتای من...

 

 

 



[ دوشنبه 8 مهر 1392 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه