تبلیغات
قیل و قال سکوت - احوال روزای سخت

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

احوال روزای سخت

سلام دوستای فراموش نشدنی من
انشاله که حسابی  حالتون خوب باشه
شرمندم که نمیتونم سربزنم
اومدم یه خبری از خودم بدم بهتون....
ممنونم که بیادم بودین و احوالمو میپرسیدین...





گاهی نه گریه آرامت میکند و نه خنده

نه فریاد آرامت میکند و نه سکوت

آنجاست که با چشمانی خیس

رو به آسمان میکنی و میگویی

خدایا تنها تو را دارم

تنهایم مگذار










خب خلاصه کنم که همون پست قبل تغییر چندانی نکرده و همچنان تو سربالایی زندگی هستیم
6ماهه که همسری بیکاره و این مدت روزای خیلی سختی رو گذروندیم که خداکنه واسه دشمن آدمم پیش نیاد...
مایی که این چندسال با سیلی صورتمونو سرخ نگه میداشتیم و نمیذاشتیم کسی از کم و زیادامون خرداشته باشه،این چند ماه واسه ضامن و قرض پول به هر کس و ناکسی رو زدیم:خدا نیاره واسه هیشکی...
این مدت کوچیک شدن بزرگترین مردمو به چشم دیدمو خورد شدم...
کلی زیرقرض و بدهی رفتیم و مشکلات بیشتر شد...کار ورمی شونم تغییر چندان امیدوارکننده ای نکرده...خدا کنه ضررشونو جبران کنه.سودش پیشکش!


تقریبا دوماهی خونه مامانم موندیم و دیگه همسری و داداشم شبا نمیرن اونجا و یک ماه پیش برگشتیم خونمون...
اما خدا نگه داره خانوادمو که این مدت حسابی پشتمون بودن و امتحانام خوب شد چون خونه مامان بودم و بنده خدا با اون پادرد خودش همه کارا رو انجام میداد تا من به درسم برسم و بابام که منو کرده بود تو یه اتاق جدا و نمیذاشت کسی مزاحمم بشه و همعه امتحاناروهم خودش باماشینش میبردم....
که نتیجش شد معدل 16 من که تو پیام نور واقعا خوبه...هرچی از محبتو خوبیاشون بگم کمه....خدا نگهشون داره واسم...
به هر دری زدیم وام جور نشد و هرچی ضامن پیدا کردیم با بهانه های بیخودی ردش کردن...که من دیگه ناراحت نیستم و گفتم حتما مصلحته و کلا بی خیلش شدیم چون این وام بانکا از صدا نزول هم سنگین ترن!
واقعا زیرفشاریم و محمدم غصه میخوره!برامون خیلی دعا کنید...


اما ازآبجیم بگم که از 4سال پیش که سر پسرش باردار بود دستاش درد گرفت و دکتر بهش گفتن قندوچربیه بارداریه.بهتر نشد و یکی دوسال پیش گفتن آرتروز گردن.
حالا از ماه پیش دستاش خییییلی بدتر شده و بعداز کلی عکس و آزمایش میگن تاندومای دستش حسابی صدمه دیگه به خاطر اینکه ازشون زیاد کار کشیده(کارای خونه) و رگاش ورم کرده و فقط باید رعایت کنه و اگه به عمل بکشه بعیده که جواب بده...
دستاش خیلی درد میکنه و حتی گوجه خورد کردن هم دستاشو بی حس میکنه چه برسه به کارای دیگه....
این شد که از ماه پیش مشکلات خودم یادم رفته و بشدت ناراحت و نگران آبجیمم.
آبجیم تهران غریبه و کسی رو نداریم که کمک حالش باشه و دوتا بچه داره که دخترش مدرسه میره و نمیتونه آبجیم فعلا بیاد شهرستان خونه مامانم.
از طرفی هم شوهرش از 5صبح میره تا 8شب و جوشکاره و حسابی خسته میشه و خونه نیست که کمکش باشه!
بمیرم الهی آبجیم تازه 31 سالشه و از الان نمیدونم چرا اینجوری شده
خواهش میکنم اگه دکتری خوبی میشناسید بهم معرفی کنید تا آبجیم بره پیشش.
دوهفته پیش با محمد اومدیم تهران و چندروز خونه پدرشوهریم بودیم و الان ده روزه خونه آبجیم.کمکش کارای عیدشو کردیم که خودش دست نزنه...
یکی دوروز دیگه برمیگردیم خونمون.جمعه هم مامان و بابای عزیزم میرن انشاله کربلا...
توروخدا برا آبجیم دعاکنید دستش بهتر شه....

 چقدر امسال زود گذشت و تو این گیرودار عیدم داره میاد و واسه عید امسال ذوق ندارم و حسش نیست...
تولد عشقم 18دی بود که وسط امتحانام بود و خونه مامانم بودیم و خودم براش کیک درست کردم که انشاله پپست بعد عکسشو میذارم...الهی بگردم امسال برای اولین بار فقط یه شاخه گل به محمدم کادو دادم....
حرف زیاده و نمیدونم چی رو ازکجا براتون بگم...حوصله حرفیدن از خانواده شوهرو ندارم.
دعاکنید این روزای سخت ماهم تموم شه و محمدم اینقده غصه نخوره...من فقط نگران اونم وگرنه مشکلات که تموم نمیشه!
یه فکرا و روزنه هایی داره پیدا میشه واسه کار محمدم....دعا کنید هرچی صلاحه پیش بیاد و پست بعد با خبرای خوب بیام.
خیلی دوستون دارم....بی نهایت.... 


[ سه شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 12:33 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه