تبلیغات
قیل و قال سکوت - آرومم...

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

آرومم...

سلام همراهای عزیزم...
عید مبعث رو به همتون تبریک میگم...
من آروم ترم....بهترم...
فقط ازنظر شرایط جسمی خوب نیستم...
از یکشنبه امتحانام شروع میشه تا  4 تیر.گفتم تا درگیرشون نشدم یه آپ کنم...
بفرمایید ادامه....



بهترم...برگشتم شهرمون و خونه مامان جونم...
محمدم دیشب برگشت تهران و خونه مامان جونش
محمد خیلی باهام حرف زد....خیلی باهم حرف زدیم...
برگشتنی هم روز جمعه رفتیم قم و جمکران و جاتون خالی خیلی خوب بود و همتون و دعا کردم...
بالاخره چیزی که دوست داشتم محمد برام فراهم کرد: آل یاسین و روبروی گنبد جمکران خوندم....



پدرشوهر به محمد گفته بود که اگه میخای خونتو ببری پیش باجناقت پس برو پیش همونم کار کن و دیگه حق نداری بیای اینجا
قرار شد فقط یک سال اونجا بمونم تا انشاله محمدم یه کار بهتر پیدا کنه...
قرار شد جوابشون و بدم و هرطور که دوس دارم زندگی کنم....
محمدم قول داد که همیشه پشتم باشه و دیگه فقط به فکر خودمون باشه...
محمدم اینجا ثبت میکنم که دیگه یادت نره چی گفتی...
گفتی قول مردونه میدی خیلی محکم پشتم باشی...گفتی اینقدر محکم که هیچی نمیتونه تکونت بده....
گفتی یادت نمیره که فقط من بدردت میخورم....
انشاله...
-البته ناراحتی من اینه که با این که میبینه و میدونه فقط من بدردش میخورم.بازم ناراحتی منو به ناراحتی باباش ترجیح میده...



من خونه بابام واقعا راحتم و جز دوری محمدم مشکلی ندارم.
فقط بخاطر محمدم میخام هرچی زودتر خونمونو ببریم...خونه باباش خیلی بهش سخت میگذره و اصلا هم راحت نیس...
خب فعلا که صابخونه پولمونو آماده نکرده.اگه آماده کنه انشاله قبل از رمضان میریم تهران...
چندروز بیشتر خونه پدرشوهر نبودم اما به حدی عذاب کشیدم که نگو...همش به محمدم میگفتم چی میکشی اینجا؟



-بیشتر خونه آبجیم بودم و مادرشوهر اون چندروز که خونش بودم روزه بود و انگار نه انگار مهمون داره.نه واسم صبحانه آماده میکرد نه رختخاب مینداخت...همشم میخابید یا بیرون بود...
خیلی حوصلم سر میرفت...خیلی بی ادبن...خیییییییییلی....
-با یه ذوقی رفتیم برا پدرشوهرم پیرهن گرفتم روز پدر، بوسیدمش و بهش دادمش.یکم قیافشو کج و کله کرد و گفتم چی شد بابا خوشت نیومد؟گفت نمیدونم
گفتم ببرم عوضش کنم گفت ببر!!! حتتتتتی یه کلمه هم نگفتن ممنون!!!!
بخدا خیییییلی پیرهن شیکی بود....بی نهایت ناراحت شدم...
-رفتاراشون بینهایت سرد بود و زشت! اگه بخام بنویسم چندصفحه میشه....
-یه شب که سرم درد میکرد بلند نشدم فقط سفره شامو پهن کنم.دیگه هیچکدوم یه کلمه هم باهام حرف نزدن!
آخرشم پدرشووره میگه من انتظار دارم تو مثل فرفره بچرخی!گفتم خوبه یه شب سرم درد میکرد...میگفت بهانتونه.
-میگفت چرا نمیرید خونه طبقه چهارم/میگم محمد کمرش داغونه.میگه اشکال نداره جوونید!
میگه فقط باید یه جا بگیرید که بتونید راحت پاتونو دراز کنید توش!!!
میگه هر غلطی میخایید بکنید تصمیمتونو بگیرید....
دقت کردید؟
فقط یه نوکر میخان.نمیدونم چرا وقتی واسه خودشون خونه میگیرن اینجوری نمیگه!
-محمد به پسرخالش گفت نرفتی به شوهر خالت سربزنی؟مادرشوورم  یهو ابروشو برد که تا زن نگرفته بودی خودتو میکشتی واسشون و حالا شدن اخ و تف...خالت که شانس نداره و ....!!!
و خییییییلی چرتهای دیگه....
-اون روز اول که رسیده بودم اونجا.محمد همش میگفت پاشو برا مامانم سفره افطار بنداز...این کارو کن.اونکارو کن....میگفت نریم بیرون مامانم ناراحت میشه!!!میخاستم خفه اش کنم
البته بعدش درست شد!
حالم از رفتاراشون بهم میخوره...
بدجوری از چشمم افتادن!بدجوووووووووور....



به خاطر فشار عصبی و روحی این یک ماهه.مخصوصا این دوهفته تهران، مشکل قلبیم دوباره شرو شد این چندروزه و خیلی بدتر شدم...
دیروز درد قلبم از صبح تا شب قطع نمیشد...
دیشب دکتر قلب بودم و بهم گفت همون افتادگی دریچه میتراله و کمی هم گشادی دریچه...
بهم دارو داد....گفت اول باید اعصابم و آروم کنم و حرص نخورم تا قلبم بهتر شه!!!
از بس تو خودم میریزم و حرص میخورم...
دلم برا خودم میسوزه...
از یه طرف موهام داره سفید میشه...دوساله!
از یه طرف گوشم همچنان درد میکنه...
از یه طرف ماه پیش که رفتم دکتر زنان.گفت مشکل تنبلی تخمدان داری...
از طرف دیگه قلبم...
از طرف دیگه چشمام ضعیف شده و پس فردا نوبت چشم پزشکی دارم....حیف اون چشمای تیزم که ضعیف شده!
از یه طرف دندونم میدرده...
از طرف دیگه کم خونی و...
تو سن 23 سالگی.....!!!
لعنت به پول که این چندسال به خاطر بی پولی خیلی اشتباه کردم و دکتر نرفتم و از الان این همه مشکل دارم!!!
دوروزپیش هم از تو حموم کوبیدم زمین و دستم درد میکنه و یکم کبود شده....
خدا شفام بده....



راستی محمد لیسانس مهندسی توسعه و آبادانی روستا داره...کامپیوترش هم خیلی خوبه.
اگه دوستای تهرانی کاری  واسش سراغ داشتید خاهشا بگید...
با باباش میره ضایعاتی و روزی چند تن آهن با اون کمرش بار میزنه....خیییلی نگرانشم...
صداشم در نمیاد...باباشم فعلا که حقوقی نداده بش...یه ماه بیشتره...
-خییییلی دعامون کنید....اصلا حوصله امتحانامم ندارم!!!



[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه