تبلیغات
قیل و قال سکوت - دارم مامان میشم

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

دارم مامان میشم

اون شب نتونستم زیاد بخابم و حالم اصلا خوب نبود و هزارتا فکر اذیتم میکرد...به هیچچچچکسم چیزی نگفتم...حتی به محمد
فقط دعا میکردم که باردار نباشم...

بفرمایید ادامه...
بالاخره صبح شد...
رفتم باشگاه با همون حال خراب....
مریمی همون دوست همربونم تا ازم پرسید چم شده اشکم درومد و قرار شد بدظهر بریم آزمایش بدم...
بدظهر همونطور که روزه بودم رفم آزمایش خون دادم و گفتن جوابش دوساعت دیگه آماده میشه...
مریم اومد پیشم تا آماده شدن جواب باهم قدم زدیم.صلوات میدادم و ده هزارصلوات نذرکردم که باردار نباشم...
دوساعت برام خیلی دیر گذشت و وقتی صدام زد زود رفتم و گفتم جوابش چیه و با لبخند گفت که مثبته!!!!
مریم بغلم کرد و گفت مبارکه و تو آزمایش نوشته بود 5هفته!
من تو زمایشگاه نشستم گریه کردن....(گفتم الان همه فکر میکنن از خوشحالیه)
مریم خییییلی باهام حرف زد...رفتیم پارک و قدم زدیم و حرفای مریم خیییلی کمکم کرد و آرومم کرد...
بقول مریم پشت اون ناراحتی و نتیجش یه اتفاق خوب و خوشحالیه...
من بخاطر خودم ناراحت بودم که  آمادگی روحی نداشتم...
شب مهمون یکی از دوستامون بودیم رفتم اونجا و دوستم خیلی خوشحال شد...
آخر شب خیلی دیر برگشتیم و بازم به محمد نگفتم خاستم اول خودمو جمع و جور کنم بعد...
صبحم خاب بودم که محمد رفت و بهش گفتم که ظهر بیاد خونه میخام باهاش حرف بزنم
ظهر اومد خونه و اون پستی که ناراحتیامو نوشته بودم دادم خوند و دربارش حرف زدیم
بهش گفتم که چیزی ازت نمیخام...من فقط خودتو میخام....گفت ناراحتیم همینه که چیزی نمیخای و نمیتونم اونطور که باید برات همه چیرو فراهم کنم و.....
حرفامون که تموم شد بهش گفتم که میخام یه کادو بهت بدم که توهم باید بجاش یه کادوی بهتر بمن بدی...
و من این کادو (کلیک) رو به محمدم دادم و وقتی نگاش کرد فقط میگفت نهههههههههه....بغلم کرد...بغض کرد....خوشحال شد
و من همونطور که اشک میریختم بهش گفتم که 5هفتس که بابا شده...
بعدد بلند شد وضو گرفت و دورکعت نماز شکر خوند...
بعدظهرم رفتم خونه مامانم و مریم زنگ زد به مامانم گفت و مامانم خیییییییییییییلی خوشحال شد....هممه اصرار میکردن که من زودتر اقدام کنم اما من اهمیت نمیدادم(به مامانم و محمد قبلش  الکی گفتم پریود شدم)
مامانم میگفت دعاکردم گفتم خدایا این به حرف من گوش نمیده خودت غافلگیرش کن
من همیشه دوست داشتم بارداریم با برنامه ریزی باشه...از همه نظر و اینکه چون خودم سه روز به عید متولد شدم همیشه میگفتم بچه من باید نیمه اولی بشه و آدم باید برنامه ریزی داشته باشه....اما حالا بچه خودم بهمنی میشه
اما تنها چیزی که منو آروم کرد اینه که مصلحت خداست حتما و اینکه من اصلا نمیدونم چطور باردار شدم...فقط خدا خاسته و مصلحته اونه...الان خوبم و ناشکری نمیکنم
فقط فکرم درگیر اینه که میتونم مادر خوبی باشم و.خیلی از زایمان میترسم و بهش فکر میکنم و ....یه مسئولیت خیلی بزرگه که تا آخر عمر همراه آدمه...
خدا خودش کمکم کنه که از همه نظر خودمو آماده کنم...
امسال روزه خور شدم...فقط 7روز گرفتم....حالت تهوع دارم و افت فشار و... خیلی اذیت میشم
دوروز پیش اولین سونومو رفتم و گفت قلب بچه تشکیل شده و 8 هفتمه
واینم عسک نی نی مون(کلیک)




[ پنجشنبه 10 تیر 1395 ] [ 07:39 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه