تبلیغات
قیل و قال سکوت - ادامه ماجرا....

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

ادامه ماجرا....

سلام عسلا

من اومدم

شرمندم که اینقده دیر آپ کردم

نمیدونم چرا هروقت که میومدم بنویسم نمیتونستم

کمی هم سرم شلوغ بود

دلم براتون کوچولو شده بود

ممنونم که با اینکه نبودم بازم سر میزدید و احوالم و میگرفتید

خیلی دوستون دارم

    

خداروشکر اوضاع بد نیست

همسری از 8 صبح تا 5 عصر میره آمارگیری...خیلی خسته میشه...

میره روستاها...

خیلی زحمت میکشه قربونش برم

فقط خداکنه کمردردش شروع نشه با این همه پیاده روی...

ماشاله 2 روزه شدید بارون میاد...دلم یه ذره شده بود واسه زیر بارون رفتن...

خب بریم سراغ ادامه ماجرا....

نمیدونم چرا اصلا دوست ندارم به این چیزا فکر کنم....روحم خیلی خسته است...نمیدونم چمه....دلم مسافرت میخواد....دلم یه زیارت میخواد....

اما از طرفی دوست دارم همه و رو اینجا بنویسم.

   

یه شب خانواده شوهرم و و خانواده دایی همسری شام خونمون بودن

بعد از شام بود ...برادر شوهرم سرش و گذاشته بود رو پای مامانش

داییش به شوخی به پدر شوهرم گفت

دیگه وقتشه واسه اینم زن بگیری

پدر شوهر گفت:واسه این یکی یه اشتباهی کردیم....دیگه ازین غلطا نمیکنیم...

دلم شکست...اما هیچی نگفتم...

ازین کارا میکنن که دیگه آدم دوست نداره دعوتشون کنه...

    

سالگرد ازدواجمون یادتونه گفتم همسری مریض بود...

عصری رفت بیرون...

چند دقیقه نشده بود دیدم خواهرشوهرم اومده در میزنه

میگم چیه؟

میگه مامانم میگه داداشم حالش بده چرا گذاشتی بره بیرون...؟؟؟ 

      

یه هفته پیش بود اومدم خونه دیدم مادرشوهر حمومه

چندساعت گذشت دیدم در نمیاد...میخواستم ظرف بشورم... برای اینکه آب واسش سرد نشه ...با آب سرد ظرفام و شستم

وقتی اومد بیرون...سلام دادم دیدم با حالت قهر و ناراحتی فقط یه جواب سلامی دادهمسری باهاش کار داشت گفت وایسا...

میبینم با عصبانیت و بغض و ناراحتی میگه:

ولم کن...سردمه...با آب سرد درومدم...ولم کن... میخوام برم...

یکی نیست بگه خب کمتر بمون حموم...چی میکنی 7-8 ساعت...؟؟؟

حالا نرسیده بودبالا،همسری دویده پشت سرش ....(منت کشی)

اومده پایین میگم مامانت چی گفت؟؟؟

میگه افتاده گریه گفته هیچ کس به فکر من نیست...

کلی خودش و واسه پسرش عزیز کرده...

    

چندماه پیش عروسی همسایمون بود....همون روزا یه شب شام خانواده شوهرم خونمون بودن،مامانش خیلی ناراحت و سرسنگین بود باهام...

شام هم کمی خورد و رفت....اون شب هم خیلی ناراحتم کردن

با خواهرشوهر 7 ساله شوخی کردم،داد زد سرم...هیچکسی هم چیزی بهش نگفت....

آخرشب شوهرم از خانوادش و رفتاراشون خیلی ناراحت بود 

وگفت مامانم فقط به حرف دیگران گوش میده...دیگه زیر زبونش و کشیدم و فهمیدم ببببببببببببببببببله مامان جونش به همسری گفته که همسایمون عروسیشونه،عروسش از یه هفته جلوتر اومده و کلی کمکش کرده...

اونوقت عروس من یه بار یه کم کمکم کرده...مامانش بهش گفته به تو چه که کمک میکنی مگه تو شدی کنیزشون....

حالا مامان من هروقت میشینه پیشم،میگه« کمک مادرشوهرت کن...کار به آدم چیزی نمیکنه...ثواب داره...مگه من 30 سال با مادر شوهرم زندگی نکردم؟؟؟»

مامان من چقدر ساده است و اونا چی فکر میکنن

حالا هر مراسم یا مهمونی خانواده شوهرم داشتن،پدر من بیچاره حسابی درومده....

اینا فقط نوکر میخوان....همین 

   

چندروز پیش مجدد،مادرشوهر حموم تشریف داشتن....

اومدم خونه و مشغول ناهار درست کردن شدم...

یک ساعت بعد تو آشپزخونه مشغول بودم که دیدم صدای درمون اومد...نگاه کردم دیدم کسی نیست،یه لحظه ترسیدم

رفتم تو اتاق دیدم مادرشوهرم از حموم درومده و یواشکی رفته بیرون....شکه شده بودم

آخه واسه چی یواشکی...؟؟؟؟خب بگو یه سلام میدادی...

    

یه ماه پیش مادربزرگ همسری(مامان باباش)از اراک اومده بود اینجا؛نزدیک 2 ماه بود که مادرشوهر دعوتمون نکرده بود.

همون روز به همسری گفتم:مامانت مهمون داره اگه واسه آبروداری هم شده ما رو دعوت نکرد...

اتفاقا همون روز دعوتمون کرد.

چندشب بعد هم مهمون داشت و به ماهم گفت بیایید بالا...

همسری رفته بود پخش دارو و دیر میومد...

دختر عموی همسری سالاد واسه محمدم جدا کرد که واسش بر داریم...مادرشوهرم جلوی مهمونا...به من میگه:

واسه بچم سالاد بیشتر بذارید....بچم سالاد خیلی دوست داره...

دختر عموش گفت که دیگه سالاد نیست...

مادرشوهر میگه:از سالاد من بر دارید،بریزید روش واسش....از سالاد من بردارید

همه هم میگفتن بابا کوتاه بیااااا....

آخه کی فکر میکنه که این همون مادریه که 2 ماهه بچش و دعوت نکرده....؟؟؟؟

     

بی خیال...هرچی بگم تموم نمیشه...

موقع عروسیم خیلی عذابم دادن....که اونها رو بعدا میام و کم کم تعریف میکنم...چون وقتی همش برام یادآوری میشه یه جورایی افسردگی میگیرم و تا چند روز حالم گرفته میشه....

 

 



[ پنجشنبه 5 آبان 1390 ] [ 10:03 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه