تبلیغات
قیل و قال سکوت - این 2 ماه...؟؟؟

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

این 2 ماه...؟؟؟

بسمه تعالی

سلام خدای مهربونم

سلام همه ی امیدم

خداجونم به خاطر همه ی داده ها و نداده هات ممنونم

به خاطر همه ی خوشی ها و مشکلات شکر...

خداجونم میخوام ازت چیزی بخوام و با این که روم نمیشه،اما باهات معامله کنم....

دوست عزیزم....خدای خوبم....میدونی که گذشتم و دارم از جون و دل به خانواده شوهرم خدمت میکنم....

میدونی که هرکاری که دستم برمیاد،انجام میدم.....

خدایا.....این کارارو انجام میدم برای رضای تو....برای اینکه ازم ناراحت نشی....

خداجون میدونم بی ادبیه....اما میخوام در عوض این کارای من توهم یه کار خوب به همسری بدی که مادرشوهرم که خوب شد....ما بتونیم انشاله از اونجا بریم....

خداجون امیدم تویی.....

              

سلام همراه های عزیزم

فدای همتون که اینقده مهربونید

خب اونروز مادرشوهر عمل کردو فهمیدیم که گرفتگی کانال بوده....

خداروشکر خوبه...

به فرداش همگی آماده شدیم و رفتیم اراک ملاقات....توراه همسری جلو نشسته بود و خواهر شوهر روی پاش...

دیدم همسری به راننده گفت آقا میشه بزنیدکنار چند دقیقه نگه دارید...

خواهرشوهر دستشویی داشت

خییییییییلی میره دستشویی و نصف عمرش تو دستشویی گذشته...

حال تا همسری اومد بذارش پایین،محمد بیچاره رو خیس کرد.....آخه بگو سنت کمه....

از یه طرف خندم گرفته بود....از یه طرفم حرص میخوردم....من که واسه هیچکدومشون شلوار نیاورده بودم.....

خلاصه رفتیم بیمارستان و حالش خوب بود....

به فرداش یعنی 4شنبه بعداز ظهر آوردنش خونه

بابای محمد گفته بود که تخت مامانت و بذارید پایین.....حرف بی حساب...به من چه که بیاد خونه من....

دیگه من نگران بودم که نکنه بیان پایین،که خداروشکر رفتن خونه خودشون

خیلی خسته میشم....چهارشنبه که میخواستن بیان از ظهر که رفتم خونه رفتم خونشون و تمیز کردم....تاجایی که وقت نکردم حتی ناهار بخورم...

5شنبه از خستگی سرکار خوابم برد.....

تنها چیزی که اعصابم و بهم میریزه...لوس بازی های خواهر شوهره که دلم میخواد گردنش و بزنم...

نمیدونید چیکار میکنه....اصلا نمیتونم تحملش کنم....چکار کنم بچه ها؟؟؟

بعد سوالهای بیش از حد مامانبزرگ پدری محمده که هرکاری که میکنی...صدتا سوال ازت میپرسه...

5تا آبجی داره...یکیشون نمیان بمونن پیشش....تازه یکیشون دیشب بعد از 2 روز اومده بهش سر زده...

مامانشم که از بیمارستان که آوردش،رفت.

به همسری میگم مصلحت بوده که دخترعموت دانشگاه اینجا قبول شه...خدا خیرش بده،اگه نبود هلاک میشدم

درد و بلاش بخوره توسر فامیلای مامانش....

اونوقت مامان محمد یک سره بشینه پشت سرشون حرف بزنه و از خانواده خودش تعریف کنه....

مامانبزرگ پدری محمدم اینجاست....با اینکه پیره اما خیلی زرنگه....

دیگه اینکه همه کاراشون بامنه،از ته دل کمکشون میکنم...

مامانبزرگش بهم میگفت این خونه بی تو نباشه....

فعلا باهام خوبن...چون همونطور که گفتم بودم اینا نوکر میخواستن و منم که فعلا....

حالا یه خبر خوب:

حالا دست....دست....

بروبچ بالاخره حمومشون و درست کردن

راستی دیروز مادرشوهر پیش مهموناش میگه:بچم(خواهرشوهر)میگه مامان هر وقت میخوایی بلند شی منو صداکن تابیام کمکت...دستت و بذار رو شونه من.....

حالا من بیچاره هی جون بکنم...

همچنان محتاج دعای پاکتونم....

دعاکنید این 2 ماه بزودی و بخوبی بگذره...

خیلی دوستتون دارم



[ شنبه 14 آبان 1390 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه