تبلیغات
قیل و قال سکوت - این روزا....

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

این روزا....

سلام به همه ی دوستای دلسوز و مهربونم

گلای من شرمنده ی همتونم که با نوشته هام ناراحتتون میکنم....

منم دوست دارم بیام و خبرای شاد بدم و همتون و خوشحال کنم....

اما خب چه کنم که روزهای سخت و بدی رو میگذرونم....

صورت ماه همتون و میبوسم...

خیلی دوستون دارم

خب برم سراغ این چند روز و بگم که چه خبر بوده....

روز 5شنبه قرار بود پدر شوهر،خانومش و ببره اراک و بخیه هاش و بکشن...

همسری هم به داداشش قول داده بود که باهاش بره کرمانشاه واسه تست تربیت بدنی(واسه دانشگاه)

مادر بزرگ همسری(مامان باباش) قرار بود خواهرزادش از مکه بیاد به همین خاطر چهارشنبه رفت و موندم دست تنها...

5شنبه ظهر از سر کار اومدم خونه دیدم خونه رو وحشتناک به هم ریختن و شده بازار شام....

دیگه کلی مرتب کردم و شستم و جمع کردم....

ناهارشون و که دادم،پدر شوهر+مادرشوهر+خواهرشوهر ،رفتن اراک

پدر شوهر بهم گفت بیا بریم کسی خونه نیست

گفتم نمیام،میخوام برم پیش مامانم...

بعد دیگه اصلا دوست نداشتم همسری بره کرمانشاه...اما خب به داداشش قول داده بود...

آخه یه جمعه ای پیش همدیگه ایم و تو این اوضاع خیلی به خلوتمون نیاز داشتم...

ساعت 4ونیم رفتن...

درو که بستم زدم زیر گریه و رفتم و کلی روتختم بلند بلند گریه کردم...خیلی به همسری وابسته ام...

داشتم میمردم...واسش نامه نوشتم که بهم اهمیت نمیدی و خیلی چیزای دیگه...

صورتم ورم کرده بود و کلی آب سرد زدم به صورتم تا بعد تونستم برم بیرون...

رفتم خونه مامانم...همسری گفت مامانم اینا بعد از شام برمیگردن

اما من که دیگه خسته بودم...خودم و زدم به ندونستن و شب موندم اونجا و روز جمعه هم تا بعد از ظهر نرفتم

ظهرش به مادرشوهر زنگیدم میگم:کی اومدید؟فکر کردم امشب میایید...

میگه نه میخواستم زنگ بزنم واست....(دختر عموی همسری هم باهاشون اومده بود،همون که اینجا میره دانشگاه)

چقده رو داره...واسه کارش میخواسته بهم زنگ بزنه...

دیگه نماز مغرب و مسجد خوندم و رفتم خونه....بله شام درست نکرده بودن....

مادرشوهر بی......کلی تیکه بارم کرد....خدا ازش نگذره....

من خونشون و مرتب کرده بودم اما نرسیدم جارو بکشم

میگه مهمون اومده واسمون...خونه کثیف بوده....ساجده(دختر عموی همسری) بیچاره اینقده از صبح اینطرف و اونطرف کرده هلاک شده...

میگه این گوشه آشپزخونه رو که میدیدم اعصابم خورد میشده...ساجده همه رو جمع کرده....خسته شده...

ظهر که بابا(شوهرش)میخواسته بره یه کم اینطرف و اونطرف کردم کمرم خیلی درد گرفته...

زنیکه نمک به حروم این همه براش کار کردم بروش نمیاره...حالا همش میگه ساجده ساجده....

این زن همیشه اینقده خونش به هم ریخته و کثیفه که جا نیست بشینی توخونش...

حالا زندگیش و واسش کردم مثل دسته گل،بی شعور میگه گوشه آشپز خونه رو میدیدم اعصابم خورد میشد...

بشکنه این دست....حلالش نمیکنم....خیلی دغم میده....

تو این اوضاع به خاطر این خانم 1ماه بعداز ظهرها سرکار نیومدم و 50 تومن حقوقم و ندادن...اونوقت اینا....

ساعت 8ونیم همسری از کرمانشاه با دادشش اومدن با اینکه ازش خیییییییییلی ناراحت بودم اما به روی خودم نیاوردم

دیگه دیروز صبح که میخواستم بیام سرکار...همسری نامه رو دید و کلی ناراحت شد...

گفت وقتی بهم میگی برات مهم نیستم و بهم اهمیت نمیدی داغون میشم و خلاصه از دلم دراورد

دیشب همسری از سرکار که اومد...خواهر شوهر لوس بی خاصیت دوباره شروع کرد به لوس بازی و ناز کردن....

به همسری گفتم که حق نداری بری طرفش....

اما اصلا به حرفم گوش نداد

قهر کرده بود میگفت هیچکس منو دوست نداره...

من اصلا کاری باهاش نداشتم.اما نمیدونم آشغال چی در گوش مامانش گفت که مانش بغض کرده بود و نگام نمیکرد....

همسری رفته گرفتش بغل و بردش و دست و صورتش و شسته...اما اون عتیقه سر شوهری داد میزد و خودش و پرت میکرد اونطرف...

مامانشم که بلند نشد شام بخوره....بهش میگم مامان چرا ناراحتی؟چیه؟

اصلا نگامم نمیکنه...

دوباره همسری نازش و میکشید

کارد میزدی خونم درنمیومد....همینکارارو میکنن که هرروز اون بچه گندتر میشه دیگه...

ای خدا آخه من چقدر بدبختم....

منم سرسفره آروم به همسری و دختر عموش گفتم...من بچه نمیارم...بچه بیارم خواهر شوهر میخواد بشینه و همش بگه هیچکس منو دوست نداره...

اونا افتادن خنده از حرف من...میبینم عتیقه شروع کرده بلند بلند گریه کردن که دارن به من میخندن

منم به اون دوتا که داشتن بهم میخندیدن گفتم بهم نخندید(ادای عتیقه رو در آوردم،اما عمدی نبود)

گریه میکنه که ادای منو درمیارن و مامانش خیلی محکم میگه که کسی جراءت نداره دختره منو مسقره کنه و کلی نازش و میکشه...

دیگه عتیقه رفته نشسته رو تخت مامانش که شام بخوره همسری نگاش میکنه .دادی زد سر همسری که نگو

آخه دغ نداره...دوباره با این حال به عتیقه  میگه سس نمیخوایی؟؟؟

اونم روش و از ش برگردوند و مامانشم که بلند نشد شام کوفت کنه...

دیگه شام به بدبختی و هزارتا بغض خوردم و رفتم پایین و وحشتناک از دست همسری عصبانی بودم

همسری گفت چیه چته چرا ناراحتی...؟؟؟

با عصبانیت تمام و بغض گفتم:هیچی میخوام بمیرم...ازدست تو....

کلی بهش غر زدم...گفتم چرا اینقده خودت و سبک میکنی...چرا هردومون و خوار میکنی...

گفتم یعنی من اینقده بدبختم که اون بچه 8 ساله باید سر تو داد بزنه و تو سرت و بندازی پایین؟؟؟؟

اما همسری با آرامش باهام میحرفید و نازم و میکشید...

اما فایده نداشت....از غصه و عصبانیت افتادم گریه...

همسری به زور بغلم کرد ونهایت سعیش و کرد که از دلم دربیاره...

بهش گفتم فقط به یه شرط از دلم درمیاد...اونم اینه که قول بدی دیگه ناز هیچکس و نکشی....گفت که فقط ناز تورو میکشم...

گفتم که قول بدی خودت و سبک نکنی و خوارمون نکنی...

کلی قول داد...اما من که بعید میدونم....

حالم وحشتناک بده و اعصابم خورد...

همسری خیلی از دست مامانش ناراحته به خاطر رفتارای بدی که باهام داره.... الهی قربونش برم

بچه ها چکار کنم...؟؟؟کمکم کنید....

دارم سکته میکنم از دغ....

خداروشکر امشب خونه دوستم دعوتیم و نمیخوام امشب تحملشون کنم

دیگه اهمیت نمیدم و خودم سبک نمیکنم... 

از یکم هم بعداز ظهرها میام سرکار و زیاد نمیبینمشون...

دعام کنید.....خیلی....

 



[ یکشنبه 29 آبان 1390 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه