تبلیغات
قیل و قال سکوت - در حال پیشرفت...

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

در حال پیشرفت...

 

                        
                                      السلام علیک یا اباعبدالله....

                                السلام علیک یا ابالفضل العباس....

این

ایام رو به همتون تسلیت میگم و محتاج دعای پاکتونم

منم همیشه همتون و دعا میکنم و به یاد همتون هستم

(میخوام وبم هم این ماه مشکی پوش باشه)

         

سلام به همراهای گلم

نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم

خوشحالم که با حرفها و راهنماییاتون کمکم کردید

خدا رو شکر میکنم که شماهارو دارم.....خیلی دوستون دارم

           

خدا رو شکر اوضاع کمی بهتره....البته رفتارای اونا که تمومی نداره

اما خب بریم ادامه مطلب تا بتعریفم

                   

 

         

خب اول بگم که خانواده شوهر همچنان به رفتارای گند خودشون ادامه میدن

اما من دیگه زیاد محل نمیذارم و چون صبح و بعدازظهر سرکارم،مجبور به تحملشون نیستم

خب مادر پدر شوهرم اون هفته اومد و متاسفانه 2 روز پیش رفت و دوباره همه چیز موند واسه من بیچاره...

مادرشوهر خوب شده و هفته دیگه میشه 40 روزه که عمل کرده

اما اینقده ناز داره....از جاش بلند نمیشه دیگه...بدبختیییییی!!!

خب بگم که چند روز پیش بالا بودیم و پدرشوهرمم اومده بود و خواب بود...

شوهرم اومد تلویزیون و که هیچکس بهش توجهی نداشت و زد شبکه دیگه که اخبار ورزشی ببینه.

مادرشوهرم به دخترش گفت که کنترل و بیار تا بزنم سمت خدا(حالا اصلا گوش نمیداداااا)

خواهرشوهر با برادر شوهر دعوا میکرد که همسری بنده گرفتش (میخواست برادر شوهر و بزنه)و کنترل هم گرفت

خواهرشوهر شروع کرد سر محمدم داد زدن که در کمال بهت و ناباوری دیدیم که همسری عصبانی شد و جواب خواهرشوهر و داد

اونم شروع کرد به گریه و رفت رو تخت پیش مامانش

مادربزرگ همسری به پدر شوهرم گفت که این چه بچه هاییه که داری...؟؟؟

اونم با بی ادبی جواب داد که:اینا همشون گاومیشن

منم که خیلی ناراحت شدم با شوخی رو کردم به مامانبزرگش گفتم که:

بجز شوهر من...فقط شوهر من گله..بقیه که هیچی.

کلی ذوق کردم که همسری تونست برای اولین بار سر خواهرشوهر داد بزنه البته به این دلیل که نذاره کوچکش کنن و احترامش از بین بره.

چند روز بعدش به شوخی بهم میگفت که چقدر ذوق کردی که سر آجیم داد زدم...خیلی حال کردی نه...!!!

منم گفتم که من از این که سر خواهرت داد زدی اصلا خوشحال نشدم...

خوشحال شدم که از حقت دفاع کردی واجازه ندادی بهت زور بگن

               

2 شب پیش وقتی برگشتیم خونه(همسری اومده بود سرکار پیشم)

بعد که رفتیم بالا دیدیم مامانش اخمش توهمه....

گفتم شام چی درست کنم که دختر عموش گفت که سوسیس میخوریم...

مادرشوهرم که محل نمیذاشت و همش به برادر شوهر میگفت بلندشو برو مغازه،اونم گوش نمیداد.

چون میخواستیم با همسری بریم هیئت،میخواستم زودتر شام و درست کنم...

گفتم داداش میخوایی بری مغازه چی بگیری؟گفت هیچی(کنایه از اینکه نمیرم)

گفتم محمد بلندشو برو بگیر...به مامانش گفتیم که برادر شوهر چی میخواد بگیره؟

با حالت قهر و ناراحتی که نگامون هم نمیکرد،گفت:

هیچی مگه ندیدی داداشت نمیره مغازه....دیگه مامانبزرگت رفت و دیگه ما موندیم بی شام و فلان فلان....

داشت بازم به من تیکه مینداخت که زدم به همسری...اونم فهمید و به مامانش با ناراحتی جواب داد که

خب یعنی چی...مگه ما آدم نیستیم؟یعنی ما نمیتونیم خودمون یه شام هم درست کنیم....مگه همه کارا رو مامانبزرگ انجام میداد...

محمد خیلی ناراحت شد و از جاش بلند شد و درحالی که داشت میرفت که بره پایین خونمون،بهم گفت بلندشو بریم هیئت

منم چند دقیقه بعد پشت سرش رفتم خونمون و  و آرومش کردم

بعد برگشتیم بالا و با ناراحتی شاممون و خوردیم و رفتیم هیئت...

به فرداش یعنی دیروز تو کافینت کلاس وبلاگ نویسی برگزار میشد و به من گفتم که نرم

منم کلی ذوقیدم چون میخواستم کمی خونم و تمیز کنم و به قول مامانبزرگم:

زندگی از دستم درومده....

همسری صبح رفت دانشگاه و من موندم خونه و تا ظهر به کارام رسیدم و مثل قبل نپریدم بالا و واسه اونا تمیز کاری و خودکشی....

ساعت 12 بود که رفتم بالا و سوال کردم که ناهار چی بذارم و دیدم که نه خانم هنوزم محل نمیذاره و به بدبختی یه کلمه باهات حرف میزنه

منم دیگه اصلا نه بهش محل گذاشتم نه حرفی زدم و تو آشپزخونه سرم و گردم و بعدشم ناهار کشیدم و خوردیم و ظرفارو شستم و درنهایت خداحافظی کردم و رفتم سر کار...خیلی ناراحت بودم

چون 2روز بود که داداشیم از قم اومده بود و منی که با کله واسه دیدنش میرفتم به خاطر اینا نرفته بودم

به خاطر رفتار ظهرش گفتم که عمرا شب برم خونه و قیافه حق به جانب و مظلوم نماش و تحمل کنم.بنابراین:

رفتم و از سر کار زنگیدم به همسری گفتم که شام بریم خونه مامانم؟واسه ناهار غذا زیاد درست کردم،شام دارن مامانتینا...میخوام برم مهدی رو ببینم

قبول کرد...

بعد عصر اومد و رفت بیرون و منم از سر کار رفتم  بیرون پیشش، کار داشتیم

بعد واسش تعریف کردم که مامانش ظهر باهام چه رفتاری داشته...

خیلی ناراحت شد و همش تو فکر بود...

ازش پرسیدم چته؟براچی اینقده تو فکری؟

گفت:به این فکر میکنم که دلیل رفتارای مامانم با تو چیه؟هرچی فکر میکنم

دلیلی پیدا نمیکنم....گفت تنها ببینمش بهش میگم

میگم که چرا اینطوری میکنه...اگه ناراحته که دیگه نریم بالا

گفت تو هم که این مدت کلی براشون زحمت کشیدی....گفت با مامانش حرف میزنه

الهی قربونش برم


                                  

واسه تاسوعا و عاشورا تنها خواهرم که دلم واسه خودش و بچه هاش یه ذره شده انشاله میاد و دارم واسه دیدنشون روز شماری میکنم

حالا به نظر شما با این اوضاع چطور میتونم برم پیششون؟؟؟؟

راستی همسری یه کاری بهش معرفی کردن....الان رفته که صحبت کنه

دعا کنید که انشاله هرچی به صلاحه پیش بیاد

 



[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه