تبلیغات
قیل و قال سکوت - قم و جمکران

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

قم و جمکران

 

سلام خانمای گل....من اوووومدم

خوبید؟خوشید؟

دلم براتون کوچولو شده بود...

خداروشکر خیلی خوب بود این چندروز...

خیلی به یادتون بودم.......خیلی دعاتون کردم....واقعا بیش از حد یادتون بودم

دعاکردم واسه کسایی که خونه میخوان......واسه کسایی که نامزدن و مشکل دارن......واسه اونایی که نمیگن چی میخوان و تو خودشونن و....

واسه همممممتون دعا کردم همراه های عزیزم....

بیایین پایین تا تعریف کنم

 

با بهترین دوستم برنامه ریزی کردیم که جمعه ظهر بریم قم و جمکران....

شوهر این دوستم با همسری خیلی با هم رفیقن که همدیگرو داداش صدا میزنن....همین کاری هم که همسری فعلا مشغوله،همین براش درست کرده و یعنی کسی که همسری من پیشش کار میکنه،داداش همین شوهر دوستمه.....

من همیشه آرزومه یه جمعه آل یاسین و جمکران بخونم...

اما خب بازم تا رسیدیم جمکران اذان شده بود.....تو را هم امامزاده جعفرم رفتیم...

هواخیییییییییلی سرد بود....دوست داشتم مثل همیشه بریم تو حیاط و روبروی گنبد بشینیم و .....

اما تا حدی سرد بود که اصلا امکانش نبود......ماهم که وضعیتمون قرمز بود و تعطیلات بودم و نتونستم برم داخل مسجد...

پدرشوهر دوستم هم همراهمون اومد.....بنده خدا سرطان ریه داره.....مریض حال بود اما مرد خیلی خوبی بود.

دیگه از اونجایی که خیلی سرد بود برای اولین بار با دوستم رفتیم داخل مهدیه جمکران که بخوابیم....

ما همیشه شب تا صبح تو حیاط بیدار میموندیم و صفا......

اما خب دیگه اون لیاقت و نداشتیم...

تو مهدیه نصفه شب بیدار شدم یه خانمی که فکر کنم عرب بود و هیکل ماشاله.....خوابیده بود کنار من و پاهاش و دراز کرده بود جلوی پای من و من نمیتونستم پاهام و دراز کنم و خوابم نمیبرد...اعصابم و خورد کرد...میومدم چیزی بهش بگم میدیدم تو مسجد جمکرانیم و نمیشه....آخرش گفتم:امام زمان ببین....

دیگه تا صبح با گریه بچه های اونجا و...نتونستیم خوب بخوابیم....

دیگه صبح هم رفتیم قم .... وحشتناک شلوغ بود و تند تند هیئت میومد و ماشاله اربعین شلوغی بود.... و کنار ضریح هم از شلوغی اصلا نرفتیم...

حتما که نباید به ضریح دست بزنی.....چندساله که حرم امام رضا هم نتونستم به ضریح دست بزنم....

خلاصه داداشم قم درس میخونه....باهاش قرار گذاشتیم و اونجا دیدیمش....قربونش برم...

دیگه ساعت 12 ظهر بود که راه افتادیم....

خونه مادرشوهر دوستم یکی از روستاهای نزدیکای شهرمونه که سر راهمون بود....

شوهر دوستم برای اینکه پدرش و بذاره خونه اول رفتیم روستا....

مارم بردن خونه و خانوادش خیلی ساده و خودمونی بودن و مادرشوهر دوستم یه زن خیلی ساده بود

شام هم گفتن نمیذاریم برید....

برادر شوهر دوستم تازه عروسی کرده و یه زوج خیلی جوون که خانمش 2سال از ما کوچکتر بود...خواهر شوهر دوستم هم که یک سال از من کوچکتر بود و نامزد.....

حساب کنید 4 تا زوج جوون و تقریبا هم سن افتادیم باهم.....

اول رفتیم امامزاده روستاشون که بالای تپه بود،تفنگ هم آوردن ،اما تیر کم بود نفری دوبار فقط شلیک کردیم....

منم که اولین بار بود شلیک میکردم دفعه اول،هدفی که گذاشته بودن و زدم و همشون میگفتن شانسی بود...

دفعه دوم زدم و هدف و خورد کردم و همه اینجوری شدن....

همسری هم که افتخار از خودش در میکرد حالا گیر داده که باید بری کلاس تیراندازی....

البته ناگفته نمونه که همسری هم وقتی شلیک کرد و هدفش و پرت کرد.....زوج تیر اندازیم ما

بعد هم رفتیم آتیش بازی و سیب زمینی انداختیم تو آتیش و .....

بعد هم شام و بعدشم گفتن بیایید اسم و فامیل،زن ها یه طرف و مردا یه طرف...

من گفتم که اینجوری نکنید،هیچکس نمیتونه رودست شوهرم بشه ...گفتن نه همه اینجوری میگن

زن ها شدیم یه طرف و مردا هم یه طرف....

دیگه محمد نمیذاشت ما بنویسیم...تا دوتا مینوشتیم محمد میگفت استپ......دورش بگردم

خییییییلی خوش گذشت و خندیدیم.....اینقده جرزنی میکردن همشون.....کلی سر و صدا میکردیم بعد به پدرشوهر دوستم میگفتیم بریم تو اتاق اذیت نشی؟

بنده خدا میگفت نه و کلی هم برامون ذوق میکرد با اون حالش.....

وقتی هم که باهاش خدا حفظی میکردیم ازمون عذرخواهی میکرد که همسفرمون بوده....

مادرشوهرش هم کلی بهم میگفت که بازم برم اونجا و سر بزنم.....

درکل خداروشکر خیلی خوب بود و بعد از مدتها آب و هوایی عوض کردیم.....ساعت12 شب روز شنبه هم اومدیم خونه....

خیلی دوستون دارم

ببخشید اگه کسل کننده یا طولانی بود.....باید ثبت میکردم.

امام زمان نوشت:

آقاجون ممنونم که بازم دعوتمون کردی.....گرچه بازم آدم نشدیم و استفاده لازم و نبردیم...

تازه وقتی که موقع خداحافظی بود و روبروی گنبدت دلم نمیخواست برم...یا دلم نمیخواست دست خالی برم،فهمیدم که استفاده نکردم.....

آقای من دستون و هیچوقت ول نکن..





[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه