تبلیغات
قیل و قال سکوت - من اوووومدم

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

من اوووومدم

سلام سلام.....

من اووومدم....پس گاو و گوسفندتون کو؟؟؟؟؟؟؟

                       عاشقا ولنتاین مبارک

البته چندروزه که اومدم....شنبه شب راه افتادیم و صبح یکشنبه خونمون بودیم.....

نرسیم آپ کنم

دلم اندازه این نقطه . شده بود واستون.....

خداروشکر سفر خوب بود...بذارید از اول تعریف کنم...

 

دوشنبه شب هفته قبل راه افتادیمو صبح رسیدیم تهران و رفتیم خونه آبجی جونم...

شبش همسری برگشت....خیلی سخت بود.... و از اون لحظه بود که جدایی چندروزه ما شروع شد و اس ام اساااااا....

خیییییلی سخت بود....

یه ساعت بعد بود همسری پیام داد:

چطور سر کنم......

همون شب اول اینقده تو رختخواب گریه کردم که بالشم خیس شده بود....

دیگه دوروز بعد داداشمم اومد اونجا  و دور هم بودیم و خوش میگذشت...

چهارشب بدون محمدم خوابیدم و هر چهارشب با گریه خوابم برد....

داداشم و آبجیم  کلی سربه سرم میذاشتن و داداشم میگفت تو که یکسره میخوایی با شوهرت با موبایل حرف بزنی براچی اومدی تهران....

دیگه محمدم خیلی اذیت میشد...شام ناهار خونه مامانش میرفت...

همش پیام میداد دلم تنگیده.....جات خالیه تو خونه....خونه سوت و کوره...هرجا میچرخم جات خالیه و.....

شب 5شنبه بود که دیگه از بغض دوری همسری داشتم خفه میشدم و بهش پیام دادم"

"محمدم تورو خدا فرداشب بیا ؛دیگه طاغت دوریت و ندارم...دیگه هیچ جا بدون تو نمیرم...شد بار اول و آخرم"

آخه قرار بود همسری از صاحبکارش 2 روز مرخصی بگیره،شب جمعه بیاد و شبه هم که تعطیل بود.گفتم یکشنبه و دوشنبه رو مرخصی بگیره که از تهران خرید عیدمونم انجام بدیم و حداقل یک هفته ای بمونیم....

پنج شنبه شب بود که زنگید و گفت مرخصی نداده...سرشون خیلی شلوغه...

آبجیم ناراحت شد و گفت خب به شوهرت بگو سه شنبه بیاد دنبالت....

منم که از یه طرف داشتم واسه دیدن محمدم میمردم و از یه طرفم آبجیم و خواهرزادم ناراحت شده بودن

از طرفیم داشت ذوق میکرد که شب را میفته...دلم نمیومد بهش بگم و آبجیم میگفت بگو دیرتر بیاد دنبالت...

(میخواستم چهارشنبه شهرمون باشم،یعنی دیروز،چون امتحان چرم دوزیم بود)

زنگیدم به همسری و گفتم آبجیم ناراحت شده،صحبت کن دوباره،حداقل یکشنبه رو مرخصی بگیر...

گفت اگه میخوایی یکشنبه بیام دنبالت،گفتم مگه یکشنبه بیایی میتونی 2روز بمونی که بریم خرید...

اگه اینجوری میشه خب یکشنبه بیا...

الهی براش بمیرم...حس کردم دلش شکست....ناراحت شد.

بهم گفت فکر همه هستی بجز من...فکر ناراحتی اونا هستی،اما فکر من و نمیکنی که چقدر بهم سخت گذشته....گفت هیچ میدونی چقدر این چندروز گریه کردم....

اینو که گفت،گفتم همین امشب راه بیفت و اشکال نداره،شنبه شب برمیگردیم و همونم شد.

این پیام هم همون شب واسم فرستاد:عین پیامش:

"این پیام دیگه مال الانه؛حرف دلمه

وقتی از تهران راه افتادم برا شهرمون یه غمی نشست تو دلم که تا نبینمت بیرون نمیره

وقتی تو اتوبوس نشستم و دیدم کنارم خالیه,گریه کردم تا خوابم برد

وقتی رسیدم خونه و دیدم نیستی و تنهام,گریه کردم

وقتی خواستم بخوابم و دیدم تو نیستی,گریه کردم و خوابم برد.... رو زمین خوابیدم...(منظورش اینه من نبودم رو تختمون نخوابیده)

وقتی خواستم برم سر کار دیدم نیستی بدرقم کنی,گریم گرفت....

بازم بگم...فکر نکنی فقط خودت دلتنگی و دارم اینجا خوش میگذرونم...

این چندروز برام خیلی سخت بود...برام چندسال گذشت...

من غلط کنم دیگه بذارم تنها بری جایی

فکر نکنی فقط برا تو سخت بوده ها....."

ماشاله انشا بود نه پیام.....

الهی دورش بگردم....بمیرم براش....

           

محمدطه خواهرزادم،یکسال و نیمشه...ماشاله به حدی شیرین و عزیز بود که حسابی سرگرم اون بودیم هممون وگرنه دوری محمد سخت تر هم میشد.

شاید دفعه بعد عکسش و بذارم.

اما تا من و میدید،فقط من و میزد ، اما واسه داداشم خودکشی میکرد و با همسری هم خوب بود...

آبجیم میگفت پیش اینم شانس نیووردی....

اینقده شیطونه.....دلم براشون تنگ شده... 

اما من اصلا توان بچه داری نداریم...حوصلشم در حال حاضر ندارم

با آبجیم محمدطه رو بردیم که براش واکسن بزنیم,شاید یه ربع من گرفتمش بغل.....تا دوروز دستام درد میکرد.....

               

جمعه اش هم داداشم و همسری واسه آبجیم فرش شستن...کلی خندیدیم....

من فقط واسشون آب میگرفتم...من و چه به این کارا....

      

1ماهی میشد که کلیدخونمون رو که مادرشوهرم اینا داشتن دست همسری بود و یه جورایی دیگه قرار نیست بهشون بدیمش

شانس،همون چندروزی که من تهران بودم،پدرشوهرمم اینجا بوده...همسری که میخواسته بیاد دنبالم،پدرشوهر،کلید و ازش میگیره...

وقتی از تهران رسیدیم دیدم بخاریمون خاموشه و آشغال سیگار پدرشوهر تو خونست....یخیدیم....

بعد که همسری جویا شد،فهمیدیم که مهمون داشتن و شب مهمون های مردشون و میارن و پایینةخونه ما میخوابونن.

اینقده ناراحت شدم که نگو....

خب یکی نیست بگه،اینقده شعور ندارید حداقل یه زنگ بزنید و اجازه بگیرید....

اجازه به جهنم،من بیچاره تمام طلاهام رو دراوره....خب یه زنگ بزنید آدم بهتون بگه اونارو بردارید...اگه ازشون کم میشد چی؟دیگه خر بیار و باقالی بار کن....

          

وقتی میخواستیم از تهران برگردیم،همسری رو بردم بیرون و گفتم بیا برا خواهرشوهر یه چیزی بخریم...

همسری گفت یه چیزی بهت میگم،همیشه یادت باشه....واسه کسی که قدرت و نمیدونه،خودت و نکش...

گفتم منظورت خانوادته؟گفت آره

دیگه نذاشت چیزی بگیریم و گفت تو اومدی به آبجیت سر زدی،الانم داری بر میگردی...نیازی نیست....

فقط یه سی دی واسش گرفتیم...

به قول آبجیم حالا مگه اونا میرن جایی چیزی واسه ما میارن!!!

               

دیگه اینکه دیروز امتحان چرم دوزی دادیم...بد نشد

خانومای دیگه خیلی درست کرده بودن،اما من چون وقت نمیکردم،کارام کمتربود...اما خداییش دوختام خیلی تمیز تر از اونا بودخووووو

              

دیروزم واسه همسری یه کارت پستال و گل واسه ولنتاین بهش دادم

یه چیز تزئینی هم گرفته بودم،و از اونجایی که خیلی زرنگم،گفتم واسه تو کادو گرفتم واسه ولنتاینت....

اما اینقده خسته بود و حساب کتابش قاتی شده بود،که حوصله نداشت و گفت شرمنده که من واست چیزی نگرفتم....

چی بگم؟؟؟؟؟ از دست این مرداااا

          

تا اینجاش و دیروز نوشته بودم...

الان کانونم و یکی از بهترین دوستام رفت جنوب....بغض داره اذیتم میکنه..........کاش مارم امسال بطلبن.....

راستی دیروز واسه همسری اینا بار میاد...

بار سیگار....هزاااار کارتون

با اینکه کارگر گرفته بودن,بازم خودش میره و بار میده دست کارگرا....

فکرشم داغونم میکنه....هزارتا کارتون بلند کرده....کمرش وحشتناک درد میکنه....

خیلی نگرانشم....تورو خدا دعاش کنید.....



[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 10:17 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه