تبلیغات
قیل و قال سکوت - برام دعا کنید.....

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

برام دعا کنید.....

سلام عزیزای من

یه هفتست که نیستم....یا نبودم....

راستش جمعه ی هفته قبل دست بکار شدم و کل اتاق خواب و با همکاری همسری ریختیم بیرون....

دیدم موکت زیر تختم خیلی کثیفه....گفتم محمد این چرا اینجوریه؟؟؟

گفت بله ما سه سال بود اینو نشسته بودیم....

آتیش از چشام درومد و کلی دلم گرفت و به همسری گفتم اگه مامانت واسه دختر خودشم که بود همینکارو میکرد....

3 سال روی یه موکت نشست و آخرشم موکت که نخریدن هیچی,موکت کثیف انداختن واسه عروس....

گفتم حتی یه رنگ به این خونه نزدن واسمون....اگه دیواراش تمیز بود میدونی چقدر وسایلمون قشنگ تر نشون میداد...

محمد میگفت میخوایی رنگش کنیم؟؟؟گفتم نه...

دیگه موکت و انداختیم داخل حیاط و شروع کردیم به شستن

منم ازینکارا نکردم,زیاد نمیتونستم....همسری شست و گذاشت و کنار....

دیگه تا دوسه روز من اون اتاق و کامل تمیز کردم و دوباره همه وسایل و چیدم

راستی با همسری رفتیم ازین کمدا که آهنی هستن و جمع میشن خریدیم,چون جام خیلی کمه و جایی واسه وسایلم ندارم

محمدم گفت فکرنکنی واسه ولنتاین نمیخواستم چیزی بخرم واست!

گفت کلی اینور و اونور گشته,اما چون دیر از سر کار رفته بوده,همه جا بسته بوده

میگفت یه گل هم نتونستم پیداکنم....

دیگه کمد رو که خریدیم گفت به جای ولنتاینت....

دیگه اتاق خواب و کردم مثل دسته گل...

اما چشمتون روز بد نبینه....کمرم رگ به رگ شده بود و به زور کارام و انجام میدادم....

تا اینکه دیگه کم کم دیدم دیگه دست و پام هم بی حس شد....

من همونطور که قبلا گفتم،توانایی جسمیم خیییلی پایینه...همیشه تا مریض میشم یا کمی کار میکنم،حالم بد میشه و میرم زیر سرم...

دیگه روز دوشنبه بود که بعدازظهر که همسری رفت سرکار،من افتادم توخونه...دست و پام بی حس شده بود،چشمام تار میدید،حالت تهوع گرفته بودم،سرم گیج میرفت و ....

ازینطرفم کمرم بیش از حد درد میکرد،ازیه طرفم پ ر ی و د شده بودم وشکم درد و حالم وحشتناک بد بود...

افتاده بودم تو خونه و همینجوری اشکام میومد....

تا ساعت نزدیکای 9 که محمد اومد،یه گوشه افتاده بودم....

دیگه اول رفتیم خونه عمم(عمه ام دست و پا جا میندازه و ازین کارا...)

گفت کمرم رگ به رگ شده و انداختش جا...

بعدش رفتیم بیمارستان و فشارم که 7 بود و رفتم زیر سرم،رگم و پیدا نکرد و روی دستم سرم وصل کرد.

تا اومدیم خونه،ساعت نزدیکای 1 بود...

فرداصبحش رفتم خونه مامانم و تا امروز اونجا بودم و استراحت کردم و یه کمی بهترم

خدا خیربده مامانم و بابام و. هیچ کس خانواده خود آدم نمیشه....کلی بهم رسیدن...

تو رختخواب بودم همش...

البته روز سه شنبه یه کارتون کتاب از خونه مامانم بلند کردم و دوباره رگ کمرم از جا در رفت و با مامانم چهارشنبه رفتیم و دوباره جاش انداختیم...

توروخدا برام دعا کنید گلای من

کمرم هنوز درد میکنه...میترسم بمونه سرم و خوب نشه...من تازه بیست سالمه،نمیخوام از الان کمردرد بگیرم...

         

راستی برادرشوهرم دانشگاه ملی اراک،روزانه،تربیت بدنی،رشته مورد علاقش قبولش شد...

خیلی ذوق کردم واسش...



[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه