تبلیغات
قیل و قال سکوت - کمی بهترم

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

کمی بهترم

اول جایزه اسکار توسط اصغر فرهادی به خاطر فیلم بسیارزیبای  جدایی نادر از سیمین به همه تبریک میگم

واقعا افتخار بزرگیه

 

بازم سلام

انشاله که همتون خوب باشید.انشاله که به کارای عید و خریداتونم برسید...

اونایی که عروسیشونه....انشاله به همه ی کاراشون برسند و همه چی همونطور باشه که میخوایید...

اونایی که میخوان نی نی بیارن (خاله قبونش) انشاله به سلامتی بیارن...

منم بد نیستم....شکر....بهتر نشدم...علاوه بر کمردرد،سرماهم خوردم...

هنوز نرفتم خرید و فعلا استراحت میکنم،تازه اینجا برفم اومده و هوا سرده...

از اول اسفند مرخصی گرفتم و دیگه سرکار نمیرم تا بعدازعید....

واسه کمرم رفتم دکتر....استراحت مطلق بهم داده،کارنکنم...باربلندنکنم...نشینم...خم نشم و......

برام ده جلسه فیزیوتراپی نوشته...اما نمیرم...دکترش زیاد جالب نبود...

بهش میگم نیاز به عکس نیست.میگه نه واسه اولین کمردرد عکس نمینویسیم

اونوقت فیزیوتراپی مینویسه...

خم شدن و نشستن خیلی اذیتم میکنه.....

یه روز نشستم و کلی گریه کردم واسه خودم

اینجور که معلومه به دیسکم فشار اومده

همسری چندشب پیش افتاده بود گریه،میگفت مگه چندسالته...مگه چندتا زایمان کردی....براچی از الان باید اینجوری بشی...گفت اگه بهتر نشم میبرم همدان یا اراک،دکتر

میگفت تو فقط استراحت کن نمیخواد کارکنی،من خودم همه کارا رو میکنم

مگه میشه...مگه شام و ناهار نمیخواد....میگفت برو خونه مامانت....آخه روم نمیشه...مامانم خودش پادرد و کمردرد شدید داره...خجالت میکشیدم اون یه هفته که خونشون بودم من میخوابیدم و مامانم کار میکرد...

همسری گفت همه کارا رو میکنه،اما وقت نمیکنه یه استراحت کنه چه برسه بخواد کارای خونه هم انجام بده...

حتی جمعه هم رفت سرکار...

برام دعا کنید....

             

مادرشوهرم که این همه میاد و میره،حتی یه در نمیزنه ببینه من بهترشدم یا نه...دریغ از یه احوال پرسی ساده...

اینجور که معلومه انتظار داره برم و کارای عیدشم کنم واسش

جمعه باهم رفتیم رای دادیم،اصلا نپرسید ببینه بهترم یانه....

حالا نگو ازین زورش میاد که خواهرش بچه به دنیا اورده،چون نتونستم برم سر بزنم به خانم برخورده

به همسری گفته ده روز بیشتر گذشته هنوز نرفتید سر بزنید اونوقت دوروز دیگه هم انتظار دارید

همسری هم گفته من از هیچ کس انتظار ندارم،زنم یه هفتست که افتاده تو خونه و مریضه وگرنه میرفتیم...

برادر شوهرم گفته:داداش مگه یادت رفته خاله چقدر عروسیت زحمت کشید...

(آخه جالب اینجاست که این خالش اینقده من و عروسیم اذیت  که عروسیم شد کوفتم)

      

شب جمعه عروسی پسرعمم بود...بدنبود خوش گذشت...دختر عمم هم شوهر کرد و خیلی خوشحال شدم...

    

پدرشوهرم همونطور که گفته بودم ماشین سنگین داره،اراک بار میزنه و بیشتر کارش اراکه

چندبار خواستن برن اراک،مادرشوهرم قبول نکرد..حالا که برادرشوهرمم دانشگاه اراک قبول شده دیگه پدرشوهرم عمرا بمونه اینجا...

برادر شوهرم میخواسته خوابگاه بگیره،پدرشوهرم اجازه نمیده و میگه تا عید برو خونه عموت،بعد از عید خونمون و جمع میکنیم و میاریم اراک....

دیگه من تا چند روز غصه میخوردم که اگه برن اراک،مادرشوهرم از خانواده خودش دور میشه و گناه داره،میگم هیچ مسلمونی تنها نیفته تو طایفه شوهر(همه ی فامیلای پدرشوهرم اراکن)

دیگه به دوستامم میگفتم و غصه میخوردم واسش...همه هم میگفتن ول کن بابا،بهتر این همه اذیتت میکنه،دوری و دوستی...

هنوزم دلم نمیاد اما وقتی من یه ماه رفتم ازش پرستاری کردم و خودم و کشتم واسش حالا که من مریضم یه احوال ازم نمیگره،بذار بره پیش همون خانواده شوهرش تا قدر من و بدونه....

بله و پدرشوهر اون هفته  با مادرشوهر دعواشون میشه و اون وسط کلی هم بد و بیراه به همسری بیچاره من میگه...

مادرشوهرم که واسه همسری دردو دل میکنه و میگه بله کلی هم به تو حرف زده و گفته محمد از اون وقتی که زن گرفته دیگه به حرف من گوش نمیده.

همسری هم میگفت به مامانم گفتم:(باید چی کار کم مگه من بیکارم مگه خودم زندگی ندارم،چیکار کنم اون سری اومدم واسه دانشگاهم از بابا پول بگیرم بهم نداد،رفتم از پدرخانمم گرفتم،تا الانم هرچی کار کردم قرض اونو دادم.

ما تا الان اینقده این مدت قرض کردیم که هرچی کارکنم میخوام جای قرضاورو بدم.)

      

دیگه اینکه همسریم خیلی بهم ریختست.از سرکار خیلی اذیت میشه.دست تنهاست و همه کارا رو انجام میده.صابکاراشم میره و به کاراش میرسه و وقتی برمیگرده به همسری غرمیزنه که چرا فلان کار مونده...و تو میخوایی از زیر کار دربری...

محمد اینقده بار میبره و خالی میکنه دیگه هلاک شده و تا پاش به خونه میرسه خوابش میبره...

اونوقت صاحبکارش  بهش اونجوری میگی و اعصابش و خورد میکنه...

از یه طرفم دیگه نمیرسه بره دانشگاه و کلاساش همونجوری مونده و...

ازیه طرفم از دست مامان و باباش ناراحته و میگه  انگار ما دشمنشونیم

 جمه صبح که داشته میرفته سرکار،باباش بهش میگه نون بگیر واسم بیار

همسری هم قراربود زودبرگرده اما اونجا واسش کار پیش اومد و تا ظهر مجبور شد بمونه|(قراربود واسه خودمونم نون بگیره)باباشم زنگ میزنه و کلی فحش بارش میکنه و اعصابش و ازین بیشتر خورد میکنه...

کلا جمعه ی خیلی بدی بود...

   

برامون دعا کنید مهربونای من

خیلی دوستون دارم.....

اینقده ازین شاخه به اون پریدم که نفهمیدم چی شد...

دیگه نتیجه دیر اومدنه

چون دیگه سرکار نمیرم دسترسی به اینترنت نداشتم

برادرشوهر ای دی اس ال گرفته و همسری آورده بودش پایین که تا 5 دقیقه میرفتم اینترنت مامانش زنگ میزد به همسری و غر میزد که چرا رفتید اینترنت تلفنمون صدا میده!!!

همسری هم میزنگید به من و منم قطعش میکردم.

دیگه همسری گفت به برادر شوهر گفته که نصف پولش و ما میدیم و ازش استفاده میکنیم...

دیگه دیشب دوباره آوردش و برام وصلش کرد والان از خونه در خدمت شمام....

خداروشکر انشاله عید هم میتونم بهتون سر بزنم دیگه....

راستی نصف این متن و دوروز پیش نوشتم،دیروز همسری اومد و گفت که صابکارش باهاش حرف زده و گفته و که حساب کتابا همه قاتی شدهةیا فقط حسابداری کن و منم بهت کار دادم نرو یا بگو تا من یه حسابدار بیارم و تو به کارای دیگه برس

خوشحال شدم که دیگه فقط حسابداریش و میکنه چون هم خیلی خسته میشد هم بار بردن به کمرش فشار میاورد.....



[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 12:29 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه