تبلیغات
قیل و قال سکوت - خاطرات عید91

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

خاطرات عید91

سلام به همگی....

اول عذرخواهی میکنم به خاطر تاخیرم....

بعدم که انشاله همه سال خوبی رو شروع کرده باشن

به عروس خانم هامون هم تبریک میگم از ته قبلم...انشاله که خوشبخت بشن و عاشق بمونن

خب باید خاطراتم و ازعید شروع کنم و ثبت کنم

پس بیاین ادامه مطلب

انشاله پست بعدی عکس سفره هفت سینم و میذارم.

خب از شب عید شروع کنم که خونه مادرشوهرم بودیم و همه ی کارام و انجام داده بودم

سرشام که بودیم ماهی خواهرشوهر مرد و اینقده گریه کرد و مثل همیشه لوس بازی دراورد شام و کرد کوفتمون و همسری هم سرشام بردش خونمون که از ماهی های خودمون بهش بده که قبول نکرد و میگفت فقط ماهی خودم و میخوام،میگفت مثلشم نه،خودش و میخوام

آخرسر که همه بی محلش کردن اومد و شامش و خورد

بعداز شام که رفتیم پایین خونمون،2ساعت خوابیدم و ساعت 3 نیمه شب بیدار شدم و رفتم سراغ هفت سین درست کردن

که همسری هنوز نخوابیده بود و داشت نگاه برنامه شب عید علیخانی میکرد

منم رفتم نشستم و سفره درست کردم که همسری ساعت 4 رفت خوابید اما من دیگه تا خود صبح نشستم و سفره ام و انداختم که خیلی دوستش دارم و انشاله پست بعد عکسش و میذارم

پارسال هم آخر شب نشستمو سفره هفت سین درست کردم که واسه سال تحویل که نیمه شب بود تمومش کردم.

سال تحویل هم که مجددا رفتیم بالا و کنار سفره نشستیم و قرآن از کردم و سوره توبه اومد....

سال که تحویل شد پدرشوهر نفری ده تومن دشت عیدی بهمون داد...

همسری جونم هم پنجاه تومان بهم عیدی داد قربونش برم

بعدم که رفتیم خونه مامان جونم و ناهار موندیم اونجا...و بعدم رفتیم خونه مامان بزرگم و خواهرم هم توراه بودن قرار بود عصر برسن

بعد ازظهربود که میخواستیم بریم خونه مامانبزرگ همسری که پدرشوهر تماس گرفت که بریم اراک...

منم هرچی به همسری گفتم که نریم اراک با خانوادت،گفتم که بابات خونه خواهرو برادرشه و دوست داره هرجا یه وعده بمونه.ما اگه بریم دیگه به هیچ جایی نمیرسیم.گفتم یه روز ماشین از بابات میگیری خودمون میریم و یه روزه برمیگردیم.

اما گوش نداد که...

رفتیم و شد حرف من و تا شب پنجم عید برنگشتیم

فکرکنید ما که توراه اراک بودیم خواهرم رسیده بود خونه مامانم و منم که ندیدمشون....

شب آخری که اراک بودیم مامانم زنگیدو گفت واسه شب کلی مهمون داره.ماهم دعوت کرد و به همسری که گفتم گفت بگو میریم اگه بابامم نیومد،خودمون میریم

منم به مامانم قول دادم.عصرش به همسری گفتم که برگردیم،گفت بذار با بابااینا بریم خونه دوستش...

بهش گفتم بریم اونجا شام نگهمون میدارن مگه نمیخواییم بریم خونه مامانم؟؟؟آخر گفتم من کار ندارم هرجایی که میریم باید شب منو ببری خونه مامانم .گفت باشه خیالت راحت

اما وقتی رفتیم خونه آشناشون ،اونا گفتن که ماشام درست کردیم و نمیذاریم برین...پدرشوهر هم میگفت که کجا برین بعدازشام برمیگردیم هممون...

همسری هم گفت باشه میمونیم

اینقده از بدقولی همسری ناراحت شدم و عصبانی که اگه میشد همونجا میزدم زیر گریه...

باهاش قهر کردم...بعدازشام هم برگشتیم شهرمون...

به فرداش هم ک میخواستیم بریم خونه مامانم و آبجیم و ببینم،گفتن از اراک مهمون میخواد بیاد و بمونید

دیگه اعصاب برام نمونده بود و برای اولین بار بود که قهرم با همسری طول میکشید...

به همسری گفتم که بریم خونه مامانم

اما بهم گفت که بلندشو خودت برو و تاهروقت که خواستی بمون اونجا..

دیگه دلم شکست و نشستم روتخت و اینقده از دست همسری گریه کردم که نفسم بالا نمیومد....

اومد پیشم و هرچی عذرخواهی کرد از دلم درنمیومدو خلاصه بعداز کلی گریه و عذرخواهی همسری بی خیال شدیم و موندیم

تا بالاخره آبجیم غروبش خودش اومد خونمون و گفت که دیگه دلم طاغت نیاورده و اومدم ببینمت...

بعدزود رفتن و ماهم رفتیم بالا.بعدازشام هم همه دخترعموها و پسرعموها اومدیم پایین خونه ما و تا 5 صبح بازی کردیم.خوش گذشت.

دیگه همسری هم از پنجم عید میرفت سرکار و ماهم نرسیدیم خونه چندتا از فامیلامون بریم و همش بهش میگفتم که کسی که 5 روز مرخصی داره،4روزش و نمیره بمونه اراک....

خلاصه سعادت نداشتیم که عید بریم جنوب....

پارسال رفتیم جنوب ...امسال زیاد عید خوش نگذشت بهمون...

روز یازده عید مامانم و آبجیم اینا رو دعوت کردم و شب هم نگهشون داشتیم البته فقط مامان و بابام نموندن و رفتن.

اونشب سالگرد عقدمون بود و نتونستیم کادو و کیک بگیریم به همین دلیل که به دوروز بعدش کیک گرفتم و یه شلوار کتان هم کادو گرفتم واسه همسری و اونم واسم گل گرفت و یه رم 8گیگ....

دیگه واسه 13بدر هم قرار گذاشته بودیم که باخانوادم بریم اما همسری گفت که خیلی وقته که تو جمع فامیلای مامانم نبودیم و بریم اینطرف و بعدازظهر میریم پیش خانوادت

بعدازظهرشم که سرگرم بازی شد و تا اومد غروب بود و برگشتیم ...اونروزم باز از دستش ناراحت شدم

کلا اولین بار بود که همسری اینقده ناراحتم میکرد....

گذشت......

از 14 هم که شدید سرماخوردم و تا چندروز پیش مریض بودم.

اینم از خاطرات عیدما....چون کسل کننده بود دستم به نوشتن نمیرفت این مدت....

یه سری تعاریف دیگه هم دارم که انشاله چندروز دیگه با عکسای هفت سین میذارم

ماچ ماچ ماچ......خیلی دوستون دارم



[ شنبه 26 فروردین 1391 ] [ 06:18 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه