تبلیغات
قیل و قال سکوت - این روزا....

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

این روزا....

سلام به خوشگلای خودم...

پیشاپیش:
          


بیایین ادامه مطلب دیگه...


بهله...میبینم که روز مرد اومده و همه دارین گریه میکنید که نمیدونید چی واسه شوهراتون بخرید....
اما ازونجایی که من هرچی واسه همسری لباس میخرم درعرض یکماه  پدر لباسرو صلواتی میکنه میخوام لباس بخرم که هنوز اقدامی نشده...
فقط کیکش و سفارش دادم...کیک بستنی...
آه دربساط نداریم چون حقوق این ماه و ماه آینده رو گرفتیم و ریختیم واسه دانشگاه همسری....
و منتظر یارانه ایم تا بتونیم واسه باباها کادو بخریم...
البته ازونجایی که خدا خودش همیشه کمکمون میکنه بنده یه پنجاه تومنی که میخواستم باهاش کتری قوری بخرم و ذخیره دارم که البته همسری فکر میکنه خرجش کردم...
اصلا ناراحت و نگران نیستم چون مثل همیشه میگم خدایی که مار تا اینجا رسونده  بقیشم میرسونه...
خب بگم که دیشب دیگه اومدیم خونمون.خیلی به مامانم عادت کردم این دوهفته......
البته من که هرروز اونجام
از 21 هفته دیگه امتحانام شروع میشه...
چندروزه خیلی میشینم با کامپیوتر بازی(چندتا بازی مزرعه داری)

همسری این هفته میرفت همدان کلاس(جلسه آخر کلاساش بود).3روز مرخصی گرفته بود...
رفت و با استاداش صحبت کرد چون کلاساش و نتونست بره...
اما استاداش خیلی نامردو عقده ای بودن و در آخر فقط قبول کردن که حذفش نکنن...
محمد واسه دانشگاش خیلی ناراحته...اصلا داغون بود...بمیرم براش...محمدی که شاگرد زرنگ کلاسشون بوده الان به خاطر کار حتی نمیتونه کلاساش و بره...
میگفت اونروز بچه ها بهم میخندیدن و میگفتن که بچه زرنگ مارو ببین....
حس میکنم تقصیر منه که....
چهرشنبه بود که از همدان اومد و حالش خیلی بدبود
غروب پیاده رفتیم تا پارک و کلی حرف زدیم و اونجام تا ساعت 9ونیم نشستیم
خیییلی داغون بود و بیشتر برای دانشگاهش و برای اینکه  حس میکنه از خدا دور شده...
میگفت حالش خیلی بد بوده و از همدان که برمیگشته توماشین گریه کرده که کمی آروم شده

دیگه کلی حرف زدیم و هردو آروم شدیم
تازه داره کتاباش و میخره و جزوه از دوستاش میگیره
تو رو خدا دعا کنین امتحاناش خوب شه و بتونه درساش و پاس کنه...
خودم و مقصر میدونم اگر از درساش جا بمونه....

اگر باباش کمکش میکرد اینقدر اذیت نمیشد و از دانشگاهش عقب نمیموند.....
خدایا محمدم و به خودت میسپارم....



خب یکشنبه بود که پسر عموی همسری قراربود بره مکه و مادرشوهری اینا میخواستن برن اراک که به ماهم گفتن و گفتیم نمیتونیم بریم.
پدرشوهر گرام هم زنگید و گفت اگه نمیایید اراک برین خونه پیش دخترعموی همسری (ساجده)
این شد که رفتیم خونه و دیگه نمیدونید چقدر عزیزش کرده بودن و شصت دفعه زنگیدن به محمد که حتما برین پیشش....رفتین پیشش...تنهاش نذارین و....
حالا شصت دفعه هم مادرشوهر زنگمیزد به خود ساجده که ...اومدن...تنها نیستی....ساعت یک نصفه زنگ زده دختره رو بیدار کرده ببینه پایین خوابیده یا بالا....
کلافمون کردن....به همسری میگم سال تا سال احوالمونو نمیگیرن حالا واسه ساجده عزیزمون کردن...
خوش به حال ساجده والا...
این شد که 2شب ساجده پیشمون بود و سه شنبه رفت اراک و ماهم دوباره رفتیم خونه مامانم
و اینکه گفته بودم که پدرشوهرم ماشین سنگین داره.از اراک بار مشهد میزنه و میرن مشهد
حالا مادرشوهر زنگیده که :محمد نمیایین بریم مشهد که همسری هم میگه نه کلاس دارم و...
خیلی هم دوست داشت بریم که بهم زنگید و گفت بریم؟گفتم نه.کم میمونن و...
بعد همسری میگه اونام نمیخواستن مارو ببرن میگم واسه چی ؟میگه آخه تا گفتم نمیاییم مامانم گفته که قراره مامان و باباش و ببرن
کلی خندیدم...تعارف دروغ....
حالا برادرشوهرم که نرفته بود باهاشون چهارشنبه غروب اومد و منم به همسری گفتم که خودش بیاد پیش داداشش (فقط این جور مواقعه که عزیز میشیم)گفتم که منم جمعه میام
که برادرشوهری رفت خونه داییش و همسری هم موند خونه مامانم و دیشب اومدم خونه و شام درست کردم(قرمه سبزی)جاتون خالی.که برادرشوهری هم بیاد
رفتن فوتسال و همسری تنها اومد.میگم پس محمود(برادر شوهر)؟
میگه خودشم میخواسته بیاد اما داییم نذاشته بیاد و بزور بردش.
خیلی از دست داییش ناراحت شدم.حالا ساعت نه ونیم گذشته که داییش زنگیده همسری که شمام شامتونو بردارین و بیارین اینجا
منم گفتم نه...چون خیلی از دستشون ناراحت بودم
برادرشوهر پیام داد بهم که:زنداداش ببخشید داییم نذاشته بیام شرمنده
منم جواب دادم فدای سرت داداش گلم.

دیگه اینکه دیروز داداشم از تهران اومد و خونه خیلی گرون بوده و نتونستن خونه پیدا کنن(با دوستش میخوان خونه بگیرن)
حالا قرار شد که پول جور کنن و برن خونه رهن کنن.
واسشون دعا کنید.

همسری چند دقیقه پیش زنگید که مامانم اینا توراهن و چند دقیقه دیگه میرسن زنگ بزن بهشون و بگو ناهار بیان اینجا
که منم گفتم که یخچال خالیه و...خودشم میدونست و قبول کرد که نزنگم.
الان برادر شوهری اومد و گفت که مامانش اومده و میخواد بره خونه مامانبزرگش دنبالشون
منم خودم و زدم به اونور که مگه اومده؟چرا نگفتین ناهار درست کنم؟

گفتم برو دنبالش و اگه ناهار نخوردن زنگ بزن تا زود ناهار درست کنم و قرار شد بهم خبر بده

الهی قربونت برم مردمن....محمد الان زنگیده که پنجاه تومن پول گرفتم بگو چی میخوایی...دیشب رفتم دیدم یخچالمون خالیه اعصابم خورد شده...
الهی قربون خودت و اعصابت بشم من....عاشقتتتتتتتم...


امشبم خونه یکی از دوستام که هنوز نامزدن دعوتیم که (خونه پدرشوهرش) از پنج سالگی با این دوستم باهم بزرگ شدیم...
پدرشوهر و مادرشوهرش خیلی پیرن و ندا دوستم همسن نوه هاشونه و عروس آخر.اما دور دوستم میگردن...
برعکسه...اونوقت پدرشوهر و مادرشوهرمن جوون....

برم دیگه الان همسری میاد و ناهار میخواد....
دوستون دارم....
انشاله پس فردا میام و شرح ماوقع روز مرد و میدم


ماچ ماچ ماچ هزااااااااااااارتا....





[ شنبه 13 خرداد 1391 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه