تبلیغات
قیل و قال سکوت - بهترین مرد دنیا روزت مبارک

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

بهترین مرد دنیا روزت مبارک

بهترین بهانه ی زندگیم....عشقم...نفسم...همه وجودم...
                                    
                             
مرد من روزت مبارک



محمدم،مثل همیشه خداروشکر میکنم که تورو بهم داد و حرف هرروزم و با خدا تکرار میکنم:
خداجونم ممنونم به خاطر این نعمت بزرگی که بهم دادی که لحظه ای بدون اون نمیتونم نفس بکشم من قدر محمدم و میدونم و بخودت میسپارمش خودت واسم حفظش کن....


محمدم

مثل همیشه
                   بیشتر از همیشه
                                            برای همیشه
                                                                  بی نهایت دوستت دار
م

عجب روز مردی شد!!!!
من شنبه رفتم واسه همسری کادوشو بخرم،اما اونی که میخواستم گیر نیاوردم و گذاشتم واسه دیروز
دیروز صبح که بیرون نرفتم و واسه اولین بار تو زندگی مشترکمون آبگوشت درست کردم که واقعا عالی شده بود...

همسری هم گفت که به صابکارم پیام میدم که نمیام آخه صبح خیلی خلوت بوده و بشینم خونه درس بخونم و فوتبال ایران ببینم.
من زیاد نگران نشدم و پیش خودم گفتم صابکاری که این داره،عمرا اجازه بده بمونه خونه....
نزدیکای غروب بود که دیدم جدی جدی صابکارش واسش نزنگید و این یعنی کاری بهش نداره.
حالا منم بهش گیر دادم که بیا بریم خیابون و اونم فهمید که میخوام واسش کادو بخرم و شروع کرد که نمیخواد بگیری و انشاله سالای دیگه و من راضی نیستمو...
اما من که خیلی این چیزا برام مهمه،حرفم یکی بود و همسری هم وقتی دید ناراحت شدم دیگه چیزی نگفت و حالا گیر داده بود که پس بذار فردا بگیر
حالا من بیچاره کیک سفارش داده بودم و آخر مجبور شدم بگم کیک سفارش دادم بابااااا...

منم دوست داشتم باهم بریم بیرون و چون میخواستم واسش شلوار بخرم گفتم خودش باشه بهتره و از تنهایی بیرون رفتن متنفرم و اینکه همه چیزم فهمیده بود،دیگه براچی تنهایی میرفتم...
هرچی بهش گفتم پاشو بریم بهانه آورد و فوتبالم شروع شده بود...
البته سرشم در میکرد و از شلوغی خیابونم که بدش میومد.
خیلی ناراحت شدم که نمیاد باهام و آماده شدمو گفتم پس من میرم و زود برمیگردم.میبینم میگه پس فقط کیک و بگیر نری چیزی بخری...
عصبانی شدم و برگشتم اتاق و نرفتم بیرون.(البته همش از دلم درمیاورد و نمیذاشت ناراحت باشم)
دیدم همسری دیگه داره از سردرد ناله میکنه و یه مسکن خورده بود و مجبور شدم یه ژلفونم بهش دادم.حالش خیییییلی بد بود و از درد به خودش میپیچید که بهش گفتم بخواب تا خوب شی.
دیگه خوابید و منم که کلی نقشه و برنامه ریزی داشتم همه خراب شده بود.

خیلی ناراحت بودم و دلم گرفته بود.اصلا فکرشو نمیکردم که شب به این مهمی اینجوری خراب شه...دیگه حوصله هیچی هم نداشتم و حتی شامم درست نکردم(البته تو یخچال غذا داشتیم)
دلم خیییلی گرفت...چندبار بی اختیار اشکام سرازیر شد اما حوصله گریه کردنم نداشتم و بغضارو بزور هل میدادم پایین.نمیدونم چم شده بود...از همه بدتر حال بد محمد بود که اعصابم و خورد کرده بود

همسری هم یه بار رفتم بیدارش کنم که دیدم مست خوابه و دلم نیومد، بیدارش نکردم
خودم و با نت سرگرم کردم و ساعت 12 بود که همسریس رو واسه اینکه نمازش قضا نشه بیدارش کردم...
فقط بلند شد نمازشو خوند و  دوباره خوابید،گفتم شام بیارم.گفت نه.
بی شام خوابیدیم.دلم بیشتر گرفت و اینبار جلوی اشکام و نگرفتم....
تنها چیزی که دلم میخواست،پیاده روی بود...


اما خب امروز صبح ساعت 19 بیدار شدم و آماده شدم و رفتم بیرون
اول رفتم از پسرعموم یه شلوار کتان قهوه ای واسه همسری خریدم که 48 بود  وپسر عموم بهم داد40تومن.. و بعد رفتم کیکم گرفتم و اومدم خونه
اونروز که کیک سفارش دادم مدل خاصی نداشت.حالا امروز دیدم همون مدل کیک بستنی اون سری رو درست کرده واسم!!!

اوج گرما بود که بیرون بودم و حالم داشت بد میشد...
وقتی سوار تاکسی شدم تا برگردم خونه،یه لحظه خودمو تو آیینه ماشین دیدم و از خودم وحشت کردم
فشارم افتاده بود و بی شک هرکس منو میدید فکر میکرد یکی زیر چشام بادمجون کاشته و یا اینکه ماه گرفتگی دارم...تا حدی زیر چشمام یه تیکه سرخ شده بود و تمام صورتم لکه لکه سرخ...نیست منم سفیدم زود تابلو میشم خوووو...اینم نتیجه یک روز غذا نخوردنه دیگه...

تا رسیدم خونه همسری زنگید که کجایی و منم گفتم که خونم
گفت پس نیومدی بیرون؟
گفتم بعداز ظهر میرم دیگه..لو ندادم...اونم گفت که الان میاد خونه
دیگه نرسیدم خودم و خوشگل کنم چون همسری زود رسید خونه


هسملی هم تشکر کرد
بعد از ناهار میگه تو این اوضاع چرا واسه من این همه خرج کردی...
یکم صحبت کردیم که دیدم حرف حرف خودشه...یه کوچولو ناراحت شدم که زودی اومد بغلم کرد و از دلم دراورد و پس گرفت حرفاشو....

الهی قربونش برم من...

بعداز ظهرم همسری رفت سرکار و منم با داداشم رفتیم واسه بابا کادو خریدیم...منم واسش یه بلوز خریدم...داداشم کیکم واسه باباجونم خرید و شام هم خونه مامانم بودیم...
رسیدم میدون و از تاکسی که پیاده شدم چون ایستگاه تاکسیارو کندن و میخوان درست کنن،پام گیر کرد و چنان کوبیدم زمین که شلوار عیدم که هنوز یه بارم نشستمش پاره شد و دیگه هیچ سرم و بالا نگرفتم که ببینم کی نگاه میکنه....جای شلوغ...آبروم رفت...

پدرشوهرم صبح زود رفته بود و خییییلی ناراحت شدم که ندیدیمش و حداقل یه تبریکی نگفتیم...میخواستم واسش یکیکم درست کنم...اما خب صبح زود رفته بود...
میخوام برم واسش یه پیرهن آستین کوتاه بخرم...
بابا جونم روزت مبارک...انشاله خدا حفظت کنه واسمون امیدم...

راستی مادر شوهر یه تیشرت واسه همسری و یه تیشرت واسه من آورد و ی جانماز...
نمیدونم چرا دلم گرفت وقتی سوغاتی هاشون و دیدم
یاد مشهد خودمون افتادم که با چه وسواسی واسه مادرشوهر خرید میکردم و هرچی واسش میخریدم میگفتم کمه و ...
این چیزا گفتن نداره اما ناراحت شدم که یه تیشرت مد چندسال پیش و ارزون که مشهد خودم دیدم کنار خیابون میریزن واسم گرفته....

میدونم زشته زدن این حرفا...اما مادرشوهرم اینا هم ماشاله وضعشون خوبه...هم اینکه ببینم واسه آبجیهاشم اینجوری آورده...
بی خیال بابا...نمیره شوهرم...


اینم عکسا:






همسری میگه چرا شمع 3 ؟
میگم آخه شد سه سال که مرد منی...




اینم کارتی که واسش خریدم



اینم آواژوری که محمدم روز زن واسم گرفت



همسری میگفت به خاطر این عروسکای پایینش خریدش!!!

اینم کیک روز زن





اینم کارتی که واسه سالگرد عقمون بهم داد




[ دوشنبه 15 خرداد 1391 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه