تبلیغات
قیل و قال سکوت - امتحان دومم دادم

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

امتحان دومم دادم

سلام به همگی....
دلتنگتون بودم

انشاله همه خوب باشین...رسیدن ماه شعبانم تبریک میگم...
امروز دومین امتحانم دادم.....زبان...

بفرمایین ادامه مطلب
        
خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم سخت بود و با عرض شرمندگی یک ر ی د م ا ن حسابی بود.....
این هفته چندتا امتحان سخت دارم....
خب بگم که هفته ای که گذشت سخت منریض بودم و شانس آوردم که فرجه امتحانی بود....همیشه تو امتحانا مریض میشم و گاهی بعضی از امتحانارو حذف اضطراری میکردم...
این شد که نشد زبان بخونم...
خب جاتون خالی که جمعه بود و همسری به خانوادش پیشنهاد داده بود که شام بریم بیرون و ببریم دریاچه...اونام قبول کردن و نزدیکای مغرب خواهرشوهر اومدو گفت شام درست نکنم که مادرشوهر میدرسته
منم قبول کدم و چون مریض بودم و خیلی بی حال موندم نمازم و خوندم و بعد رفتم بالا...
رفتیم دریاچه و دختر عموی همسری هم بود.مجاتون خالی ادرشوهر لوبیاپلو درست کرده بود...
رفتیم بچرخیم و خواهرشوهر و سوار وسایل بازی کنیم که همسری و داداشش و دختر عموش میخواستن سوار اژدهایی هست که تکون میخوره و بزرگه بشن که به منم گفتن و گفتم که یه بار سوارشدم و حالم بدشده و میترسم

حالا اینام مخصوصا دخترعموی همسری خیلی بهم گیر دادن که بیا سوارشو تا ترست بریزه و ازونجاییم که خودم خیلی دوست دارم سوار این چیزا بشم قبول کردم
البته همسری همش میگفت فکراتو کن اگه حالت بد میشه نیا...
چشمتون روز بد نبینه...
آقا ما سوار شدیم و این تا راه افتادو حالا آروم بود من حالم بد شده بود و به همسری میگفتم بگو وایسه....همسری هم میگفت من که بهت گفتم...اینا واینمیسن..

سرعتش که تندتر میشد منم حالم بدتر میشد دیگه به جایی رسید که فقط جیغ میسزدم که: محمد بگو وایسه.....اونوقت نه جیغ مهمولی ها...
آن چنان جیغ میزدم که همه نگام میکردن و کل شهر صدای من پیچیده بود....

احساس میکردم دست و پاهام اومده به تشنج و نمیتونستم نفس بکشم
کنارم که یه دختر غریبه ای نشسته بود سرم و محکم بغل کرده بود و میگفت چشماتو ببند...همسری از حال من گریش گرفته بود و خلاصه اینقده فریاد کشیدم که بدون گفتن مسئولش خودش نگه داشت و من پیاده شدم...

خیلی خجالت کشیدم..
اصلا یادم نمیومد که اون بالا چیکار کردم و تمام  دادو فریادام بی اختیار بود...
تمام گلوم زخم شده بود...آبروم رفت...تا دوروز حالم بد بود که چرا اینطوری شد..

         
3 تا شهیدگمنام آوردن شهرمون که جمعه ظهر استقبالشون بود و شنبه صبح تشیعشون...
که جمعه ظهر با همسری رفتیم و چون خیابونو بسته بودن تا پیاده رفتیم شهدا رو بردن داخل مسجد جامع...
اما شنبه صبح با اینکه حالم اصلا خوب نبود رفتم تشیعشون...
خیلی دلم شکست و همتون و دع کردم...
یکیشون 10 سال. یکیشون 16 ساله و یکیشون 18 ساله بودن...
تا مراسم تموم شد ظهر بود و خیلی شلوغ بود و چون ماشین نبود کمی هم با دوستان پیاده رفتیم که دیگه وقتی رسیدم خونه جنازه ای بیشتر نبودم...حالم وحشتناک بود...
دیگه افتادم تو خونه...تمام صورتمم سوخته بود و تازه کمی بهتر شده و روم نمیشد از خونه برم بیرون..(نیست سفیدم..زود تابلو میشم خوووو)
همسری اومد خونه واسم ناهار گرم کرد و کلی دعوام کرد که با این حالم بی صبحانه رفتم...

خدا نکنه هیچ خونه داری مریض شه...چندروز افتاده بودم تو خونه...خونم شده بود شهرشام...همسری هم وقت نمیکرد تمیز کنه...
تا کمی سرپا شدم فقط افتادم به جون خونه...

مادرشوهر هم میدونست مریضم اما مثل همیشه ....
آدم وقتی مریض میشه احساس بی کسی میکنه...
دکترم نرفتم یا بهتربگم نتونستم برم....
        

همسری هم دیروز امتحان داد و بد نشد...
اصلا نمیرسه درس بخونه این هفته چندتا امتحان خیلی سخت داره...صاحبکارشم مرخصی نمیده لامروت...دعاش کنید خیلی...
       

راستی راستی راستی....یه تصمیم خوب گرفتیم که یادم رفت بگم..
تصمیم گرفتم واسه مسکن مهر ثبتنام کنم چون تو این اوضاع  اگه به فکر نباشیم تا آخر عمر باید تو این دخمه زندگی کنیم

با همسری صحبت کردم و گفتم که بریم اسم بنویسیم خوبیش اینه که میشه پولش و کم کم بدیم...کم کم جمع میکنیم میدیم و آخرسر هم اگه کم آوردیم النگوهام و میفروشم..همسری با تصمیمم موافقت کرد و قرار شد به هیچکس هم نگیم
حالا دنبال اسم نویسی هستیم...
انشاله که همه خونه دار بشن...

       
راستی دیروز رفتم آرایشگاه و موهام و کوتاه کردم...حیفیم میومد...واقعا بلند شده بود تا نزدیک کمرم...لخت و پر و یکدست..
رکی اونجا بود میگفت میگفت حیفه..اما خب ریزش گرفتم و خیلی اذیت میشم و همسری خودش گفت کوتاه کنم..بعداز یکسال و اندی...
خانمی اونجا بود و کارش تموم شده بود و میخواست بره و میگفت دوست داشتم بمونم و ببینم موهات چطوری میشه...
آرایشگر میگفت ماشاله به این موها...دستم درد گرفت...
بهش گفتم که همه موهام ریخته و خیلی پر بوده...میگفت دستش درد نکنه که ریخته...بهتر...
         
خیلی دوستون دارم...برامون دعا کنینا....
بووووووووس


[ پنجشنبه 1 تیر 1391 ] [ 04:29 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه