تبلیغات
قیل و قال سکوت - اتفاقات ناخوشایند....

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

اتفاقات ناخوشایند....

بسمه تعالی

سلام و صدسلام به همگی...






گلای من احتمالا ازین به بعد رمزی مینویسم و رمز و واسه همتون میفرستم

امتحانام بد نشد...این چندروز درگیر بودم حسابی...فقط یکیش مونده اونم 17
همسری این چند روز پشت سر هم حسابی امتحان داره...کبابم براش...
کلاساش و نرفته و اصلا از درساش سر در نمیاره...
منم یکشنبه بود و رستم و سهراب داشتم..
امتحانم خداروشکر بد نشد 16 و خورده شدم
سه شنبه همامتحان نسبتا سختی داشتم و دوستم صبح دوشنبه که تنها روز فرجه امتحانم بود امد خونمون.از امتحان میومد و تا ساعت 1 ظهر موند

این دوستم زیاد میاد خونمون و خودش خیلی درس میخونه.اما ناراحت شدم که بیفکر بازی دراورد و تو ساعات اوج درس خوندن من اومد...منم نرسیدم همه ی کتاب و بخونم و نمرم شد 13 و 93


از امتحان که اومدم خیلی ناراحت بودم و بی حال...به همسری زنگیدم که یه چیزی از بیرون بگیر واسه ناهار که اونم حالم و که دید گفت آماده شو میام دنبالت.بعد اومد و رفتیم یه جای خوب ناهار خوردیم و خوش گذشت

شبش داشتم درس میخوندم و ساعت 2 بودوهمسری خوابید.ساعت 2 نیمه شب بود که دیدم از یکی دوکوچه اونطرف تر صدای جیییییییییغ میاد...دلشوره گرفته بودم.اما همسری رو بیدارم نکردم و به درس خوندن ادامه دادم...یه ربع بعدش صدای جیغ دیگه قطع شد...
صبحش به همسری گفتم که اینجوری بوده...

ظهر که همسری از سر کار برگشت گفت میدونی دیشب صدای جیغ واسه چی بوده؟گفت یه مرد خیلی جوونی رو کشتن و زنشم تو
....ccuبا چاقو زدنشون...
من:
حالا بگید اصلش چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این زوج جوان دعواشون میشه و سرشب زنه یه کتک خیلی مفصلی میخوره...بعد از عصبانیت نصفه شب بلند میشه و چاقو میزنه شوهرشو....بعد یه چاقو هم به شکم خودش میزنه...حالش که بهتر میشه پلیس از بیمارستان ازش میپرسه چی شده بود؟میگه دونفر ریختن خونمون با چاقو زدنمون...بعد آقا پلیس از دروغ میگه ولی شوهرت گفته تو زدیش!!!زن بدبخت هم همه چیزو تعریف میکنه...
ازون شب من این شکلیم:
عجب روزگاری شده!!!

 راستی زبان هم 12 شدم
و چهارشنبه جمعیت داشتم که اصلا نفهمیدم چجوری دادم...نمرشم نیومده هنوز.
پنجشنبه همسری یه امتحان سخت داشت که خوب نداد..واسش دعا کنین توروخدا.
چهارشنبه بعداز ظهر که امتحانم و دادم و خیالم راحت شد چون تا 17 امتحان ندارم و آخریشم هست،افتادم به جون خونه و جمع کردن و جارو کردن و دستمال کشی کردن...
اذان مغرب بود و میخواستم برم حموم و کمرم خیییلی درد گرفته بود که همسری که یه سر رفته بود بالا اومدو گفت مامانم مهمون داره و پسرعمومه،گفت مامانم گفته محمود نیست برام جارو برقی بکشه و خودمم نمیتونم(ایشون از بعد از عملشون دست به جارو نمیزنن)
همسری هم جواب میده که شرمنده مامان درس دارم وگرنه کمکت میکردم.مامانشم میگه سنا کجاست؟
همسری هم که میدونست میخوام برم حموم  اما حسنک راستگو میگه داره خونه تمییز میکنه.
بهش میگم محمد کمرم خیییلی درد میکنه بگو سنا حمومه...
میگه باشه و دوباره چند دقیقه یکبار میگه خب برو فقط براش یه جارو بکش و بیا...
منم دودل شده بودم که برم یانه که نرفتم و رفتم حموم و به همسری گفتم بگو سنا حمومه...
نرفتم نه به خاطر اینکه قدر نمیدونن...نه به خاطر اینکه واسه کار عزیز میشم...به خاطر اینکه ه ساعت فقط باید براشون جمع کنم تا به جو برسم...نه به خاطر اینکه همسری باوجود کمردردم انتظار داره برم کمک مامانش....فقط نرفتم به خاطر کمردردم...کم خودم و فدا نکردم واسه اینا...
بعدش ساعت 12 شب بودو من هنوز داشتم خونه تمییز میکردم،صدای همسری دیگه درومد و گفت بابا فردام روز خداست...
ازونشب کمرم خیییلی درد میکنه و به سختی میتونم خم و راست بشم...

بابا جونم بازنشست شده و یه مراسم واسشون گرفته بودن که خانوادگی برن استان...داداش کوچیکم که پنجم ابتدایی دوست نداشت بره و آوردنش خونه من...دیگه بعدازظهرم مامان و بابا جونمم اومدن خونمون و عصری رفتن.
قرار بود شب دوستم و شوهرش بیان خونمون.همسری هم حساب و کتاب سرکارش به هم ریخته بود و حسابی قاطی بود...از طرفی آبگرمکن دیواری بالا ترکید و خراب بود و باباش کلی به همسری غر زد...آخه به ماچه شما بی خیالین؟
دیگه اومدن گفتن که مامانش میخواد بیاد حموم ما(دوباره شروع شد
) که همسری گفت مهمون داریم و نیومد.(آخه حموم رفتن مادرشوهرم به 5.6 ساعتم میکشه)
من عصرش یه ساعتی رفتم بیرون.
باباش کلی باهاش دعوا کرده بود که چرا میرین بیرون درتون و قفل میکنید
  و کلی چرت و پرت دیگه که بار محمد کرده بود...
دوستم و شوهرش از شام اومدن خونمون ..با دوستم سربه سر شوهرا میذاشتیم و میگفتیم ببینید اگه دعوامون کنین نصفه شب بلند میشیم میکشیمتونا...حواستون باشه!!!!
شوهر دوستم گفت:آره حواسمون هست اگه دعوامون شد همون لحظه بکشیمتون که نصفه شب بلند نشین سراغمون!!!!
امروز صبح رفتن..
چندبار سر و صدای بالاییا اومد و جر و بحثشون بود
دیگه صبح شوهر دوستم رفت و محمدم رفت سرکار دوستمم میخواست بره خونه مامانش که قراربود باهم بریم خیابون که کاراشو انجام بده و ازونور بره...
ساعت 11 گذشته بود که بهله جیغ و فریاد بالاییا درومد و یه دعوای حسابی بود...

منم که تابحال ازین چیزا ندیدم و میترسم شده بودم عین گچ و دستا و پام میلرزید و به دوستم گفتم زود آماده شو تا بریم بیرون..
رفتیم بیرون و به امر همسری در خونه رو قفل نکردم که اگه خواستن تشریف ببرن حموم...
همسری هم زنگید و گفت باباش زنگیده گفته بره خونه و نگران بود.
منم چند دقیقه بعد کارم تموم شد و میخواستم برم خونه که همسری زنگیده که اگه میخوایی برو خونه مامانت.اینجا اوضاع خوب نیست و بابا یه لیوان پرت کرده و خورده تو سر برادرشوهر و سرش شکسته...الهی بمیرم براش

اما من قبول نکردم و رفتم خونه خودمون.خیلی دلشوره داشتم.
وارد شدم دیدم مادر شوهر رفته حموم و داره با همسری هم میتعریفه.که منم آروم رفتم بیرون دوباره گفتم شاید راضی نباشه من حرفاشو بشنوم
.کمی خودم و سرگرم کردم و اینبار رفتم تو خونه و محمدو صدا زدم که زود صدای در حموم اومد و مادرشوهر رفت حموم.منم هیچی به روی خودم نیاوردم...
کمی هم واسشون ناهار درست کردمو دادم همسری برد بالا (داشتم واسشون برننج درست کنم و داشتم برنج و میریختم تو آبش که یهو همش خالی شد و آبش که حسابی جوش بود،ریخت روپام،محمد زود اومد و شسشتش و خدارحم کرد و چیزیم نشد).

الانم همسری رفته سرکار و منم به شدت بی حوصله و ناراحتم..

چقدر به روم نیارم....خستم..........محمدم کاش برای منم کمی وقت بذاری....خیلی دلگیرم....خیلی تنهام...نیستی محمدم...نیستی...

فکم ترکید دیگه...ببخشید که خسته کننده بود...

دوستون دارم


بعدا نوشت:

ساعت ده و نیم شبه و هنوز نیومدی...فوتسال بودی...ازونطرم رفتی نمیدونم کجا...تنهام و فقط بغضام و قورت میدم...خیلی دلگیرم...خیلی...به یه تفریح حتی کوچیک نیاز دارم ...فقط باتو...منم ببین عشقم....

میترسم عوض شی همسفر...



[ جمعه 9 تیر 1391 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه