تبلیغات
قیل و قال سکوت - هفته ای که گذشت....

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

هفته ای که گذشت....

سلام به همه همراهای مهربونم
اومدم با کلی تعریف...


ثناجونم ، مری جونم از ته قلبم بهتون تبریک میگم و واستون خوشحالم
اینم به افتخار شما:



خب از اول اگه بخوام بگم،اینه که آپ قبل که از تنهایی و دلتنگی نوشتم منظورم این ننبود که همسری بیچاره هفته ای 2ساعت میره فوتسال و نباید بره و. بمونه پیشم.ناراحتی من از نبودن همسریه که بیش از حد سرش شلوغه و روزای تعطیلم سرکاره و منم دوست دارم با همسری باشم خووو...

ازینا که بذگریم...میرسیم به هفته ای که گذشت...
بله...بنده رسما دیوانه شدم از حموم رفتنای وقت و بی وقت بالاییا...

پدرشوهر 6 صبح میاد...مادر شوهر ساعت دو و نیم ظهر میاد...و خواهر شوهر همینطور...و....
بیرونم که بخوام برم باید درو باز بذارم واسه اینا...گرفتاری شدیماااا
واسه شب عید میخواستیم بریم خونه مامانم که دیدم بالاییا هم دعوتمون کردن و منم خونه مامانمو کنسل کردم و گفتم میریم بالا...عصرش بود که میخواستم برم خوشگل خونه(آرایشگاه) که همین که میخواستم برم دیدم مادرشوهر در زد و گفت من دادم میرم آرایشگاه و برنج و اگه میشه دم بنداز که منم گفتم درست میکنم و میرم خودتون زیرش و خاموش کنین.همینکارو کردم و رفتم و ازونطرف دیگه ساعت 9شب گذشته بود و باهمسری اومدیم خونه.
اومدیم میبینم مامانش حمومه...مثلا شب عید بود و مارو دعوت کردن...
دیگه مارفتیم بالا و شام و آماده کردم و خوردیم و اومدیم خوابیدیم و بگین مادرشوهر ساعت چند از حموم درومد؟؟؟؟؟
ساعت 2 نیمه شب گذشته بود.یه 6 ساعتی حموم بود...چیزی نیست که...


 روز عید هم که آبجی جونم از تهران اومدن و دعوت شدیم واسه ناهار خونه مامانم.
من هرسال نیمه شعبان و روزه میگیرم و اونروزم روزه بودم و رفتم خونه مامانم اینا هنوز اذان ظهر نداده بودن و مامان و بابا و داداشم هرکاری کردن که روزم و بخورن موفق نشدنو الهی قربون شوهرم بشم.موقع ناهار اومده میگه تو نمیخوری من چه جوری بخورم...


دیگه شبش هم دعوت داشتیم ولیمه زن عموی همسری که با مامان بزرگ همسری از کربلا اومده بودن.
حالا اونروز شانس که من میخواستم برم جشن...سعادت نداشتم و نشد.
مادرشوهر و همیشه بزور میخوایی از خونه بیرون بیاری وقتی میخوایی بری جایی.حالا اونروز که من تازه نشسته بودم پیش آبجیم اینا.زرنگ شده بودن و از ساعت 4 هی میزنگیدن که بیایید تا بریم...
اومدیم خونه و آماده کردیم و خیلی بی حال شده بودم.میخواستیم بیریم که اومدم تلویزیون و از بپریز بکشم که بههههههههههههله نزدیک بود بی سنا بشید...برق گرفتم....بدنم به لرزه اومد و نفسم قطع شده بود که نمیتونستم همسری رو صدا کنم...
حالم خیلی بد شد که به زور کمی نفس کشیدم و اشکام همینجوری میومد که همسری اومد و بغلم کرد و کمی آروم شدم
اما همون یه ذره انرزی هم رفت داشتم میمردم دیگه...دستم تا یکی دوساعتی بی حس بود...
تو ماشین نشستیم و داریم میریم به طرف اراک.همسری به مامانش میگه سنا رو برق گرفته و هنوزم تو شکه...
مامانشم کمی با همسری میحرفه و یه کلمه نمیگه که سنا خوبی؟مردی یا زنده ای؟بیشتر ناراحت شدم


رسیدیم اراک و رفتیم خونه عموی همسر.اذان که شد افطار کردیم و شانس نداشته ی مارو ببین که درست چند  دقیقه قبل از اذن خاله پری جون اومد سراغمون و روزه پررررر....
شب همونجا موندیم و من بیچاره که وقتی پ ر ی و د میشم وحشتناک درد میکشم  تا قرص نخورم بهتر نمیشم.آخر شب تازه درد من شروع شد و کسی هم ژلفون نداشت...از یه طرف خواهر شوهر بیچاره شروع کرد بالا آوردن گلاب به روتون....
دیگه من تا صبح به خودم پیچیدم و صدام درنیومد تا بزور چشام میرفت روهم خواهر شوهر حالش بد میشد من اینجوری میشدم...

نمیدونم چش شده بود و خیلی دلم میسوخت واسش.دیگه فقط دل و رودش مونده که بالا نیاورده بود...
هرچی هم میگفتیم برو شوهرت و بیدار کن این بچه رو ببر دکتر میگفت اون گوش نمیده...ساعت شد 6 صبح که رفت به شوهرش گفت و پدرشوهرم که از خستگی زورش اومد بلند شه گفت الان همه جا بسته است..انگار بقالیه..
منم هرچی به مادر شوهر گفتم خب محمد و بیدار کن گوش نداد . منم همسری رو  صدا نکردم .گفتم وقتی خودش به فکر بچش نیست من چیکار کنم...
ساعت شد هفت صبح و خواهر شوهر بیچاره باز هم...دیدم اون همه آدم کسی عین خیلش نیست..
دیگه منم طاغتم نیاورد و همسری رو صدا زدم که بلند شد و بردنش دکتر...
واقعا حال خودم بد بود و به خودم میپیچیدم...شب هم که صبح نمیشد حالا...کاش خونه خودم بودم...
همسری میگفت مامانم گفته دفعه اولی که خواهرشوهر بالا آورده همه بلند شدن نشستن جز سنا....

داغون شدم با این حرفش...یکی نیست بگه باشعور دخترت تا صبح صد دفعه بلند شد و پابه پاش بلند شدم باهاش جز بار اول....اینا رو ندیدی....کسی بلند نمیشد جز من...واقعا که نمک به حرومن...خدایا به خودت میسپارمشون...آخه اگه بچه من بود شده کولش میکردم میبرمش زودی دکتر..چه برسه که اون همه آدم اونجا بود و کلی ماشین....بهش میگفتن بی خیالی بدش میومد...
کلی درد کشیدم و مادرشوهر به روی خودشم نمیاورد...تا ساعت 11 که رفتیم ده و عروس عموی همسری یه قرص بهم داد...
اون یه شب و یه روز که اراک بودیم اندازه یه هفته واسم گذشت...خیلی بدبود و دغ خوردم...

حالا میگن ظهرم بریم دهات و مامانبزرگشم جدا میخواد شیلون بده من بیچاره هم که فرداش امتحان آخرم بود و نمیدونستم میخوان جدا شیلون بدن،کتاب نبرده بودم...هرچی هم گفتم محمد جان ما دیدن مامانبزرگت و میدیم و میریم قبل از ناهار میگه نه...زشته...بعداز ناهر زود راه میوفتیم...
حالا بعداز ناهر میگم بریم میگه بذار کمی خنک شه...ساعت شده 5 عصر و اومده میگه بریم مامان جونش مکیگه میریم حالا بذار خنک شه...هزار دفعه گفتم من بدبخت امتحان دارم.اصلا بروی خودشو نمیاورد و بلند نمیشد...اگه بدونین چقدر دغ خوردم...

سوغاتی هامونم گرفتیم.واسه من چادر رنگی و واسه همسری تیشرت آورده بودن مامانبزرگشون...
دیگه ساعت 7 غروب شد و به خواری اومد بیرون از خحونه که حالا پدر شوهر میگه کجا میخوایین برین بمونیین حالا یا فردا میریم یا بعداز شام...(خودش میخواست با ماشین سنگینش بیاد و ما با پراید...)
محمد میگه سنا امتحان داره اما اینا اصلا حالیشون نبود و بازم حرفشو میزنه...
دوباره مادرشوهر یه ساعت نگهمون داشته که تازه بمونن یا بیان!!!!!

بعد میگه میام و حالا اومده نشسته و راه افتادیم و میگه میخواستم پونه بچینم و فلان و فلان...
یعنی خون به دلم کردن...
بالاخره رسیدیم خونه ساعت 8 شب گذشته منم و یه کتاب نخونده که فردا امتحان امتحان دارم و دیشبشم که نخوابیدم شکم درد و حال بد...
این شد که امتحانم خوب نشد...

شوهر خواهرم که امروز صبح رفت دیگه ماهم دیشب دعوتشون کردیم با مامانم اینا و شام درست کردم و بردیم بیرون.
خوش گذشت و خوب بود...حالا منم شام میخوام برم خونه مامانم پیششون...احتمالا یک ماهی بمونن آبجیم و بچه هاش...

راستی صاحبکار محمد یه همکار جدید واسه همسری آورده و الان سه تا کارگر داره.دیروز محمد با این همکار جدیدش رفتن پخش،اما امروز صابکارش نداشته بود و گفته کسی نمیتونه مثل تو مغازه رو بچرخونه.گفته بود اگه این جدیده امروز بدون محمد بره،عمرا بتونه مثل روز قبل که محمد باهاش بوده بفروشه!!!

امروزم همکار جدید با اون یکی رفتن پخش،حالا همکار جدیده به محمد اس داده که هیچکس مثل خودت نیست،بعداز ظهر خودت باهام بیا...

الهی قربونش برم که هرجا میره و هرکاری میکنه همه ازش راضین...محمدم من بهت افتخار میکنم نفسم...انشاله به چیزی که لیاقتش و داری برسی...من بهت خیییلی امیدوارم عخشم...

 

خیییلی دوستون دارم...عاشقتونم به خدا...
ببخشید که زیاد بود دوباره...
دیگه امتحانا تموم شد و زود زود می آپم انشاله....
یه عالمه بوس واسه همتون



[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه