تبلیغات
قیل و قال سکوت - هفته نوشت...

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

هفته نوشت...

سلام به عزیزای دلم

نماز و روزه هاتون قبول....

این شبا مارم دعا کنین...

اومدم با کلی تعریف که نصفشو دیگه یادم رفته...

دلم واقعا براتون یه ذره شده بود و خیلی دلتنگتون بودم...خیلی بهتون فکر میکردم که در چه حالین و چی میکنین...

راستی تولد وبلاگم بود یکی دوروز پیش...خواستم براتون کیک بیارم یادم افتاد روزه اید

تولدت مبارک وبلاگ جونم....صدساله شی انشاله

خب بفرمایین ادامه مطلب....

undefined

یه خلاصه ای ازین مدتی که نبودم مینویسم...مادرشوهرم که این مدت به اندازه خودش اذیتم کرد که چون این پست طولانی میشه ،اذیتاشو تو یه پست جداگانه مینویسم چندروز دیگه...

نتمون شارژید...مردم این 10 روز بی نت...معتادشدیم دیگه...

خب از اول که بتعریفم

داداش زن عموش که اون موقع گفتم فوت شد که یادتونه...نمیخواستم برم ختمش چون میدونم حالم بهم میریزه و یاد داداشم میفتم...اما وقتی دیدم فامیلای مادرشوهر هم میخوان برن دیدم نمیشه نرم و بی احترامیه...

به همین خاطر با پراید پدرشوهر که دستمونه برای اولین بار دوتایی تنهایی افتادیم تو جاده و رفتیم اراک.

با اینکه ندیده بودمش اما کلی گریه کردم واسش و خیلی ناراحت شدم واسش.3تا پسر داشت...بنده خدا میگفتن اصلا جنازه نداشته و جمجمه اش و قفسه سینش بوده فقط...(ماشین سنگین داشته و بارش بنزین بوده و چپ میکنه و آتیش میگیره)

چیزی که بیشتر اعصابمو خورد کرد این بود که میگفتن وقتی آتیش میگیره و میزنگن آتش نشانی و وقتی آقایان محترم آتش نشانی میرسن چون آب ماشینشون و چک نفرمودن میبینن که آب نداره...و تا یه ماشین دیگه میرسه میگن هیچی از ماشینشم نمونده چه برسه به خودش....مملکت مارو توروخدا....

 

یه شبم دعوت شدیم نهاوند خونه یکی دوستام و خوش  گذشت...

 

اونروز که عسکامونو گذاشتم  بعداز افطار حالم خیلی بد شد و یهو افتادم تب و لرز و حالم وحشتناک بود وتمام بدنم درد گرفته بود و فقط افتادم تو خونه که نمازمم به زور نشسته خوندم و از شانس من همسری هم خودش افتاد به سردرد شدید و دیگه بیمارستانم نرفتم...تا سحر  دیگه کمی بهتر شدیم ...

 

این هفته  خیلی سرم شلوغ بود و بیشتر مهمون داشتم....دوشب آبجیم خونم بود که شبش به مامانم اینام گفتم اومدن...

جمعه هم که خانواده شوهر و سه تا از خاله های همسری و یکی از داییاشو دعوت کردم که کلا شونزده نفر شدیم...

اولین بار بود که که مهمونی زیاد میگرفتم...

قورمه و غیمه گذاشتم که خداروشکر خوب شد با ژله های خوشگل

واسه افطارم شعله زرد درست کردم...همه چیز خوب بود خداروشکر...

فقط خیلی خسته شدم چون با عرض معذرت شب قبلش لک دیدم و چون وقت پ ر ی و د ی م  بود گفتم پس تعطیل شدم و سحرنخوردم اما فرداش دیدم که ا س ت ح ا ض ه بوده و خبری نیست و اون روز که اون همه کار داشتم بی سحری روزه گرفتم...

یه شبم یکی از دوستام افطار اومد خونمون

 

دیگه این چندروزم بیشتر خونه مامانم پیش آبجیم و دور هم خوش میذگره و این محمدطه (خواهرزاده ام) خیلی شیرینه  و خوش اخلاق که آدم کلی باهاش سرگرم میشه...

دیگه اینکه میخ کوبم پای برنامه های المپیک...

شب نوزدهمم رفتیم خونه مامانم و ازونجا رفتیم مسجد و سحرم خونه مامانم بودیم

دیشب هم که دعوت بودیم نذری اراک که نرفتیم چون حالم بد بود و کمرم درد میکرد و از طرفی هم به خاطر نیومدن خاله پری شکم درد و ... خیلی اذیتم میکنه...که از همسری اصرار و از من انکار که بالاخره من پیروز شدم

میگفت به خاطر من....گفتم این همه به خاطر تو اومدم حالات این دفعه ای من حالم بده تو به خاطر من نرو...

آخرسرم گفتم اگه دوست داری تو برو که گف بدون تو برم؟

گفتم من که نمیام اینم بستگی به خودت داره که بی زنت بری یا نه

میخواستن با پراید برن و با خانوادشون...

آبجیمم میخواست بره تهران خونشون که خداروشکر شوهرش کارش شلوغه تا عید فطر نمیتونه بیاد دنبالشون...

7 و 8 شهریورم عروسی دختر داییمه و انشاله باید بریم سمنان...

و اما.....یه خبر خوب:

حقوق همسری 200 تومن زیادتر شد...گرچه کارش خییییلی سخته اما خدا خیر بده صابکارشو که حقوقشو زیاد کرد چون الانم دوبرابره حقوقش کار میکنه نفسم

خلاصه نوشتم...چندروز دیگه میام اذیتای این قوم و براتون مینویسم...

راستی یه کیلو کم کردم(کوه کندم)

راستی عسک خواهرشوهری رو دیدین دیگه...

فعلا...خیلی دوستون دارم...

بیام بسرم به همتون....

ماچ ماچ ماچ هزاااارتا....

 



[ پنجشنبه 19 مرداد 1391 ] [ 03:59 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه