تبلیغات
قیل و قال سکوت - روزنوشت+دندون درد+مسافرت

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

روزنوشت+دندون درد+مسافرت


سلام قربون همتون....

دوباره این یک هفته بی نت بودم...دلیل نبودم و سرنزدنم اینه....
دلم برا همممممتون یه ذرررررررره شده بود....بپرین بغلم....
بههههله شروع کنم به تعریف این ده روزی که ننوشتم...





خب از پنجشنبه قبل شروع کنم که مامانم به خانمای کلاس قرآنشون گفته بود که صبح پنجشنبه بیان خونمون و ختم انعام واسه داداشم بگیریم.
من از روز قبلش رفتم خونه مامانم و اول رفتیم دکتر رژیم و بعدم خرید و شبش هم اونجا موندیم و آبجیمم از خونه مادرشوهرش اومد.
ختم انعامم گرفتیم و بعدازظهرش رفتیم سرخاک هممون...
واسه محمدطه خواهرزادمم کیک گرفتیم و شب براش تولد گرفتیم که خیلی خوش گذشت و رفت تو دوسال.کیکش کله گاو بود و بچم میترسیدازش
...من براش تاب خریدم(تاب نه تاپ)
دیگه واسه جمعه شب هم آبجیم اینارو دعوت کرده بودم
تولد محمدطه که تموم شد داییش زنگیدو واسه فرداشب دعوتمون کرد و همسری هم که هواسش نبود آبجیم خونمونه بدون مشورت من قبول کرد و جلو آبجیم گفت که فرداشب خونه دایی احمدیم.
بعد بهش گفتم و زنگید بهشون و کنسلش کرد و بهشون برخورد

جمعه غروب شد و قراربود با آبجیم اینا بریم جمعه بازار...
رفتیم دنبالشون و با آبجیم و مامانم رفتیم.
کمی گشتیم و من یه جا وایساده بودم و داشتیم با آبجیم یکی از وسیله هارو انتخاب میکردم.خیلی شلوغ بود و من دیدم چندبار چیزی از پشت بهم خورد و چون شلوغ بود گفتم رفت و آمد دیگه و دوباره دیدم تکرار شد و چشمتون روز بدنبینه وقتی برگشتم دیدم یه جوون هرزه خاک برسره که خودشو......
تاحدی حالم بد شد که چشمام نمیدید....بسته بودمش به فحش و اونم یواشکی جیم شد...
حال شانس محمدم خواهرزادمو برده بود تو ماشین...
رفتم پیش محمدو همونجور که بدنم میلرزید و بغض کرده بودم گفتم وقتی آدمو تنها میذاری اینجوری میشه دیگه...باید بیایی پیداش کنی بزنیش....غصه میخوردم که چرا نکوبیدم تو گوشش...آشغال...

دیگه کلی گشتیم و یه جا پیداش کردیم و من خوب ندیده بودمش که آبجیم گفت خودشه و مامانم از دروغ برا اینکه شر نشه میگفت نه اشتباهمیکنید و اون نیست که درهمین حین اون لعنتی مارو دید غیبش زد و دیگه هرچی هم گشتیم پیداش نکردیم...
تا حدی حالم بدشده بود که داشتم میمردم اونوقت آبجیم میخنده میگه خوشگلی این چیزام داره دیگه....
ازین آشغالا زیاده و زیاد بهم کوبیدن و فحش خوردن اما این دیگه فرق میکرد ..... از یادآوریشم عصبی میشم..

حالم از هرچی جوون بی سروپاس به هم میخوره....خدایا میترسم ازین مردم...میترسم از مردا...میترسم از آدمات....میترسم از جامعه...خودمونو به تو میسپاریم خداجونم...

شب هم آبجیم خونمون بود و خوب بود.شنبه شب هم همسری نه دعوت مامانم و نه دعوت مادرشوهر...قبول نکرد و میگفت میخوام شب عید خونه خودمون باشیم...
که معده درد شدید گرفت و بردیمش بیمارستان...

برگشتیم عیدشد.
فرداصبح هم واسه نماز خواب موندیم
و تا رفتیم مسجد واسه نماز عید رکعت دوم بودن و برگشتیم خونه و فرادی خوندیم خودمون.
ناهارم خونه مامانم بودیم که دامادمونم اومده بود و میخواستن به فرداش برن تهران خونشون با آبجیم اینا...
به عصرش خاله محمد واسه دخترش جشن عبادت گرفته بود و دعوت کرده بود همرو...که ما چون آخر ماه بود اصلا پول نداشتیم و نرفتم که به مامان جونش برخورده بود و به فرداش باهام سرسنگین بود...
برای فرداناهار دومین روز تعطیلی عیدفطر خونه مامانبزرگش دعوت شدیم و رفتیم باخانواده شوهر.
کله پاچه گذاشته بودن که من دوست ندارم.
سرسفره مامانبزرگش که خیلی زبونش نیش داره میگه محمد همه چی تمومه،سنا باید خیلی قدرشو بدونه....چنددفعه تکرارکرد و منم نگفتم تو باکی....خیلی خودشونو بالاتر میبینن...

منم چیزی جواب ندادم.خاله همسری میگه سنا هم ماشاله خوبه.مامانبزرگش میگه آره اما محمد همه چی تمومه و ....محمدگفت:من که خیلی خداروشکر میکنم...خیلی...
خیلی اعصابمو بهم ریخت...

خوبه من بلد نیستم مثل اینا کلاس بیام وگرنه باید مینشستم و خودمو خیلی بالاتر از اینا میگرفتم.مثلا بشینم بگم بابام که عید بازنشست شده درجه سرتیپی داره و ....
حال خوبه هیچکارن همشون و با من اینجوری رفتار میکنن...

حالم از رفتارای گندشون بهم میخوره ... معلومه که مادرشوهرمم میبره به مامانش...
اومدیم خونه به همسری گفتم و اونم گفت بهشون اهمیت نده و برات مهم نباشه...

چون جو اونجا برام سنگین بود به هوای خداحافظی با آبجیم اینا زود بلندشدیم و اومدیم خونه.بعدهم آبجیم اینا اومدن در خونه و کیکی که برا توراهشون درست کرده بودم دادم و خداحافظی کردیم و رفتن...

این چندروزم درگیرم خریدم چون دوشنبه صبح انشاله میریم طرف سمنان و ازونطرفم تهران.
یه روز بعدازظهرم همسری بردم همدان واسه خرید اما چیزی خوشم نیومد...بدپسندم خوووو....
وروز پیش رفتم واسه خرید که یه لباس و پرو کنم که همسری که کارش شلوغ بود نتونست بیاد و منم تنهایی نرفتم و برگشتم خونه و کمی از همسری ناراحت شدم که وقتی اومد خونه برام گل خریده بود و از دلم دراورد...قربونش برم الهی که اینقده ماهه...

امروز ظهر رفتم پوشیدمش و همسری از یه مدل دیگه خوشش اومده بود که به نظرش احترام گذاشتم و اونو خریدم...
واااااااااااااااااااااااااااااااااای آجیا دارم میمیرم از دندون درد و یکسره ژلفون میخورم اما اصلا بهتر نمیشه.آخه هیچ دکتری هم یه روزه نوبت نمیده و منم که پسفردا میخوام برم....

میترسم سفر و کوفتم کنه.....
برام دعاکنین
آخه واسه سفر خیلی ذوق ندارم از اینکه قراره با همسری باشم یه هفته ای و همش قراره پیشم باشه خوشحالم اگه دندونم بذاره....


راستی خانواده شوهر هم رفتن تهران اونام عروسی دعوتن.
همسری برا پرایدپدرشوهر بهش گفت اما  نداد.


خلاصه نوشتم...دندونم درد میکنه آخه...راستی داداش کوچیکه هم دیروز رفت همدان مسابقه کاراته که طلا گرفت قربونش برم و با داداش بزرگه اومدن خونه ما دیروز فوتبال استقلال و پرسپولیس نگاه کردیم.همسری و داداشش استقلالی بودم و منو داداشام پرسپولیسی
خب انشاله یه ده روز دیگه میام....
خییییییلی دوستون دارم....تا بی نهایت...
ماچ ماچ ماچ


[ شنبه 4 شهریور 1391 ] [ 03:18 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه