تبلیغات
قیل و قال سکوت - خاطرات سفر...

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

خاطرات سفر...

سلام سلام....
من اومدم....پریشب برگشتیم....
میدونم دلتون واسم یه ذره شده خوووو...اما چه کنیم دیگه سرمون شُغول بود...

با اجازه میخوام این دوهفته که مسافرت بودم بنویسم اگه دوباره نگین زیاد چنه میزنم!!!!
انشاله دیگه درخدمتتونم و زود زود آپ میکنم....


اونروز که قبل از سفر آپ کردم و از دندون درد نوشتم به خاطر دعاهای شما گلای من دندونم آروم شد تقریبا...

اماااااا.....رفته بودم که خریدام و انجام بدم.نیست خیلی خیابونامون صاف و صوفه، پام رفت تو یکی از همین چال و چولا  و پیچ خورد.شب که اومدم خونه ورم کرد و دیگه نمیتونستم راه برم.فرداش همسری رفت سرکار و بعدش موتور دوستش و گرفت و اومد منو برد پیش عمم و پای از جا در رفتم و جا انداخت...اما چون باهاش زیاد راه رفتم و از تهران دوباره پیچ خورد خوب نشده و از تهرانم رفتیم پیش یه زن خونگی که زیاد حالیش نبود و خوب نبود و میگفت نفری 30 تومن بدین....پررو...
آخه مامانم تهران خورد زمین و اونم پاش از جا در رفت و آخر دوتامون بزور 21 بهش دادیم...بای هیچ کدوممونم خوب نشدکه...باید برم پیش عمم دوباره...

منو همسری و خانوادم جز بابام که موند خونه رفتیم سمنان که خداروشکر خیلی خوش گذشت و منم مثل ماه تو مجلس میدرخشیدم(کی از خودم تعریف کردم)آخه من بیرون ازخونه آرایش نمیکنم و یه مجلسی که آرایش میکنم همه میگن خیلی آرایش بهم میاد و ناز میشم...
دخترداییامم همش دوروبرم بودن و کلی عزیزشده بودم خلاصه...کلی هم میگفتیم و میخندیدیم.
روز پاتختی همه ریخته بودن سرم که بایر برقصم و منم به بدبختی از زیر دستشون در میرفتم.آخه من هیچ وقت تو مجلسا نمیرقصم...حالا کلی وعده و وعید دروغ دادم واسه عروسی های بعدی...بعد از پاتختی هم با قطار رفتیم تهران خونه آبجیم که شب جمعه هفته پیش بود و همسری شنبه برگشت چون مرخصی نداشت.منم میخواستم باهاش برگردم که آبجیم نذاشت و محمدم اصرار داشت بمونم و میگفت بمون خوش بگذرون بیای خونه همش ته خونه ای...
این شد که موندم البته راستشو بخوایین موندم چون بنظرم هرچندوقت یبار لازمه که دور بشیم از هم تا قدر همدیگرو بیشتر بدونیم...
تهران خوش گذشت و خونه چندتا از فامیلا رفتیم...اماچون محمد نبود همه جا و همه چیز میشد کوفتم!!!
چندروز که گذشت حس کردم همسری زیاد دلتنگم نیست و خیلی خودمو عذاب میدادم بی خودی که نگو اون بیچاره برای اینکه سفر و کوفتم نکنه هیچی نمیگه...
رفتیم سینما  که کلاه قرمزی و ضدگلوله رو ببینیم که من نمیخواستم برم اما اصرار کردن و رفتم باهاشون.کلاه قرمزی معرکه بود اما چون اولین بار بود بدون محمد میرفتم سینما بهم سخت میگذشت وقتی میدیدم کنارم ننشسته...
داستان کلاه قرمزی زیاد قوی نبود اما دیالوگاشون محشر بود...
کلاه قرمزی که تموم شد زنگیدم همسری و گفت که انتخاب واحدش دوروز قبل بوده و جا مونده و باید حذف و اضافه درستش کنه.
منم که حالم خیلی گرفته بود واسه ضدگلوله نموندم و برگشتم خونه آبجیم و تا خونه گریه کردم...دیگه همسری زنگید و آرومم کرد و گفت که اونم همش گریه میکنه و بی من خیلی بهش سخت میگذره و ازین چیزا...
چندروز آخر دیگه خیلی سخت میگذشت به همسری و شنبه قرار بود بریم که کنسل شد و همسری خیلی ناراحت شد...
منم شبا چندساعت تو رختخواب غلت میخوردم و خوابم نمیبرد و معمولا با گریه میخوابیدم...
خیلی وابسته ایم خب دیگه!!!!
پریشب برگشتیم و همسری اومد ترمینال دنبالمون و خیلی ذوق میکرد!!!!
اس ام اس هایی که بهم میدادیم و بعضی از جزئیات و چندروز دیگه تو پست جدا مینویسم که این پست ازین طولانی تر نشه...
خییییییلی دوستون دارم گلای من....ماچ ماچ..


[ سه شنبه 21 شهریور 1391 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه