تبلیغات
قیل و قال سکوت - دومین سالگرد ازدواجمون

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

دومین سالگرد ازدواجمون

سلاملکم.....
خیلی دلتنگتون بودم گلای من....خیلی بهتون وابسته شدما....دوستون دارم
اینقده حرف زیاده که نمیدونم چی بنویسم.....

ببخشید که پستی رو که قول دلده بودم هنوز ننوشتم...دلیل تاخیرم اینه که مریض بودم از وقتی که اومدم تا چندروز پیش که تا کمی سرماخوردگی بهتر شد خاله پری که هنوز یه هفته نشده بود رفته بود.دوباره اومد و حال من افتضاااااااااااااااح و تا سه روز از درد به خودم پیچیدم.....(به خاطر قرص اورژانسی بود...)
حالم بهتره و پام خوب شد و دیگه پیش عمه نرفتم.....

پاییزتون مبارک

بفرمایین ادامه....

                          
 28شهریور دومین سالگرد ازدواجمون بود....خییییییییییییییییلی زود میذگره....
میخواستم این بار یه کادوی خوب و تک بگیرم .خسته شدم از بس لباس گرفتم اما در بحران مالی بسر میبریم و نشد(آخه دوباره این شهریه های دانشگاه شروع شد)
دوباره رفتم واسش یه شلوار گرفتم....
شب سالگردازدواجمون
اول رفتیم سینما چون همسلی کلاه قرمزی رو ندیده بود دیگه...بعدم رفتیم رستوران همیشگی و خوش گذشت.

سر میز غذا میبینم همسری داره پول میشماره که بهم کادو بده...منم گفتم من پول نمیخوام...من کادو میخوام
اونم گفت خیلی بیشولی....(آخه میدونین پول نداشتیم و انتظار کادو نداشتم اما از اونجایی خداجونم خییییییییییییییییلی هوامونو داره صابکار همسلی به خاطر سود خوبی که کرده بود نفری 300 به همه قرار بود شیرینی بده و این شد که من توقع کادو پیدا کردم خووووو و اینکه دوست دارم کادو بگیرم نه پول)
دیگه این کیک رو به فرداشبش گرفتیم و همسری هم اون چندروز خیلی افتضاح سرش شلوغ بود و تا میومد خونه میوفتاد...این شد که این کیک تا دیروز صبح که جمعه بود تو یخچال بود و منم تو دلم خییییلی از دست همسری ناراحت بودم...هروقت میگفتم بیارمش از خستگی میگفت نه بذار بعد...
دیگه دیروز صبح با همون ناراحتی بسیار کیک و آوردم و و کادوم هم دادم و همسری هم ازینکه واسم چیزی نگرفته خیلی ناراحت شد و یه پنجاهی بهم داد...

فهمید ازش ناراحتم اما چون دیروز ناهار مامانم اینا میخواستن بیان خونمون وقت نشد باهم بحرفیم و از دلم دربیاره...
دیگه ناهار مامانم اینا اومدن و بعد از ناهارم باهم رفتیم دیدن خونه خالم که همسلی موند خونه و نیومد.
برگشتم خونه همچنان ناراحت....
آخه میدونید هیچوقت از همسری انتظار نداشتم و خییییلی از وقتا شده که حتی کادو هم نگرفتم ازش و ناراحتم نشدم.اما همیشه بهش گفتم که این مناسبتا خیلی برام مهمه.اما اون اصلا وقت نداشت خووو.

دیگه به بهانه اینکه همش نشسته پای تلویزیون باهاش قهر کردم و رفتم روتخت دراز کشیدم که بعد از چند دقیقه اومد پیشم و شروع کردیم به حرف زدن و همه حرفامو مثل همیشه بهش گفتم و اونم میگفت این روزا اینقده خسته بوده و همش بار خالی میکرده و اصلا جون نداشته و....کلی باهم حرفیدیم...دردودل کردیم...گریه کردیم...
میگفت دوباره موقع دانشگاه شده و خیلی ناراحته...بهش میگم اشکال نداره خووو مگه خودت نگفتی دیگه سربازیت بیفته عقب مهم نیست و بهترم هست تا کمی پس انداز کنیم...میگه آخه زورم میاد...میگه زورم میاد همه تنبلا هم تموم کردن و من موندم....میگه من واسه شاگرد اولی میجنگیدم و مخشون بودم اما حالا....میگه زورم میاد این همه جون میکنم و پول درمیارم اونوقت این همه پول بریزم واسه دانشگاه....
گریه میکرد میگفتاااااا
گفتم تقصیرمنه؟.....گفت نه....تقصیر توئه که نذاشتی ولش کنم...
بهش گفتم با این حال مطمئنم...مطمئنم که آینده تو از همه اونا بهتر میشه....خداروشکر تو از جاهای دیگه از اونا جلوتری و ...

همدیگرو آروم کردیم و 1 ساعت و نیم روی تخت حرفیدیم.....
الهی بگردم میگفت اینقده این چند روز خسته میشدم و اذیت میشدم و به امید تو میومدم خونه اما تو همش بهانه میگرفتی...ببخش مهربونم.....

                                        
آشنای یکی از همکارای همسری باهاش دوست شده و فرش فروشی داره و خیییلی به محمد گیر داده بود که بیا گلیم فرش که میخوایی ببر و هروقت داشتی پولشو بده...
همسری هم چندبار گفت اما من قبول نکردم و گفتم یه قرضی میاد رو قرضامون...که دیگه همسری گفت خیلی بهم میگه و بریم بیاریم و خیلی آدم خوبیه.
امروز رفتیم دیدیم و انتخاب کردم و قرارشد همسری بیاره و بعدا پولشو بده یا واسه بعدا چک بده.
بعد همسری میگه اینم کادوت....میگم خیلی زرنگی....


                                          
قبل از اینکه امروز عصر برم بیرون،خواهرشوهر اومد گفت شام میایین بالا؟گفتم باشه میاییم.
همش پیش خودم گفتم نکنه مهمون داره بازم که ما عزیز شدیم؟؟؟
بعد دوباره به خودم گفتم نه بابا ازین فکرای منفی بیام بیرون حالا اینم یبار دعوتمون کرد...
رفتم بیرون و همسری رو که دیدم بهش میگم شام خونه مامانتیم...
میگه خاله مامانم مهمونشونه....
و من:میدونستم...
میگه میرفتی کمکشون...من اینجوری شدم
و گفتم چهار بعدازظهر کجا برم کمکش.ساجده هم هست.بعدشم من که نمیدونستم مهمون داره....
با خنده گفت باشه بابا نمیخواد بری ساجده هست...
بدنبود....دخترعموی همسری هم دوباره اومده و اون کمکش کرده بود و بعداز شام که تشکر میکردن میگفت ساجده کمک کرده و زحمت کشیده...حالا این همه ما خودکشی میکردیم یه اینبار نبودیما....

                               
روز دختر بود و میخواستم برم کلاس تیراندازی که دیدم ساعت 10صبح نشده گوشیم زنگ میخوره و باباجونمه... جواب میدم و میبینم بابام میگه روزت مبارک دختر گلم...
و من انگار دنیایی رو بهم کادو دادن....قربونش برم من....


                        

                                         
از وقتی از تهران برگشتم مریض بودم و تو خونه افتاده بودم همش و نتونستم به بالا سر بزنم.
یکی دوروز اول که تازه اومده بودم رفتیم خرید و با همسری که برگشتیم خونه و در راهرو رو باز کردیم،کوبید به دیوار و صدا داد.مادرشوهر اومد بیرون که چی شد و محمد چی بود.سلام دادیم اما چهره همدیگرو نمیدیدیم.تا بار رو برداشتم اومدم این طرف که احوال پرسی کنم دیدم رفته تو خونه...خیلی ناراحت شدم و بعدشم که مریضی...
چندروز بعدش رفتن دهات اراک و میخواستن برن مادرشوهر صداش از تو راهرو میومد که نمیایید بریم؟
همسری گفت نه سنا مریضه و خودمم میخوام رم سرکار و وقت ندارم.
مادرشوهر میگه چرا نگفتی سنا مریضه؟خسته نباشی...

دیدین چقدر سیاست داره...حالا بگو دفعات قبل که میدونستی چیکار کردی؟دریغ از یک سوپ...بی خی خی...
برادر شوهر زود برگشت و مادرشوهر چندروز بیشتر موند و ناهار و شام برادر شوهر پیش ما بود.
                                     
آبجیا واقعا دوستون دارم و خیلی بهتون وابسته شدم و بهتون فکر میکتنم و بیادتونم و دعاتون میکنم.....

عاشششششششششششششقتونم.....بووووووووووس

                                                    
عخشم....نفسم....امیدم...محمدم....
عاشقانه دوست دارم و آرامشی رو که وقتی کنار تو هستم با هیچ چیز عوض نمیکنم...
مهربونم ببخش اگه ناراحتت کردم....قربونت برم که همش میگی واسه من کار میکنی و هرچی درمیاری واسه منه...
ممنونم که این همه زحمت میکشی ...

مثل همیشه...
                  بیشتر از همیشه...
                                             برای همیشه...
                                                                  بی نهایت دوستت دارم





خداجونم به خاطر این هممممممه نعمت شکرگزارتم......خداجون عاشقتم.....

[ یکشنبه 2 مهر 1391 ] [ 03:25 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه