تبلیغات
قیل و قال سکوت - درهم نوشت...
قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

سلام به عزیزای دلم....
خوبین؟خوشین؟
میبینم که همتون از گرونی وا رفتید....
...زنده اید؟

بفرمایین ادامه....







دانشگاه شروعیده و فعلا 3شنبه از 8تا 2 کلاسم و چون دانشگامون ارشد آورده،استادای قدیمیمون رفتن و یه مشت بچه شدن استادای ما بدبختاااا...یکیشون نمونه سوال میخوند و بلد نبود جواب بده...یکیشونم انگاری داشت کنفرانس میداد و کشتمون اینقده من و من کرد!با این درسای سخت!!!!!!خاک برسر پیام نور کنم...
دانشگاهمونم یه جای خیلی پرته که یه ساعت باید بمونم برا ماشین

وای سر کلاس داشتم میمردم واسه خواب...عادت ندارم زود بیدارشم خوووو
ماشین نبود واسه برگشتنم....یه خانواده دلشون سوخت و سوارم کردن و تا یه جاهایی رسوندنم...آقا و خانم جلو نشسته بودن و دختربچشون عقب....یهو یه کم تربت کربلا بهم دادن و گفتن واسه دومتری قبر امام حسینه و یه برگه هم دادن که اعمال استفادشو نوشته بود....نمیدونم چرا به فال نیک گرفتم و خیلی آروم شدم...
دوهفته ای میشه که شدید حال و هوای محرم دارم ومداحی گوش میدم....


میلاد امام رضا دوتا از دوستامون و دعوت کردم و خیلی خوش گذشت و به فرداشم رفتم جشن میلاد...



چندروز پیش بود که نزدیکای ظهر همسلی زنگید گوشیم و گفت مامانم زنگیده بهم و گفته (ساعت 2 میخوام برم دندون پزشکی و دندون بکشم با خواهرشوهر میخوام برم و میگم یکیتون باهام بیایید اگه حالم بدشد خواهرشوهر نترسه)باهاش میری؟
منم گفتم این همه سال تا سال میفتم تو خونه و مریض میشم.نمیگن تو آدمی...حالا واسه دندون کشیدنشون عزیزشدم!!!
همسری هم همش ادای فیلم خانه اجاره ای درمیاورد و میگفن:میییییییدونم...مییییییییییییدونم!!!
منم گفتم پس با من کل و منکل نکن.خودت برو....

ظهر اومد و گفت قراره برامون بار بیاد و باهاش برو
من بیچاره هم با اینکه چندجا کار داشتم و دانشگاهم میخواستم برم از یکی از بچه ها کتاب بگیرم،قبول کردم!!!
دیگه باهاشون رفتیم و کلی هم بی خودی معطل شدیم اونجا....دوستم بیچاره خودش از دانشگاه اومد درمانگاه و کتاب برام آورد...

دکتر اونجام دندونش و بی حس کرده بود و بعد از یه ساعتم نمیکشیدش!آخر قاطی کردم و رفتم سراغشون...میگم این دندونش از بی حسی درومد.نمیخوایین بکشینش؟میگه هه هه هه خانم این تا ده شبم بشینه اینجا از بی حسی درنمیاد
میگم جدیده؟همه جه چند دقیقه بعداز بی حسی میکشین!
میگه اگه جدیده برو....گفتم پولتو گرفتی و میگی برو....
چنددقیقه بعد صداش زدن!5 دقیقه هم کشیدن دندونش طول نکشید...تا 5 اونجا نشستیم!!!!

شبش به همسری میگم اینقده پیرزن میومدن تنها تنها دندون میکشیدن و میرفتن!!!مامانت اینقده ناز داره!!!!
میگم برده به تو؟میگه نه بابا کجا رفته به من!!!
رفتم بالا میبینم دراز کشیده و لگن گذاشته کنارش و تو لگن....!!!!

کمی نشستیم تعریف و دختر عموی همسلی هم بود...میبینم خواهرشوهر قهر کرد رفت!!!!
مادرشوهر میگه نمیدونم چرا بچم اینجوریه...تا ما میشینیم با هم حرف میزنیم بغض میکنه و میره!بعشم میگه هیشکی منو دوست نداره!!!
دخترعموی همسلی هم میگه زن عمو ازین به بعد با اشاره با هم حرف میزنیم!!!!

بعدا به همسری میگم...چرا اینجوریه؟هیچی کمتر لوسش کنن


اگه خدا بخواد میخوام برم دنبال دندونم....خدا میدونه اون شده چقد!!!!
دلم میخواد بشینم یه دل سیر از دست این گرونی گریه کنم!!!!این چه وظعشه آخه....خدا نابودشون کنه به حق علی و اولادشو همه کس و کارش!!!!



داریم غذا میخوریم یهو رو میکنم به همسری که خدا خانمت و واست نگه داره که اینقده دست پختش خوبه!!!!
همسری:انشاله...انشاله
میگم خوووو تو که تعریف نمیکنی!!!!
خدایی دست پختم خوبه و همه ازم تعریف مکنن

مدیونین اگه فکر کنین دارم از خودم تعریف میکنم!!!!


راستی یادم رفته بود بگم که یه قرعه کشی نوشیم که ماهی 100 تومن میدیم و 2تومنیه!!!!
همسری هنوزم نرفته دنبال مسکن مهر!!!!منم هی میزنم تو سر خودم که برو دنبالش...احمدی نزاد بره اینم خاک میشه هااااا
،اما هنوز وقت نکرده!!!!

همسری با داداشش رفتن استخر....خب دیگه برم آماده شم که الان همسری میاد خونه با هم بریم پیاده روی و شام بریم بیرون....انشاله


عاشقتونم بخدااااااااااااا



بعدا نوشت:
الان ساعت نزدیک دو نیمه شبه....شام رفتیم بیرون و خداروشکر خوب بود و کلی حرفیدیم
تو راه پیاده که میرفتیم به همسری گفتم که فردا صبح برو دنبال ثبت نام مسکن مهر.که مثل همیشه شروع کرد به بهانه آردن و گفت به مسکن مهر راضی نیست...
میگفت مسکن مهر و نمیه بفروشی(که من نمیدونستم)و ازین حرفا
منم ناراحت شدم و گفتم تقصیر منه که به فکر ایندمونم....
خلاصه اینکه راضی نشد و گفت انشاله بعدا خونه پیش فروش میکنیم!!!!
بعدا یعنی بعد از سربازیش....یعنی چندسال دیگه...
گرچه خودمم حالا که فهمیدم نمیشه خونه رو بفروشیش خیلی به خریدش تمایل ندارم...
اما آبجیا همین که بهم میگفت یه کم دیگه هم صبر کنااا...فقط بغض قورت میدادم و هیچی نمیگفتم...آخه میدونید حتی تصور اینکه چندسال دیگه اینجا بمونم و این خانواده رو تحمل کنم دیوونم میکنه...مخصوصا اینکه اینجا جا برای وسایلم تنگه!!!!سخته بخدا....دلم خیلی گرفته....
دیگه کلا همش حالم گرفته بود!
تو رستوران که نشسته بودیم بهش گفتم یه قول بهم میدی؟گفت بگو...
گفتم نهایت سعیت رو کنی تا خونه رهن کنیم و ازینجا بریم؟
گفت باشه و کمی آروم شدم....
پیاده رفتیم و برگشتیم و این خیلی برام خوب بود و آرومم کرد...
برام دعا کنید...مثل همیشه مهربونای من....

خداجونم بازم خودمونو به تو میسپارم....خودت مثل همیشه کمکمون کن....



نوشته شده در جمعه 14 مهر 1391 ساعت 08:35 ب.ظ توسط سنا نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت