تبلیغات
قیل و قال سکوت - ادامه پست قبل+یه مسافرت کوتاه یهویی

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

ادامه پست قبل+یه مسافرت کوتاه یهویی

سلام امیدای من....

واقعا ممنونم از همتون که با اینکه نتم مشکل داشت و نتونستم بهتون سر بزنم.میایین و احوالم و میپرسین....

عاشقتونم بخدا....

عید غدیر هم با تاخیر تبریک میگم

نتم هم درست شد خدارو شکر

اومدم ادامه پست قبلو براتون تعریف کنم...

راستی یه چیزی بگم اول!

خیلیاتون میگین بی خیال خانواده شوهر و خداروشکر شوهرت خوبه...خودمم 3 ساله که اینو میگم

میدونید که جوابشون و نمیدم و میگم به خاطر شوهرم که خدا رو شکر خوبه...کینه ای هم نیستم و همه چیزو زود فراموش میکنم...نمیتونم مثل اونا هم باشم و  ازین رفتارا کنم!!!

اما تا این مساله رو بی خیال میشم و میبخشمشون ، نمیذارن 2 روز بگذره و دوباره ناراحتم میکنن...من کاری به اونا ندارم...اما خواه ناخواه رفتاراشون روی زندگیم اثر میذاره و  عصبیم میکنه...بعضی اوقات هم باعث میشه سر محمد خالی کنم....خیلی ازشون خستم....

مثالش همین پست!!!

دعا کنین بتونیم ازینجا بریم...

اینم بگم که همسری میدونه حق با منه و همیشه ازم عذر میخواد و میگه که شرمندمه...من دوست ندارم همسرم جلوم سرش  و بندازه پایین....دوست ندارم که رفتارای گندشون بیشتر ازین روی زندگیم تاثیر بذاره...به خاطر همین خیلی کش نمیدم اتفاقاتو.من از محمد راضیم و باهم مشکلی نداریم خداروشکر...

یه سفر 2روزه پیش اومد که اومدیم تهران و برگشتیم که اونجا هم کلی حرص خوردم...

بفرمایین ادامه مطلب:

 

 

                                   

خب تا اونجا نوشتم که رفتم خونه مامانم  و  اون چندروز که اونجا بودم حتی یه زنگ نزد احوالم و بگیره!!!

روز آخر که برمیگشتیم خونمون.همسری گفت مامانم زنگ زده و احوالتو پرسیده!!!

منم گفتم عزیزم من خودم گوشی دارم.هرکه بخواد احوالم و بگیره زنگ میزنه گوشی خودم.

همسری هم که میدونست حق با منه چیزی نگفت!!!

وقتی هم اومدم دریغ از یک احوال پرسی!!!

                           
                                      

چندروز بعد ازینکه اومدیم خونه پدرشوهرم هم اینجا بود و  مادرشوهر  گفت ناهار آش رشته گذاشته و بریم بالا.منم گفتم باشه

همسری که اومد رفتیم بالا و هنوز چند دقیقه نگذشته بود که پدرشوهر شروع کرد به گیر دادن به همسری و گیر دادن به دانشگاه و کار و درسش...مثل همیشه!!!

بعداز 2-3 سال تازه یادش افتاده بود آقا....میگفت برو درست و تموم کن و من خرجتون و میدم...اگه اون ماهی 500 میده من ماهی 600 میدم!!!میگفت: درست و بخون ... بمون خونه... ببین مامانت خریدی چیزی داره انجام بده واسشون...به شیروونی برس و درستش کن....حیاط و درست کن...کلی چرت و پرت دیگه...

میگفت همین بعدازظهر تسویه کن!

که من وقتی آش میخوردم انگار داشتم زهر  میخوردم و بزور از گلوم میدادمش پایین...

بیشتر ازین حرص میخوردم که محمد اصلا جواب نمیداد و فقط گوش میکرد!!!

الان فکر نکنید که پدر شوهر چه مرد خوبیه و قبول میکردم خووو

نه خیر ...این آقا تو خاستگاری گفت تا وقتی درس محمد تموم شه و سربازیشم بره خرج زندگی ما رو میده و همینطور خرج دانشگاه جفتمون...

بعد از عروسیمون پول دانشگاه محمدم بزور میداد چه برسه به خرجی...

تو نامزدی هم کلی هم اذیتمون کرد!که اگه عمری بود خاطرات تلخشو مینویسم

ما خییییلی سختی کشیدیم تا این کار واسه محمد پیدا شد!!!

شاید باورتون نشه اما من یک ماهو با پول یارانه سر میکردم و  گوشت و... نمیتونستیم بخریم و  تا یک سال که مامانم عیدی میاورد جونمون به همون بود!!!

اینا طبقه بالا بودن اما اصلا.....ماهم اگه گشنه میموندیم نمیرفتیم دستمون و دراز کنیم...

البته همسری تو دفتر خدمات پستی یکی از دوسناش کار میکرد اما اصلا درامد نداشت!

دانشگاه هم که مرخصی گرفتم چون نمیتونستیم شهریش و بدیم و ....

حالا تازه یادش افتاده بود....اما فکر کنم یکم دیره دیگه!

میگفت اگه با این پراید منم کار کنی(مسافرکشی)میتونی خرجت و در بیاری!!!

یادم نمیره تو نامزدی چقدر میگفتیم یه پراید بگیره واسه محمد که باهاش کار کنه.اما...

دیگه کلی دغ کرد دلمون و من بیچاره هم که رفتم واسشون ظرف بشورم.ظرفای دیشب شمشون و صبحونشون و ناهارشونم شستم!!!

وقتی اومدیم پایین کلی با محمد دعوا کردم که چرا جوابشون و نداد و حداقل میگفت بابا دیره بعد از 2 سال یاد خرج زندگی من افتادی...به محمد میگم:اگه نیم ساعت دیگه میموندیم باور کن میگفت سنا هم بیاد بالا کارای مادرشوهرو کنه و 100 تومن اضافه میدم...

میگه من که نمیخوام کارم و ول کنم و به حرفشون گوش بدم.پس جواب هم ندم بهتره.اونا حرف خودشونو میزنن!البته چندروز بعد به مامانش گفته بود که من نمیتونم حرف بابارو قبول کنم.شاید زن من خواست یه چیزی بخره.اونوقت بابا همش میخواد بگه پولو چیکار کردی و برا چیت بود!!!

دیگه بماند این موضوع چقدر منو عذاب داد...

                                           
                                             

نمیدونم به فردای اونروز بود یا پس فردا که ساعت ده و نیم صبح بود و تازه از خواب بیدار شده بودم که دیدم صدای پدرشوهر میاد که داره مادرشوهرو صدا میکنه و بعداز کلی صدا زدن صدای مادرشوهر از تو حیاط اومد که پدرشوهر رفت پیشش و  بعد از تو راهرو صدا زد سنا....سنا....آماده شو تا مامانتو ببریم دکتر....

منم یهو از رو تخت پریدم و با دستو صورت نشسته یه چادر پوشیدم سرم و  زودی رفتم تو حیاط که ببینم چش شده

درسته اذیتم میکنن اما راضی نیستم خواری به پاشون بره...

بههههله رفتم دیدم مادرشوهر لباس پوشیده و آماده رفتن نشسته تو حیاط...

من: مامان....چییییییی شده؟؟؟؟چتههههه؟؟؟ چرا گریه میکنی؟؟؟؟

مادرشوهر بعد از کلی ناز و ادا با صدایی نحیف و آروم و با ناله:

سرم....سرم درد میکنه....

من تو این قیافه :باشه الان آماده میشم تا بریم دکتر

حالا اینجارو...بهش میگم استامینوفن خوردی؟میگه نه من باید برم پیش دکتر متخصص اعصاب تا قرص اعصاب بخورم خوب شم!!!!

حالا صبح هم بود و متخصص کجا بود؟با پدرشوهر بردیمش بیمارستان که اونجام قیامت بود و  برگشتیم خونه تابعدازظهر ببریمش متخصص...

رسیدیم خونه...میگم من نمیتونم مثل اینا باشم.به مادرشوهر میگم ناهار درست میکنم.واستون میارم بالا...

با همون صداهه که گفتم میگه ناهار واسه چیمه!!!

میخواستم بگم به خاطر اون بچه بدبخت که الان از مدرسه بیاد میمونه گشنه وگرنه چندروز پیش من داشتم میمردم و تو بروی خودت نیاوردی!!!

ولی خوشبحالش که اینقده ناز داره....من بیچاره مگه رو به مرگ بیفتم که بگم جاییم درد میکنه!!!اما مادرشوهر اگه جاییش درد کنه هیچکاری به زندگی و کسی نداره فقط میخوابه!!!

خلاصه قیمه گذاشتم دادم همسری برد بالا که پدرشوهر رفته بود!

همسری هم گیرداده بود که بگو بیان پایین...ای خدا...حالا کی حوصله ناز اونو داشت که خداروشکر ناز کرد و نیومد.

واسش نوبت گرفتیم و بازم افتاد گردن من بیچاره و باهاش رفتم دکتر و نوار مغز هم کرفت و چیزیش نبود و گفت کمی عصبیه سردردش!!!

                                 

واسه شب عید دعوت شدیم جشن عقد پسرعموی همسری تهران!!!

پدرشوهر نمیتونست بیاداینجا دنبالمون و  پراید هم که برده بود اراک گذاشته بود.

حالا مادرشوهر هم لج کرده بود که اگه خودش نیاد دنبالمون نمیریم...پدرشوهر گفته بود با عویی پسرعمویی کسی برید!

همسر فداکار ماهم برای راحتی مامانجونش و خودمون رفت اراک و پراید و آورد که خودمون بریم

5شنبه هم رفتم تشیع و ختم بابای یکی از دوستام!

جمعه صبح قراربود بریم واسه تهران

من به همسری گفتم حالا که میریم تهران.شب شنبه که خونه عموشیم.شنبه هم که عیده.گفتم یکشنبه رو مرخصی بگیره.یه شب بریم خونه آبجیم!

حالا همسری هم میگفت پس مامانم چی ؟میگم یه شب بمونه خونه عموت یا ناراحته با عمویی کسی برگرده!

اما همسری میگفت مامانم قبول نمیکنه و شر را میندازه

خودم به مادرشوهر گفتم.گفت ببینم اگه کسی باشه من باهاش برمیگردم...

کلی ذوقیدم که ایول قبول کرد...

شب با ذوق به همسری گفتم.گفت نه بابا...تا رفتم بالا مامانم شروع کرده که آره سنا اینجوری گفته... ریحانه میخواد بره مدرسه...نمیشه....و...

اینقده ناراحت شدم که نگو...جلوی روم یه جور و پشت سر یه جور دیگه!!!

به خاطر خودم نمیگفتم...آبجیم و دخترش خیلی اصرار میکردن که بمونم پیششون و هفته بعد برگردم.اما نمیتونستم بدون همسری بمونم که!!!گفتم لا اقل یه شب بمونم پیششون!اونجا تنها و غریبن!

                               

دیگه رفتیم تهران و (راستی رفت و برگشت برادرشوهر بی درک ما نشست جلو و من عقب!)

خداروشکر خوب بود...عروسشونم بد نبود و به همسری میگم بخوشگلی زن تو نمیشد!

تو جشن با دخترعموی همسری و زنداداشش بحث لاغری من شده بود که موقع عقد خیلی لاغر بودم و الان تپلو شدم!

میبینم مادرشوهر میخنده به عروس عموی محمد میگه کیف میکنی چه پسری دارم....چه به عروسم میرسه!!!

اینقده بهم برخورد که نگو!!!

ما خانوادگی استعداد چاقی داریم وگرنه من خیلی کم غذا میخورم تا حدی که همه فکر میکنن رِژیم دارم!

که حالا پسرش بخواد بهم برسه...خداروشکر خونه بابام هیچی کم نداشتم!

 
                                    

دیگه جشن که تموم شد مادرشوهر میگه...سنا الان برین خونه آبجیت تا فردا بعداز ظهر بریم...

هیچی نگفتم اما بازم دلم شکست که یه ذره درک نداره...به قول همسری چون ماشین واسه اونا بود نمیشد حرفی بزنی و اختیارمون همش افتاده بود دستشون...

دیگه تا رسیدیم خونه آبجیم ساعت 1 شب گذشته بود و اونجا خیلی بهم خوش گذشت و مخصوصا با محمدطه 2 ساله که خیلی شیرین شده بود...

دیگه از صبح که ماز خواب بیدار شدیم اینا زنگ زدن بهمون تا وقتی که برگشتیم...یعنی آبرومونو جلو شوهر خواهرم بردن!

همسری هنوز دست و صورتشو نشسته بود که مامانش زنگیده که میایین بریم بعداز ظهر؟‍

ترسیده بود من نذارم!

ظهر دوباره پدرشوهر زنگید و کلی با همسری دعوا زد که چرا رفتی؟مگه من نگفتم نرین!

صد دفعه دیگه هم زنگیدن

اینقده دغ خوردم که شد کوفتم!

رفتیم خونه عموش دنبالشون که برگردیم شهرمون میبینم مادرشوهر جواب سلامم بزور داد...

بعد که از همسری پرسیدم گفت که دعواشون شده مامانوبابام،سر ما

سر اینکه مامانش گیر میده به پدر شوهر که بلندشو بریم اونا نمیان!

حالا صددفعه گفتیم که میاییم!

محمد میگفت عموم بم گفته با این اخلاق گند مامانت!

محمد کلی ناراحت شده بود میگفت من به خاطر مامانم ماشین آوردم حالا اینجوری آبرومونو برده...

منم دیگه اصلا باهاش حرف نزدم ...

اونوقت وسط راه ,رفت تو ماشین پسرعموی محمد تا اراک که رسیدیم

اراک رفتیم خونه یکی از پسر عموهاش واسه شام.که حالا میبینم میگن فرداشب شیلون یکی از آشناهاست مادرشوهر بمونه و نیاد!!!

مادرشوهرم دلش بود و همش میگفت آخه مدرسه ریحانه رو چیکار کنم؟که عروس عموش گفت بده زنداداشش ببرش!خیر ندیده!

که خیر ببینه دختر عموش گفت نه ریحانه واینمیسه و خونشونو میکنه تو شیشه...

منم یه تعارفی زدم که اگه وایمیسه بده ببرمش!

داشتم آتیش میگرفتم!تا اونجا سوار ماشین ما نبود و حالا هم که میخواست بمونه اونجا...خب مرض داشت نذاشت ما بمونیم تهران یه شب؟؟؟

دیگه خداروشکر محمد اصلا نگفت ریحانه رو ما میبریم تو بمون!فقط میگفت هرچی خودت میدونی!

بالاخره با ما اومد و همش میگفت مشکلم ریحانست وگرنه میموندم....انتظار داشت بیفتم به پاش و ریحانه رو بگیرم تا اون بمونه.منم اصلا جوابشو نمیدادم.دیگه مجبور شد برگشت

آخه کارد میزدی خونم درنمیومد اینقده دغم داده بود که مثل روانیا شده بودم!

باید ببخشید اما مثانم تا حد انفجار درد گرفته بود و حتی دستشویی هم نمیتونستم برم..نمیدونم از بس حرص خوردم اینجور شدم!!!میخوام برم دکتر!

کلا تا دوروزی حالم گرفته بود و همش کسل بودم...همسری هم میگفت چته؟گفتم من آخر باید برم تیمارستان از این خونه...همسری هم دستم و بوسید و گفت شرمندمه!

فعلا بهترم.اما حال روحیم و کلا بهم ریختن اینا....


                                            

دیروزم ساعت 12 ظهر برادرشوهر زنگیده که زنداداش واسمون ناهار درست کن مامانمو ریحانه حال نداشتن آوردمشون دکتر!

هیچی هم خونه نداشتیم!دیدین چقدر رو دارن...من اگر بمیرمم در به روم باز نمیکنن.اونوقت واسه خودشون....

دیگه وقتی اومدن اصلا نرفتم بالا و  ناهارم  دادم همسری برد بالا.همسری چشمش نزنم داره راه میفته و بهشون گفته بود که سنا حال نداشته و واستون ناهار درست کرده

شبش هم خونه مامانم بودیم که قبلش همسری به مامانش گفته بود که سنا حال نداره میخوام ببرمش خونه مامانش!(به این دلیل نمیرفتیم آخه)

اونم یه تعارفی کرده بود که بیاد ما الان مخواییم ریحانه رو ببریم دکتر اونم ببریم!!!!

                                           

شرمندم که اینقده طولانی و ناراحت کننده بود....

به حرفای قشنگتون  نیاز دارم چون حس میکنم افسردگی گرفتم...

الانم دلم میخواد گریه کنم....با نوشتن اینجا خیلی سبک تر میشم

ممنونم ازتون و خیلی دوستون دارم


 



[ سه شنبه 16 آبان 1391 ] [ 09:22 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه