تبلیغات
قیل و قال سکوت - این یه هفته+عکس کمدا

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

این یه هفته+عکس کمدا

سلام....
سلام قربونتون برم...انشاله همه خوب باشید.
دلم واستون تنگولیده بود...عاشق همتونم.....
خب باید از چندروز قبل از تاسوعا خاطراتو ثبت کنم....

بفرمایین ادامه....


                                   
خداروشکر دهه محرم تا جایی که شد با همسری رفتیم مراسم...انشاله خودشون قبول کنن.
ناراحتی اون روزا کمردرد باباجونم بود...
بابام یه وانت خریده و داشت اونطرف حیاط واسش در جدا باز میکرد و کلا یه کم حیاط و بهم ریخته بود و
ازونجایی که بابام دیسک داره نباید ازینکارا میکرد...
کلا افتاده بود تو خونه و تو رختخواب....الهی فداش بشم...حتی بزور میتونست بشینه...خداروشکر الان بهتره...اما خواهشا براش دعا کنید.

اول قبول نمیکرد کارگر بگیره و میگفت دلسوزانه کار نمیکنن...دیگه حالا راضی شد!

                    

خداروشکر آبجیم اینا واسه چندروز تعطیلی اومدن که ماهم میرفتیم خونه مامانم پیششون
چون فقط دوسه روز اینجا بودن و باید خونه مادرشوهرشم میرفتن.دیگه خونه ما نیومدن و ما رفتیم خونه مامانم.
                      

همسری هم که دوباره سرماخورده بود و بهش گفتم مثل هرسال که شب عاشورا واسه نذری عموش میرن  اراک.امسال نریم.
یکی اینکه این دهه آدم میره مراسم که واسه شب عاشورا آماده بشه.اونوقت ما بریم تا ده اراک و شب عاشورا رو از دست بدیم
دیگه اینکه سرما خورده بود و حال نداشت
و اینکه بمونیم پیش آبجیم.
خونه مامانم بودیم ظهربود و یه روز قبل از روز تاسوعا, که پدرشوهر زنگید که نمیایید بریم؟و همسر گفت مریضیم . نه!
روز تاسوعا هم بعدازظهر بود که مادر شوهر از اراک واسم زنگید که نمیایید؟اینجا جاتون خالیه و همه سراغتونو میگیرن!
و من گفتم که محمد حالش خوب نیست و نمیاییم.
اول خوشحال شدم که بیادمون بودن و زنگیدن!
بعد دیدم زنگیده گوشی محمد و من برای شوخی و همینجوری گوشم و گذاشتم کنار گوش محمد که ببینم مادرشوهر چی میگه...
دیدم میگه آره خسته شدم از بس همه میپرسن که محمد و سنا کجان...نمیایید...محمد گفت حال ندارم...بعدشم الان دیگه ماشین نیست که بخواییم بیاییم
میبینم میگه آره دوهفتست که مریضی براچی نمیری دکتر؟خب برو دکتر؟
خونه که واینمیسین آدم بیاد ببینه حالت چطوره...خونه نیستین که...خونه هم که هستی نمیایی بالا که آدم ببینت و ببینه چته و ....
اصلا فکرنمیکردم اینجوری بگه...

خییییلی زورشون اومده بود که چندروز خونه مامانم بودیم...نمیدونین با چه لحنی حرف میزد آخه!!!
(آخه مامانم هرروز واسم میزنگه و دعوتمون میکنه و اگه یه غذایی بذاره باید ماهم باشیم تا از گلوشون پایین بره.مگه مثل اینان!به محمد گفتم اگه هرشب خونه مامانمیم اما بی دعوت اونجا هم نمیریم.خودشم تایید کرد)
منم اینقده عصبانی شدم.به محمد گفتم.نه که وقتی خونه ایم یه سره میان و احوال میگیرن!
تازه محمد روزی یکی دوبار میره بالا سر میزنه!
اینقده زرنگن وقتی کار دارن نمیان دم در پایین.زنگ میزنن گوشی همسری که بیا بالا.یا ریحانه رو میفرسن که محمدو صدا بزنه بره بالا...

                      
دیگه ناراحت بودم و با همسری هم بینمون ناراحتی پیش اومد و واسه اولین بار بی پروا و بدون ملاحظه حرفامونو بهم میزدیم و محمد حرفایی بهم زد که حتی فکرشم نمیکردم.
تو راه هیئت هم بودیم(برای مراسم شب تاسوعا)بهش گفتم این جواب این همه گذشت من واسه این زندگی نیست!
که البته بحث هم سر خانواده لعنتیش بود....

معلوم بود که حرفای محمد نیست و داره بخاطر خانوادش لج میکنه....
خیلی ناراحت بودیم.به مراسم رسیدیم و جداشدیمو بلافاصله محمد پیام داد و عذرخواهی کرد و گفت حرفاش از روی لجبازی بوده و از دلم دراورد...
اما اولین جروبحثی بود که اونطوری باهم میحرفیدیم....

خداروشکر منو محمد باهم مشکلی نداریم و روزی هزار بار واسه هم میمیریم
اما این ناراحتی ها که بیشتر بخاطر خانواده همسر هست(قابل توجه کسایی که میگن بیخیال باش و به زندگیت برس.میبینید رفتاراشون چقدر روی زندگیمون تاثیر میذاره)
البته اینم بگم که من این مدت واقعا بی حوصله و بهانه گیر و به قول محمد غرغرو شدم که دیگه صدای محمد و دراوردم...

میدونید دلیلش اینه که همونطور که میدونین قراربود دنبال خونه باشیم
اما خونه زیر800 نیست و متری 800 واسه ما غیرقابل خریده!
واین خیلی منو ناراحت کرده و شده فکر 24 ساعته من...
البته خرید و فروش مسکن مهر آزاد شد و میگن به این دلیل شاید قیمت خونه بیاد پایین...انشاله که بیاد پایین.
توروخدا واسمون دعا کنید...هرروز تحمل این خونه واسم سخت ترمیشه...شماا نمیدونید من چقدر اینجا اذیت میشم...

                            
شب عاشورا هم محد مثل هرسال رفت خونه مامانبزرگش که واسه نذریشون  کمکشون کنه و حلیم بزنن...هرسال میره و تاصبح بیدار میمونه و حلیم میزنه
امسال بهش گفتم حالت خوب نیست نرو یا حداقل میری تا صبح بیدار نمون
گفت من اگر بمیرمم باید برم اونجا....
همیشه میگه من سنا رو ازونجا گرفتم...یعنی موقع حلیم زدن دعا کرده بود و دیگه چون بهم رسیدیم میگه هرسال باید بره و حالت نذر شده واسش....

                                             
چندروز پیش هم که خاله پری اومده بود و حالم بدبود و گلو درد شدید هم داشتم دیدم محمد وقتی اومد خونه این کارت و این رو برام خریده بود.....خییییییییلی خوشحال شدم...واقعا حالم بهتر شد...همش میگفت تو بخند...دیگه حالت بدنباشه...مریض نباشی...دورش بگردم میگفت تقصیر منه تو مریض شدی...ازمن گرفتی...
این مدت هم خوب کمکم میکنه و این از هرچی کادو و ... بیشتر منو خوشحال میکنه
چندشب پیش هم باهم شام رفتیم بیرون...خداروشکر خوش گذشت
محمد میدونه خیلی حالم گرفته است و بی اعصاب شدم.الهی فداش شم سعی میکنه روحیه ام و عوض کنه و ازین حال و هوا دربیاره...

                            
چندروز پیش بود که وقتی همسری اومد خونه یه سر رفت بالا و اومد و بهم گفت مامان اینا نگفتن ناهار بریم بالاگفتم نه واسه چی؟
گفت آخه جمعشون جمعه...خالم و داییم و زنداییم و محمودم اومده...خیلی ناراحت بود.آخه شب قبلشم اینا همه خونه داییش بودن.
منم گفتم بیخیال بابا...بهتر من با این کمردرد کجا برم بالا...
دیگه همش تو خودش بود و بامنم حرف نمیزد و رفت سرکار.خیلی ناراحت شده بود.

غروب کمدامون آماده شدن و با داداشم رفتن آوردنشون که خوب شده بود
دیگه شب رفت بالا پیش مامانش و بعدا تعریف کرد که:
میگفت مامانم گفته خواستیم ناهار بگیم بیایید بالا گفتیم شاید نیایید(ببینید حرف توروخدا)

محمدم گفته شما میگفتید حالا.تا ببینید ما میاییم یا نه...محمد بهش گفته بود ما شدیم غریبه...شدیم دشمن همه...
اونم بهش برخورده بود و هیچی نگفته بود.
آخه به محمد گفته بودم که روز قبلش داشتم میرفتم بیرون که مامانشو تو راهرو دیدم که فقط جواب سلام داد و بعد که از من زودتر رفت بیرون حتی خداحافظیم نکرد.دلش میخاست قورتم بده!

دیگه سر این حرف محمد اونام فردا ناهار که دوباه جمعشون جمع بود به ما گفتم بیایید بالا و من که راضی نبودم چون هم کمرم افتضاح درد میکرد هم داشتیم کمدارو میچیدیم.
اما محمد قبول کرد و باز هم بخاطر محمد رفتیم و که بعداز ناهار اینقده ظرف شستم کمرم بدتر شد!!!تنهایی...که بعد محمد خودش میگفت ظرفارو که شستی تموم شده ممانم بهت میگه ولشون کن خودم میشورم!
شبش هم رفتیم خونه مامانم اینا که گوسفندم قربونی کرده بودن.

                                  
راستی خانواده شوهر 28 صفر نذری دارن و از شانس بد من دقیق میخوره بین امتحانام...
این چندسال خیییییییییییلی تو نذری کمکشون کردم....یکی از دردسراش هم اینه که باید خونه ما هم واسه مهمونا باشه دیگه!!!
من میگم آدم میخواد نذری بده اولا باید به آدمای نیازمند بده.بعدشم تقسیم کنه نه اینکه همه رو دعوت کنه ازین طرف و اون طرف که بیان خونش آخه....

                  
دیروزم همسری از دانشگاه که اومد.عصری بهش گفتم بیاد بریم پیاده روی...خیلی وقت بود که باهم پیاده روی نرفته بودیم!!
مثل عقده ای ها زن و شوهرایی که دست همدیگرو میگیرن و راه میرن میبینم غصه میخورم...

دیگه عشقمم قبول کرد و کلی پیاده روی کردیم و حرفیدیم و یه تاپم خریدم و شامم رفتیم پیتزا زدیم.
                             

دیروز این متنو نوشتم اما میهن بلاگ قاطی کرده و آپ نمیشد
دیروز ظهر من تو اتاق خواب پای نت بودم و همسری هم داشت نماز میخوند.خودم شنیدم صدای قامت بستنشو....نگو فیلمش بود.یهو دستشو از لای در آورد تو و با صدا دراوردن منو حسابی ترسوند
....تا جایی که گریه میکردم...
محکم بغلم کرده بود و همش میگفت فکر نمیکردم اینقدر بترسی....
حال میدونه کلا حالم بدمیشه و ترسو هستماااا...
یه بارم خودمو تو آیینه دیدم و ترسیدم
    

                                      
راستی عکس کمدا که گفته بودین
    بذارم، داشت یادم میرفتاااا(پیشاپیش ببخشید که کیفت ندارن)
این عکس کمد لباسه که بیرونش فعلا سادست...
این داخلشه که خودم گفتم و طرح دادم واسم اینجوری بسازن
اینم با لباسای چیده شدشه،بامزه شده....
اینم کمد کتابمون
اینم با کتاباشه که همسری زحمتشو کشید....
دستش دردنکنه....انشاله خدا برسونه خودش مثل همیشه....پول کمدا...پول دانشگاه من...دانشگاه محمد...قرضا... پول گلیم فرش...و 3ماه دیگه عید!!!!خدایا بازم مثل همیشه خیالم راحته و ته دلم آرومه که هوامونو داری قربونت برم....خدایا شکرت....

کلی حرف واسه گفتن داشتم اما نصفش یادم رفت(بهترشما)
                  

                    
برای محمدم:
محمدم...نفسم...همه ی داشته و نداشته من...ممنونم عشقم که این همه زحمت میکشی و خواسته های منو فراهم میکنی...ممنون که تو کارای خونه کمکم میکنی عزیزم...
من قدر تورومیدونمو انشاله خدا تورو واسم حفظ کنه...
منو ببخش که این مدت بی حوصله و بهانه گیر شدم...انشاله که دیگه اینجوری نباشم....
عاشقتم نفسم


امشب هم دعوتیم خونه دختر دایی همسری.دخترشون بدنیا اومده و دعوت کردن...
-راستی فیلم عصریخبندان 4 رو گرفتیم دیدیم و مثل قبلیا عاااااااااالی بود.....
خیلی دوستون دارم....



[ دوشنبه 13 آذر 1391 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه