تبلیغات
قیل و قال سکوت - من اومدم....خوش اومدم....

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

من اومدم....خوش اومدم....

سلام  به اهالی محترم وبلاگستان عزیزم....
شتری....گاوی...گوسفندی....خروسی...به علت گرونی پشه ای چیزی قربونی میکردید....
دلم واقعا یه ذررررره شده بود.....واقعاااااا

یلداتونم پساپس مبارک باشه و با تاخیر.انشاله که به همتون خوش گذشته باشه


خب باید بگم که من اوضاع گلوم افتضاح بود که این دفعه موندم خونه خودمون و نرفتم خونه مامان.بعد یه شب با همسری رفتیم بیمارستان دکتر که بهش گفتم گوشم هم خیلی درد میکنه و فکرکنم عفونت کرده...
دکتر گیج معاینه کرد و گفت نه هیچ مشکلی نداره....بعد به همسری گفتم این چیزی حالیش نبود.بیا بریم بیمارستان کناریش...
رفتیم بیمارستان کناری و آغااااا دکتر این یکی بیمارستان دیگه اصلا گوشمم معاینه نکرد و میگفت بخاطر سرماخوردگیه...

اینقده خندیدم و همسری هم غر میزد که برو دکتر درست و حسابی....
بعد از چندروز اوضاع گوشم طوری شد که دیگه شب تا صبح از درد گوش بخودم پیچیدم...دیگه رفتیم پیش یه دکتر خوب و ایشون معاینه که کرد گفت گوشت حسابی عفونت کرده و ملتهب شده و داروهای بسیاااار قوی برام نوشت....

حالا هیچی این داروها رو که میخوردم چون خیلی قوی بود.حالم بد میشد و میفتادم تو خونه و بدنم بی حس میشد و به تجویز دکتر سنا اون قرصی رو که خیلی حالمو بد میکرد قطع کردم و چندروزه که کمی بهترم اما گوشم همچنان.....
حال افتضاحی داشتم این مدت و واقعا محمدم این مدت یه فرشته بتمام معنا بود و تمام کارای خونه رو کمکم انجام میداد و بهم میرسید.....قربونش برم الهیییییی.....
خب حالا با اینکه خیلی چیزا یادم رفته اما بفرمایید ادامه مطلب تا خلاصه ای ازین مدت رو که نبودم ببینین....

من هرچی میخوام زود زود بیام آپ کنم.نمیشه....


خیلی دوستون دارم


بفرمایین ادامه
                            
خب اول بگم که تو این مدت مریضی محمدم ،واقعا همونی بود که دوست داشتم....کلی بهم میرسید و ظرفارو میشست و به قول خودش وقت نمیکرد وگرنه غذاروهم خودش واسم درست میکرد...آب پرتغال واسم میگرفت...آبلیمو عسل واسم درست میکرد و....
واقعا ازش ممنونم و عاشقشم و قدرشو میدونم.
تازه یه چیزیم بگم شاختون دراد...مادرشوهر یه شب واسم سوپ درست کرد!!!!(اما خب بی رنگ و بی مزه بود و بیشترشو ریختم.....
)
دستش ندرده....
5تا از آمپولامم نزدم....خو بدم میاد برم جلو یکی دراز بکشم و ....واقعا نمیفهمم چرا اینقده بدنم ضعیف شده و مدام مریض میشم...متاسفم واسه خودم که اصلا به خودم و سلامتیم اهمیت نمیدم....دیگه صدای محمدمم درومده!
مخصوصا وقتی جایی بریم یا کسی واسه اولین بار بیاد خونمون.بلافاصله بعدش یکیمون مریضیم!مثلا همین هفته پیش که عمو و عمه و مامانبزرگش از اراک اومده بودن بالا همش از محمد میپرسیدن هم درس میخونی.هم سر کار میری؟
غروب که با موتور دوستش رفت بیرون دلم شور زد و واسش آیة الکرسی خوندم.وقتی برگشت دیدم شلوارش خاکی شده و پاره!گفت قاپ لاستیک موتور درومده و محمد خودشو پرت کرده اونور از روش وگرنه پاش میموند زیر موتور و خدا بهش رحم کرده بود....شبشم که من از درد گوش به خودم پیچیدم...آخر دخترعموش واسه اولین بار بو د اونروز خونمونو میدید!
بگذریم....

                                                                       
بگم که این مدت ماشاله فامیلای محمد هی بچه میوردن و ما هم همش میرفتیم دیدنیشون
ورشکست شدیم....

امشب هفته بچه خالشه....باید بریم اونجا....
یه شبم دوهفته پیش رفتیم اراک واسه هفته نوه عموش....یه شبم هفته نوه داییش....یه روزم دیدن سیسمونی بچه خالش...ماشاله....
این مدت همش خونه بودم و جز دانشگاه جایی نمیرفتم چون حالم خوش نبود...دوتا امتحان میانترمم دادم که بدک نشد
این ماه تولد همسریه و فصل امتحانات و نذری پدر شوهر و.....

                                                                       
خب گفتم که هفته پیش فامیلای شوهر اومدن طبقه بالا.دیدم مادرشوهرم داره در میزنه.رفتم میگه بیا بالا ناهار.عمو و عمه و ... اومدن و میگن پس سنا کجاست.گفتم نمیدونم خونس یا نه .مریضه...عمش گفته:چی شد اینکه همش مریضه!!!!
ناراحت شدم اما هیچی نگفتم و
رفتم بالا.عصری که دیگه رفتن.مادرشوهر اومد پایین نشست و کلی غیبت خانواده شوهرشو کردیم و دوباره اون حرف عمه رو تکرار کرد و منم گفتم خیلی بی خود کرده که اینجوری گفته.کجا من همیشه مریضم؟مگه خودشون سرمانمیخورن(اینو گفتم که دیگه مادرشوهر هم اینقده تکرارش نکنه.خوبه مریضی لا الاج نداریم).بعدم با خیالی آسوده و خالی از هرگونه حرف گیر کرده در گلوش از دست خانواده شوهرش راهی خونش کردمش!
(الان بعدازظهره و خواهرشوهر گرام چندتیکه لباس آورده که مامانم میگه واسمون اتو میکنی!
                                                                      
واسه شب یلدا هم مامانم دعوتمون کرد.اما بهش گفتم.پدرشوهر اینجاست و امسال پخش و پلا نیستن و احتمالا بریم بالا(گرچه همیشه یلدا و سال تحویل و... بالاییم)
مامانمم گفت اشکال نداره عزیزم.همینکه اونا ناراحت نباشن کافیه....اما خیلی دلم سوخت و دلم پیششون بود....

دیگه پدرشوهر گرام هم دوتا خانواده از دوستای خوبشو از اراک دعوت کرد که واسه شب چله بیان و اونام از غروب پنجشنبه آوار شدن بالا....
منم اون دوروز قرصامو نخوردم که حداقل بتونم سرپا باشم و کمک مادرشوهر کنم
که دیگه تا جمعه غروب بالا بودیم و بد نبود اما اینجور مواقع به آقایون بیشتر خوش میگذره چون ما خانوما همش درگیر کاریم!
دیگه تا جایی که تونستم کمکشون کردم.خانم دوست باباش خیلی منو دوست داشت و شنیدم همیشه ازم تعریف میکنه!
شب جمعه هم به علت تعداد زیاد گفتم آقایون برن پایین بخوابن خونه ما و ما خانوما هم بالا(شب جمعمون به فنا رفت
)
دیگه به فرداشم بعداز ناهار همه جیم شدن به طرف اراک و من موندم کلی ظرف که به خواری تمومشو کردم!
برادر شوهرم اومد پیشم و گفت زن داداش دستتون درد نکنه.اگه شما نبودید.به کارا نمیرسیدیم...(تازه دارن وجود با ارزش منو میبینن)

خب اون دوروز خالی از حرص هم نبود.اما خب بی خیالشون.حوصله حرفیدن ازشون و ندارم
دیگه جمعه شب همسری بغلم کرد و کلی ازم تشکر کرد و گفت:(من نمیدونم مامانم ازت تشکر کرده یانه.اما من واقعا ازت ممنونم و همینکه ازت تعریف میکنن و باعث سر بلندیه منی.واسم یه دنیاست)

منم گفتم مامانت تشکر نکرده....گفتم یعنی به خاطر کار باعث سربلندیتم؟گفت نه....گفتم اونام به خاطر کار کردن من ازم تعریف نکردن!
محمد میگفت صبح زود با یکی از دوستای باباش که میرن نونوایی دوست باباش میگه:محمد،خانومت جای دخترم چقدر خوب و خانومه و ازین حرفا و کلی ازم تعریف میکنه....

                                                                          
تا اینجا رو بعداز ظهر نوشتم ازینجا به بعدم الان که ساعت نزدیک 1 شبه دارم مینویسم
رفتیم خونه خالش و اومدیم.
اونجا هم چندتا تیکه بهمون انداختن که واقعا ناراحتم کردن...
مامانبزرگش که همیشه زبونش نیش داره.بازم آخر سر که محمد اومد داخل تا محمد و دید شروع کرد که زن ذلیل...زن ذلیل...با خنده و شوخی همش میگفت این بچم اینقده زن ذلیله که زنش نمیذاره به ما سر بزنه و...
محمدم همش جواب میداد که کاش همه زن ذلیلا مثل من باشن....من خوشبخت ترین مردم و....
خیلی خوشم اومد که محمد جواب میداد...
اما مامان بزرگش برگشت گفت که آره اگه نمیدونم چی چی نبودی الان ده روز از زایمان خالت میگذره...الان باید بیایی سر بزنی؟
خیلی ازین حرف ناراحت شدم
چون من خودم از خالم عذر خواهی کرده بودم که نتونستم زودتر برم سر بزنم.گفتم که مریض بودم و 5شنبه و جمعه هم که میخواستم سر بزنم خونه مادرشوهر تشریف داشتم و در خدمت اونا بودم!!!
خجالتم نمیکشن...نشد ما یه بار بریم تو این طایفه خوشحال برگردیم....
درد و بلای محمدم بریزه تو سرتون که خداروشکر هیچیش به شماها نرفته و یه فرشتس وگرنه بخاطرش این همه اراجیف و تحمل نمیکردم...

محمدم بازم مثل همیشه الان میگفت که من بجای اونا معذرت میخوام....
چند هفته قبل هم دوباره خاطر نشان کرد که میدونه من تو این خونه خیلی اذیت میشم و ازم خواست یه کمی دیگه تحمل کنم....
خدا محمدم و واسم حفظ کنه...

                                                                                 
خب غروب 5شنبه هم که شبش شب چله بود بابام و داداشم اومدن یه سری خونمون و واسم انار و مقداری پول به عنوان شب چله واسم آوردن...دستشون بی بلا و سایشون مستدام...
به همسر  عزیزتر از جانم هم گفتم که کادوی شب چله(خوشم میاد بگم شب چله.نه شب یلدا) یادش نره و اونم وقتی دیروز میخواستم برم چادر مشکی بخرم بهم پول داد که چادر و کادوی شب چلش حساب کنم و اونم دیگه نره بگرده واسه کادو...ما نیز سخاوتمندانه پذیرفتیم...
منم دیروز دوتا پیرهن از پسر عموم واسه کادوی شب چلش خریدم که مثل همیشه و طبق معمول کمی غر زد که چرا واسش کادو خریدم و بعدم که دید زده تو ذوقم عذرخواهی کرد و از دلم دراورد...هرچی میگم مسلمون این یه حس متقابله که تو دوست داری من فقط واسه خودم خرید کنم...منم دوست دارم واسه اون خرید کنم.اما گوشش بدهکار نیست و این مشکل همیشگیه ماست...

                                                                               
خب ذوق کنید که دیگه چیز خاصی یادم نمیاد فقط اینکه خیلی حرص میخورم که من این 3 هفته که مریض بودم و افتاده بودم تو خونه،هیچی هم نمیتونسم بخورم و حالم بدبوده...به خاطر تنفسی که احتمالا داشتم یکی دو کیلو  اومده رو وزنم و این یعنی یک سکته کامل واسه من بیچاره....
من این شکم در حال افزایشو چجوری آب کنم؟؟؟؟


خداجونم کمکمون کن سال دیگه این موقع خونه خودمون باشیم






[ دوشنبه 4 دی 1391 ] [ 02:33 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه