تبلیغات
قیل و قال سکوت - موووووووووووووووووووووووووووووش...

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

موووووووووووووووووووووووووووووش...

سلام  جیجلای من

من بیچاره از یکشنبه امتحانام شروع میشه و خواه ناخواه کمرنگ میشم...
تا 8 بهمن....


بفرمایین ادامه
                   
من جمعه ناهار خانواده شوهر و واسه ناهار دعوت کردیم خونمون...

از شانس من خاله پری هم تشریف فرما شد و خیلی اذیت شدم...خیییییلی...

محمد گفت میخوایی هفته بعد بگو بیان.گفتم نه اینا همیشه یکیشون نیست.حالا که هستن بذار دعوت کنم

واسشون جوجه گذاشتم و خداروشکر همه چیز خوب بود..دخترعموش هم چون امتحان داشت این

بار نرفت اراک.اونم بود که ظرفارم شست بنده خدا...
                           

راستی 5شنبه گذشته هم مامانمو بردم استخر.چون پادردش خیلی اذیتش میکنه.خداروشکر خوشش اومد 

و قراره هرهفته با هم بریم...

شنبه هم خونه مامانم بودیم تا آخر شب مامانبزرگمم اونجا بود...

یکشنبه و دوشنبه و چهارشنبه همسری امتحان داشت و اولی زیاد خوب نشد و  اون دوتارو بد نداده...

دیگه تا 27 نداره!!!

اما من از یکشنبه شروع میشه و تا 8 بهمن و واقعا درسام سخته و فرجه هم نداره...
حالا 28 صفر هم که میشه هفته آینده نذری پدرشوهره!


یکشنبه هم تولد محمدمه که مخمو خورده از بس میگه هیچی واسم نگیریا...

حقوق ماه بعدمون برداشتیم و شهریه دانشگاهمو دادیم...خدا خودش برسونه واسه ماه بعدمون!!
                             
اغااااااااا یه چندروز بود همش  به این شوهره گفتیم از پشت کمدا صدا میاد،موش نداره خونتون؟!!!

همش میگفت نه بابا و فکر میکرد توهم زدم...تا چهارشنبه صبح که میخواست بره همدان واسه امتحانش و 

قرار بود بره دنبال مامانم که با ماشین بابام برن و مامانمم ببره اونجا دندونپزشکی...

ساعت 5 و نیم صبح بود منم خواب و بیدار میبینم که صداش میاد: این از کجا اومده؟یهههو عین چییییییی 

نشستم روتخت و دیدم بهههههله شووری جارو به دست داره دنبال موش میگرده

منم عصبانی شدم و بهش گفتم دیدی هرچی بهت میگم گوش نمیدی و این همه زندگیمو به گند میکشه و....

خیلی اعصابم به هم ریخت....آخه مگه الان دیگه زمونه موشهههههههههه....احتمال دادیم که از زمین خالی کنارمون یا به اصطلاح همون خرابه کناری تشریف آورده باشه....

منم دیگه خوابم نمیبرد و میترسیدم و حرص میخوردم...همسری گفت میخوایی ببرمت خونه مامانت.گفتم

نه...بعدکه همسری رفت دیدم اصلا نمیتونم تو اون خونه بمونم و ساعت از 6 صبح گذشته بود و اس دادم به 

محمدم که کاش منم میبردی خونه مامانم...

برگشتن منو گداشتن خونه مامانمو رفتن.

الان سه روزه که اینجام و همسر بالاخره دیروز چسب موش گرفت  و برد گداشت تو خونه و فورا زنگید که 

آقاموشه گیر افتاده...برای اطمینان همچنان تاشب تلپیم اینجا که اگر احیانا آقاموشه اعضای خانوادشم برده 

بود خونمون اونام گیر بیفتن...

شب میریم خونمون و با اینکه پس فردا امتحان سختی دارم اما باید کل زندگی رو بریزم و تمیز کنم...دلم 

نمیبره حتی بدون دمپایی از تو خونه راه برم....

اینم از شانس ماست دیگه!!!

ازبس این مادرشوهره آشغال جمع میکنه و گوشه حیاط و پر کرده از وسایل بدرد نخور و قدیمی...همچنین 

سر دستشویی و حموم مارو....به محمد میگم از کجا معلوم زیر این وسایل خونه نکرده باشن؟؟؟
خودشون رفتن طبقه بالا و تمیز و نوساز و من بیچاره تو این خونه عتیقه و افتضاح!!!!

ای خدااااااااااااااا....یعنی زنده میمونم تا رفتن ازین خراب شده رو که هرروز بیشتر از قبل ازش متنفر میشم 

 رو ببینم؟؟؟؟؟

تا بحال دیدید یه موش به همین راحتی آدمو آواره کنه!!!

تازشم خودتون ترسویید....یه شب موقع خواب حس میکردم صداش از زیر تخت میاد...باز منم که اینقده مرد

بودم و خوابیدم رو اون تخت!!!

اما خداییش این چنذروز خونه مامان تقریبا بخور و بخواب بود و همش میگفتن تو فقط درستو بخون!

                      
ازین گذشته یه مدتیه دوباره پدر شوهر بی فکر بنده میاد پایین میره حموم...یعنی همیشه میومد اما نه مثل 

الان اینقده دائم...یادتون که هست چقدر عذاب کشیدم تا بالاخره چندماه پیش دیگه ازخونه خودشون رفتن حموم...هنوزم آبگرمکنشون کمی خرابه.اما به من چه آخه...خو برن درستش کنن.

سه شنبه ناهار خونه مادرشوهر بودیم و جاتون خالی آش رشته گذاشته بود(خداییش آش رشته هاش 

خیلی خوشمزست)

میگه به پدرشوهرت گفتم دیگه نیاد پایین حموم و بالا بره و اگه حموم خاموش کنه خودم واسش روشنش 

میکنم.اما میگه نه.سرده!!!!

دیروزم که رفته چسب موش بذاه.مامانش اینا گفتن که باباش میخواسته بره حموم چندبار و نبودیم!!!!آقای 

همسرم درو به امان خدا باز گذاشته و اومده...بهش گفتم درو به هوای بابات باز نذار...خو بعدن میگی یادم 

رفته...اما گوش نداد...منم طلاهام همه رو میز...

اصلا درک ندارن...من به کی بگم دوست ندارم تو حمومی که منو شوهرم میریم کس دیگه ای 

بره...پدرشوهرم وقتی میره حتی به خودش زحمت نمیده آب لگن و خالی کنه و... بی خیال...چی بگم آخه!!!!
                   
مستاجر مامانم رفته  و الان رفتیم نگاه خونه پایین کردیم.محمد میگه بیاییم اینجا بشینیم...میگم از کجا

بیاریم فعلا کرایه خونه بدیم.(بابام خونه رو میده به طلبه ها که پول ندارن و همش 100 تومن کرایه خونه 

میگیره!!!با اینکه خونه ساخت جدیدی نداره اما دو خوابه بزرگ داره و خوبه!)

میگم نه اونجا.نه اینجا....باید برام خونه بگیری...مامانم میخنده!

محمد میگه اگه بخوام برم سربازی تورو میارم میذارم اینجا که هم پیش مامانت باشی....هم خیال من راحت

باشه.یکی از اتاقاهم میکنیم اتاق بچه

میگم آره واسه اون موقع خوبه...ازونجا بودن بهتره.مخصوصا اگه خدایی نکرده راه دور بیفتی...(محمدم سال 

دیگه میخواد بره سربازی)...
                       
نیم ساعت پیش مادرشوهر زنگیده به محمد واسه فضولی که کجایین...محمدم با اشاره من گفت که اومدیم 
اینجا تا سنا درس بخونه و نخواد کار کنه...

بعد مادرشوهر برگشته بهش گفته ای دروغ میگی...ای دروغ میگی....

اینقده ناراحت شدم...اصلا نفهمیدم چرا اینو گفت!!!همسری دیده ناراحت شدم میگه...ولشون 

کن...چیکارشون داری!

میگم اگه دقت کنی میبینی که من  اصلا کاری بااونا ندارم و اونان که ولم نمیکنن...

محمدم با داداشام رفتن استخر...بیاد بعداز شام دیگه میریم خونمون انشاله....برم ببینم خونم چه خبره،دوروزه درش مثل گاراژ بازه!!!
                   
از دست محمدم ناراحتم.وقتی میاییم اینجا همش میشینه با داداشا کامپیوتر بازی و دیگه اصلا نه دلش 

میخواد بریم نه به حرفام گوش میده!گفتم مثلا از صبح بریم خونمون که کمی کمکم خونه رو تمیز کنه و گوشه های خونه رو ببینه نکنه لونه موش باشه..... 
                 
همین الان پدرشوشو زنگیده که کجایید؟چرا محمد گوشیشو جواب نمیده؟بگو شب بره خونه مامانش 

تنهاست!!!!
به من چه...اصلا شاید ما بخواییم ازون خونه بریم...اه....اه...اه...تازه داشتم دوباره نسبت به این خونه آروم میشدما...لعنت به موش...به خونه...به همه چی....

یادتون نره دعام کنین....دعا کنید امتحانامون خوب شه....دوستون دارم



یه هفته ای میشه که شبا قلبم دوباره اذیت میکنه!(نگفته بودم  انگاری...من شلی دریچه قلب دارم.دکترا 


میگن چیزی نیست و یه چیز شایع بین خانوماست.اما گاهی اذیت میکنه دیگه)


بعدا نوشت:

هردم ازین باغ بری میرسد...

الان ساعت از ده شب گذشته و اومدم بگم نرفتم خونمون...حالم حسابی گرفتس....

محمد یه سر رفته بود خونمون و ازونطرف رفته بودن استخر...ساعت 8 وقتی اومدن گفت سنا دوتا موش 

دیگه رفته بودن تو چسب موش تو خونمون و بابام انداخته بودشون بیرون...دوتا هم تو حیاط گرفتن!!!!

خییییییییییییلی عصبی شدم و اینقده گریه کردم که نگو...مامانم اینا همش میگن گریه نکن اشکال نداره 


قبلا همه خونا پر موش بوده!


میگم آره قبلا...نه الان...الان دیگه موقع موشه؟؟؟؟لعنت به اون خونه....


محمدم کلی دلداری داد که همین امشب میره و خونه رو بهم میریزه و لونشونو پیدا میکنه...


اینقده غصه خوردم که قلبم حسابی درد گرفته بود و تازه کمی آروم شده...کل انرژیم خالی شده و درسم 

نخوندم...

الانم محمدم و داداشم رفتن خونمون تا همه چیز و بهم بریزن و...احتمالا فردا عصر برم خونمون دیگه....



[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 07:20 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه