تبلیغات
قیل و قال سکوت - کلی تهریف و تولد همسری و ادامه داستان موشا و عکس کیک و...

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

کلی تهریف و تولد همسری و ادامه داستان موشا و عکس کیک و...

وایییییییییییییی خداااااااااااااا چقدر دلتنگتون بودم....سلام...
بازگشت غر
ور آفرین خودمو به وبلاگستان تبریک عرض میکنم....
بالاخره تموم شد این امتحانا....راحت شدم...تموم شدن امتحاناتم تبریک میگم
اگه بدونید چقدر تعریف دارم واستون...باید دوتا پستش کنم...
اینجا تا جایی که شد مینویسم و ادامشم چندروز بعد انشاله...البته خلاصه...
راستی انشاله ازین به بعد یا رمزی مینویسم یا چندروز بعد رمزی میشه با رمز جدید که واسه همتون میفرستم.

بفرمایید ادامه:
 

          
خب شروع کنم ازونجایی که محمد با داداشم شب رفتن خونمون خوابیدن و کلی بهم ریختن و تمیز کردن و مرگ موش و چسب موش گذاشتن که آقا دیگه موش نیست و منم بعد از یکی دوروز تشریف بردم خونمون...
راستی اینم به دوستایی که همش میگفتن موش که ترس نداره و بیخیال.بگم که اولا موش چندشه و تصور کنید بیاد خونتون....بره تو کمد لباسا...تو رختخوابا...زیرتخت...تو آشپزخونه...خداییش شما باشین دلتون میبره تو اون خونه برین؟
             
دیگه منم رفتم خونه و بعدشم تولد همسری بود که دقیقا افتاده بود وقتی که من دوتا امتحان پشت سر هم داشتم و وقت نداشتم.اما بازم مثل همیشه محمدمو غافلگیر کردم و این کیکو (کلیک)براش خریدم و برای اولین بار کادو بهش پول دادم(کلیک).یه پنجاهی.با یه شاخه گل و کارت...
که اونم پولشو برداشتم و گفتم که کفش جدید اومد بریم براش بخریم.
شب که اومد خونه کلی شوکه شد که تو کی وقت کردی رفتی اینا رو خریدی که فرداصبح امتحان داری.گفتم که ظهر که ازامتحان برگشم اول رفتم کیک گرفتم و بعد اومدم خونه...
خواستم به مادرشوهرم اینام بگم که دیدم کوچیکه و گفتم ولشون کن تولد دوتایی بیشتر حال میده(راستی غروبش برادرشوهر گفت امشب برا داداشم جشن تولد بگیریم که گفتم امتحان دارم نه فردا شب)مثل پارسال...
خلاصه به فرداشم ناهار رفتیم جای همیشگی و جوجه همیشگی به مناسبت تولد آقااا...البته قراربود شب قبل ببرمش که به خاطر امتحان موکول شد به ناهار فردا.
خلاصه بعدازظهرشم همسری موندخونه به خاطر سردرد و منم به برادرشوهرگفتم خودش کیک بگیره...
که رفت و گرفتو حالا من همش منتظرررررر...هرچی اس میدم برادرشوهر که مابیاییم بالا یا شما میاییدپایین.دیدم جواب نداد.که اس دادم دختر عموش که دیدم گفت خوابن و گفتن بمونه واسه فرداشب!!!
گفتم باشه و پیش خودم گفتم امسالی رو گذاشتم واسه شماهااااا...حالا خوب بود خودم واسش تولد گرفته بودم و خیالم راحت بود!!!
دیگه به فرداشبم دغ کشم کردن تا صدامون کردن بالا وبرادرشوهرم که رفته بود اراک و اس داد تبریک گفت..
رفتیم بالا و بدک نبود و بنظرم اصلا خوش نگذشت...مادرشوهروبرادرشوهرم نفری بیست تومن دادن بهش و از طرف خواهرشوهرم یه کلاه خریدن واسه محمدم که اونشب جاموند بالا و هنوزم ندادنش!!!
اینم کیکشون که اصلا خوشم نیومد(کلیک
).دستشون درد نکنه.
پارسال اگه یادتون باشه خودم دوشبش واسش تولد گرفتم.
                   
دیگه از امتحانا بگم که 20 واحدش پاس شد خداروشکر.اما دوتا از امتحانارو که افتضاح دادمو ده شدم کلی معدلمو آورد پایین و هرچی قبلیارو خوب دادم خراب کرد..
حالا بذار بگم چرا ده شدم...نخندینا
:
هیچی آقا من خونه مامانم اینا بودم و رفتم امتحانمو دادمو اومدم و یه خوابی زدم و به هوا اینکه امتحان بعدی دوروز فرجه داره رفتیم با محمد به خالش که ده روزی میشد عمل زنانه کرده بود.سری زدیمو...هیچی آقا شبش که داشتیم بامامانینا روزی روزگاری نگاه میکردیم دیدیم یکی از بچه ها اس داد که چقدر خوندی و منم آقا تازه تازه فهمیدم که بههههله من فردا صبح امتحان دارم...اصلا اولین باربود که هیچ نگاه برگه نکرده بودم...آغااااااا حالا جای باحالترش اینجا که من شروع کردم به خوندن و حس ششمم گفت که آغا کتابت عوض شده ومنم اس دادم بچه ها و دیدم این حس ششم گور به گوری شده درست میگه
دیگه تا تونستم از کسایی که پاسش کردن جورش کنم و با آژانس واسم بفرستن.ساعت از 12 شب گذشته بود و این شد که همه رو از خودم زدمو شانس آوردم قبولیدم باز...اونم چی...قرائت عربی...یکی از بچه بهم اس داد بهت پیشنهاد میکنم که فردا برو ثبت احوالو اسمتو عوض کن لوک خوش شانس!!!
آخه بهم میگفتن چرا الان فهمیدی کتاب عوض شده؟میگفتم آخه استاد فقط درس اولو درس درس داده بود که تنها درس کتاب بود که تغییر نکرده بود!!!
                
خب قضیه نذریشون که کلی دغم دادن باشه واسه پست بعد که کامل بتعریفمش انشاله...
بریم سراغ ادامه داستان موشااا
خب بگم که از خونه مامانم اینا که اومدم خونه خودم چندروز بعد نذری بود و یه دوروز از نذری نگذشته بود که من دوباره از پشت کمدا صدا شنیدم و ظهر که محمد اومد خونه بهش گفتم و اون میگفت نه چیزی نیست و ازونجایی که خییییییلی حساس شده بودم و هستم فکرمیکرد توهم زدم
تا شب که همسری دیدش و منم دوباره گریه گریه و اعصاب خوردی و دوباره جمع کردیم و رفتیم خونه مامانم...
دوباره هرچی چسب گذاشت خبری نشد...چندروز گذشت ومحمد هرروز میومد خونه سرمیزد و میگفت خبری نیست...منم یه شب گیر دادم که بریم خونمون..هرچی مامانم گفت نمیخوادبری گوش ندادم...آقا اومدیم خونه و و دوباره من صبحش امتحان داشتم...تازه چشام رفت روهم که سروصدا همسری درومد که صدا از پشت کمده...منم دوباره اعصاب خوردی و گریه...مثلا صبح امتحان داشتم اما اینقده اعصابم خورد بود که نتونستم درس بخونم!دیگه داداشمم همش اس میداد برگرد بیا من بیدارم.اما منم که نمیدونم چه مرگم بودو با چی لج کرده بودم نرفتمو گفتم فردا میام.
دیگه به فرداش محمدم بنده خدا کلللللللل اتاق خوابو ریخت بیرون و دقیقا همونجایی که من میگفم صداشون میاد زیر کمدجدیده لونشون بود...
دیگه داداشم سیمان خرید آورد و منم برگشتم خونه مامانم و اونا همه رو سیمان کردن...
دیگه چندروزم طول کشید تا سیمان آب بدن و خشک شه و اینطور شد که بنده تازه چندروزه برگشتم خونه!!!
همش خونه مامانم اینا بودیم. خداییش کلی هم بهم میرسیدن و منم که امتحان داشتم کارم نمیکردم کمک مامان بیچارم با اون پادردش و خدا خیرشون بده و سایشونو از سرمون کم نکنه...چندهفته خونه مامانم اینا بودیم.اصلا مادرشوهر زنگ نزد که بیاید یه شبم خونه ما...چرا چندوقته خونه مامانتین؟اصلا نیومد ببینه ما این همه پایینو بهم ریختیم و ...اصلا بروی خودشم نیوورد!!!بازم به مرام خانواده خودم...
دیگه جمعه دوباره کل اتاق خوابو تمیز کردیم و وسایلو چیدیم...چند دفعه این اتاق خواب خونه تکونی شد!!!بیچاره محمدم کمرش داغون شد...منم کمرم داغونه افتضاح...
دعا کنید دیگه موش نیاد تورو خدا...آخه من خلاصه تعریف کردم.شماها نمیدونید این مدت من چی کشیدم که...کارم گریه و دغ خوردن بود یسره...حداقل تا بعداز عید نیاد دیگه...اصلا محمدم هلاک شد ازبس این اتاقو ریخت بیرون...
اون چند شب که اومد خونمون شب تا صبح چندساعت بیشتر نخوابیدم و تو اون چندساعت صد دفعه بیدار میشدم و کنارمو و دوروبر خونه رو نگاه میکردم...با صدای روشن خاموش شدن یخچالم بیدار میشدم!!!
تاااازه خداروشکر چشمم به جمالشون روشن نشد وگرنه اصلا نمیومدم تو این خونه دیگه!!!

                


جمعه هم دعوتمون کردن دهاتشون تو اراک جشن عقد دخترعموی محمدم که من دوستش دارم. و از بیست و هشتم که مادرشوهرو ندیدم.جمعه زیارتش میکنم!!!
انشاله کم کم شروع کنمو بهتون سربزنم که حسابی از وباتون جاموندم...
خیلی بیشتر از اونی که فکرشو کنید دوستون دارم



                                         
محمدم به خاطر این همه زحمت ازت ممنونم.ممنونم که تو امتحانا کلیییییی هوامو داشتی و کمکم کردی تو کارای خونه...
نمیدونم چطور تشکر کنم که اینننننننننقده آقا بودی و هستی...
عاشقتم نفسم...                                          
   



[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 12:02 ب.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه