تبلیغات
قیل و قال سکوت - خلاصه جریان نذری + یک خبر مهم

قیل و قال سکوت

برای خدا مینویسم.....

خلاصه جریان نذری + یک خبر مهم

 

اومدم ادامه پست قبلو که درباره نذری بود بنویسم...

بفرمایید ادامه مطلب....

راستی آبجیای گلم ما امشب داریم تهران تا هفته بعد انشاله...

میریم خونه آبجیم و اگه بتونیم دکتر هم میریم.یه هفتس که محمدم از درد شدید کمر افتاده تو خونه که چندروزی هست کمی بهتر شده...خودمم گوشم دوباره درد گرفته!

مطلب پایین طولانیه اما دوست دارم بخونینش
ببخشید که شکلک نداره و قاطی پاتیه...

 

ازونجایی بگم که بیست . هشتم صفر که نذری پدرشوهرمه وسط امتحانام بود...

یه روز قبل از نذری پدرشوهرم اومد و نزدیکای ظهر بود که دیگه رفت خرید...

منم گفتم بذار بعدازناهار میرم بالا کمکشون.محمد که اومد ناهار خوردیم و میخواست بره سرکار بهش گفتم باهات میام خیابون که یه شال مشکی بخرم و زود برمیگردم.که اگه برم بالا دیگه تا دوروز دیگه نمیتونم بیام بیرون ازونجا.

همینکه داشتیم میرفتیم داییشو زنداییشم دم در دیدیم  که بهم گفتن پس چته چرا زیرچشمات سیاهه و رنگت پریده.گفتم بخاطر امتحانای پشت سرهمه که شبا همش بیدارم.

رفتم و زود برگشتم که برام شرنشه!ازینجا به بعدو داشته باشید...

رفتم بالا دیدم که هیچ کاری نکردن جز اینکمه داییشینا پوست پیازو گرفته بودن...

مادرشوهر حسابی سرسنگین . داییش به شوخی گفت آخه عروس الان میاد کمک؟

گفتم سه ساله عروس دست تنها داره کمک میکنه.یه امسالی عروس امتحان داره.

بعدش گفت...آره ...هرکه هرچی بگه من طرفداریتو میکنم همیشه...گفتم الانم مادیدیمش رنگ به رو نداشته انگار مریض بوده!!!

دیدین چه پشت سرم معرکه میگیرن!؟

مادرشوهرم طی این مکالمات اصلا برنگشت حتی نگامون کنه گوشت تلخ....

دیگه منو زندایی نشستیم به خورد کردن پیاز که من این دوسال تنهایی خورد میکردم!

پدرشوهر که رفته بود خرید از در نیومده برگشت به من گفت:پس کجا بودی از صبح تا حال؟؟؟؟؟

گفتم هیچ جا یه سر رفتم بیرون...

که مادرشوهر امر کرد شامم من درست کنم.شامو آماده کردمو بعد دوباره نشستیم به خورد کردن پیاز...

اون وسط مادرشوهرم میگه آره سعیده(آبجی کوچیکش که یه سال از من بزرگتره و قبل از ازدواج دوستای جون جونی بودیم اما الان نه) یه سال همه پیاز و خورد کرده و سرخ کرده!

یکی نیس بگه بشکنه دست من که اینقدر بی نمکه که چندساله دست تنها دارم این همه پیاز و لپه برات پاک میکنم و آخرش میگی سعیده .اونمک مال چندسال پیش ککه هنوز من نبودم!

به زنداییش میگم میبینی آخه...این همه کار کردم آخرم میگه سعیده!

زنداییش گفت مگه نمیدونی آخه ما عروسیم!!!!

محمد رفته بود داشت اتاقشو رختخواباشو واسش جمع میکرد و اونم همش داشت به محمد غر میزد به جای تشکرش که آره الکی کار نکن و برام بهم میریزینشو .....

محمد با اون کمرش داغون شد تا اون اتاق آشغالشو جمع کرد و مرتب کرد.

برادرشوهرم که به اسم رماخوردگی هیچکاری نمیکرد!!!

دیگه بعدشم با محمدو مادرشوهر سرخ کردیم پیازارو و تا میخواستیم بخوابیم ساعت 1 نیمه شب گذشته بود!

کمرم حسابی درد گرفته بود اما چیزی نمیگفتم..

 

صبحم خونمو که مثل دسته گل بود جارو زدم و محمدم وسایلو گذاشت تو اتاق خواب...دوباره رفتم بالا و آشپزخونشو جمع کردم و با زنداییش ظرفارو میشستیم و ناهارم که واسه من بود آبگپوشت گذاشتم!

دیگه کلی اینور اونور کردیم تا شب...شبم قرار بود ما زنا بریم خونه همسایه روبرویی و مردا بالا و پایین!

جالب بود اومد بهم گفت سعیده دیروز اومده کمکمو همه رو تمییز کرده برام فقط ویترینو یخچالو گاز مونده که کاری براش پیش اومد.موند!تو زحمتشو بکش!

هیچکاری نکرده بود خداییش و فقط اومده بود واسش یکی از کابینتاشو مرتب کرده بود.اونوقت به چشمش کلی کار کرده بود.اونوقت من بیچاره...!!!!

اون کاری هم که براش پیش اومده بود این بود که رفته بوده به آبجیش سر بزنه!!!

چندبار دیگه خونمو جارو زدم چون نون از خونمون درست میکردن و پرش میکردن نون خورده!

حموم ماهم که شده بود حموم عمومی مثل همیشه و خواهرشوهر و مادر شوهر و....بدون اینکه حتی به آدم بگن رفتن حموم ما..(راستی پدرشوهر هنوزم از خونه خودش نمیره حموم همش میاد پایین حموم!!!)

دیگه ما زنا رفتیم خونه همسایه و از وقتی که رفتیم من چایی ریز بودم و پخش میکردم و موقع شامم که همینطور و فقط دعا میکردم زودتر اون شب تموم شه...داشتم از کمردرد جون میدادم و گریم گرفته بود امات صدام درنیومد و همچنان کار میکردم.هیچکسی هم کمک نمیکرد.دیگه واسه غذا دادن کمی بلندشدن کمک.همین.بعد از نذری هم مادرشوهر یکی یه سطل خورش پر میکرد و بهشون میداد...

حتبی مامانشم مثل مهمون اومد و زودتر از مهمونم رفت!

دیگه اکثرا رفتن و مردا داشتن تو آشپزخونه من ظرف میشستن...

عجب زندگی برام درست شده بود!!!

تیکه انداختم که جز یکی از دوستای بابا هیچچچچکسی بدردش نمیخوره...که دیدم مادرشوهر که بنظرش همه کارارو خانوادش کرده بودن.لنگ عموی محمدو گرفت که آره کمک نکردن!!!

برادرشوهر گفت آره هیچکس کمک نکرد اونوقت ماهرجا میریم  مامانمو بابام نمیذارن آدم بشینه...که دوباره مادرشوهر زرنگ گفت آره همیشه اراک کلی کار میکنید!

میخواستم دهنمو وا کنم و بگم دوروز دو شب این پسرا رو برداشتی واسه اسباب کشیای آبجیات میبردی.حالا فقط گیر دادی به طایفه شوهرت!حیف که نمیشه حرف بزنی...تمام عروسیای خانوادشو محمد راه انداخته بدون اغراق!!!

دیگه همه رفتنو فقط عمشو خانوادش موندن که اونام رفتن بالا و مادرشوهر و پدرشوهر به محمود گفتن خونه داداشتو جارو بزن کمکشون و بعد بیا بالا.

بعد من گفتم نمیخوام  خودم جارو میزنم .به برادرشوهرم گفتم:فقط هرچی وسایل پایین دارین ببرین بالا که من  خودم جمع کنم.

دیگه یه وان نشسته و یه سینی چایی که استکاناش نشسته بودم دادم برد  بالا.

بعد خودم تمییییز جارو کردمو رفتیم بخوابیم با محمد.

محمد زود خوابش برد . اما من که کمرم داغون شده بود و حس میکردم و ازوسط نصف شده رو اصلا نمیتونستم تکون بدم و فقط اشکام میومد...دلم نیومد محمدمو بیدار کنم و نیم ساعت طول کشید تا با بدبختی تونستم به پهلو بچرخم...

فردات صبح تازه شروع کردم به درس خوندن.فرداش ساعت 8 صبح امتحان داشتم...کمرمم که داغون بود...

محمد رفت ظرفای کرایه ای رو پس داد و اومد و رفت بالا...

وقتی اومد خیلی ناراحت بود و کمیشو تعریف کرد که مامانش برگشته  بهش گفته سرتو از خونه نیاری بیرون بیایی کمک...بعداز این همه کار!!!!

گفته پس سنا کو؟(یعنی چرا نمیاد کار کنه)

محمدم گفته بود که کمرش درد میکنه

مادرشوهر گفته بود مگه چی کار کرده که کمرش درد گرفته؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

محمدم گفته بخاطر اینکه این چند خورده خوابیده!!!

محمد گفته داره درس میخونه.فردا امتحان داره...

مادرشوهر گفته:حالا همه میخوان واسه من دکتر و مهندس بشن...!!!!!!!

بعدم گلایه کرده که استکانای نشسته ی دیشبو عروس عمت شسسته(یعنی چرا سنا نیومده بشوره)

بقیشم که محمد نگفته!!!

میبینید تورو خدا بجای تشکر بعداز چندروز کار کردن چی جوابمو داد!

داغووووووون بودیم اون چندروز...کلی گریه کردم از بس دغم داده بود...تازه من خلاصه نوشتم و جزییاتم نگفتم!

خیلی ناراحت بودم و گریه میکردم همونروز که محمدم اومد پیشم و قول داد که بعداز عید انشاله ازین خونه لعنتی بریم....

این بود خبر مهمم....حالا من دارم روزشماری میکنم که زودتر بریم ازینجا...

دیگه منم که حرف از رفتن نمیزنم.محمد خیلی کلافه و خسته شده و ازمن بیشتر عجله داره ازینجا بریم.

دیگه به فردای همونروزم دوباره موش دیدیم و همونطور که گفتم رفتیم خونه مامانم.اصلا یه زنگم نزد واسمون و تا همین جمعه ندیدمش که اونم هردو حسابی از هم سرد بودیم.

شب میلاد پیامبر قرار بود بریم خونه مامانم که غروبش مادرشوهر به محمد میگه شام بیایید بالا.محمدم میگه جایی دعوتیم.

مادرشوهر میگه از صبح قرمه سبزی بار گذاشتم و به هوای شما زیاد گذاشتم...

محمدم چشمش نزنم میگه که سنا ازصبح خونه بوده خب بهش میگفتید!!!

(آخه هیچوقت نمیان زودتر  به من بگن...انگاری افت داره واسشون...حتی شاید باورتون نشه بعضی وقتا غذامونم خوردیم که میان میگن بیایید بالا)

دیگه ازونشب هرچی مهمونی میده دیگه دعوتمون نمیکنه...بهتر...واسه خرحمالی منو میخوان فقققققط....

این مدت خیلی ناراحت بودم و حالت افسرگی...

انشاله چندساعت دیگه میریم تهران.واسه هردومون خوبه.یه آب و هوایی عوض میکنیم...دارم واسه دیدن خواهرزاده هام بال بال میزنم....

تا هفته بعد.....دوستون دارم...



[ جمعه 20 بهمن 1391 ] [ 12:58 ق.ظ ] [ سنا ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه